از نیل رد شده ای
و به ساحل رسیده ای
ما غرق فتنه ایم!
دعا کن برای ما...
عکس: تشییع سردار دلها🥀
@gisooom
عین _ابراهیمی
جمهوری اسلامی حرم است، و این حرم اگر ماند، دیگر حرم ها میماند... @gissooom
یه حرفی بود خیلی وقت بود میخواستم بگم،
یه سری بچه حزب اللهی ها هستن، یه طوری از نظام اسلامی حمایت میکنند که انگار نظام بدهکاره بهشون. انگار یه منتی به سر نظام دارن.
اینکه جمهوری اسلامی حرم است، یعنی ما باید جون بدیم براش، اصلأ به هر کسی هم اجازه نمیدن جون شو بده براش. یکی میشه حاج قاسم و شهدای مدافع حرم، یکی میشه شهید احمدی روشن و شهید رضایی نژاد و...
یه سری هم هستند، بچه حزب اللهی های نایس دوست داشتنی! که نصفه نیمه و با منت، یه حمایتی میکنند از نظام و همیشه هم ژست منتقدا رو دارن.
البته زیادم پای توییتر میشینن!
خدا حفظ شون کنه!
@gisooom
انتشار به مناسبت یوم الله نهم دی ماه ۱۳۸۸!
دانشجو بودم اون روزها. از فردای انتخابات خرداد ۸۸ تو هر بلوایی تو خیابون بودیم، جلو دانشگاه تهران، دانشگاه امیرکبیر، دانشگاه خودمون شهید بهشتی (ره)، ۱۳ آبان جلوی لانه جاسوسی، روز دانشجو، روز قدس و...
برای دفاع از نظام مقدس اسلامی.
فتنه گرای ملعون که به هر مناسبتی از خرداد ۸۸ تا دی و بهمن۸۸ میریختند و گند میزدن به امنیت و آرامش مردم و وسایل عمومی و آتیش سوزی و حمله به پایگاه های بسیج و پلیس و کتک زدن که نه، تکه تکه کردن بچه های بسیجی و ...
یادمه سیزده آبان هم فتنه کرده بودن و ما که برای راهپیمایی ۱۳ آبان و مقابله با فتنه رفته بودیم لانه جاسوسی، بدلیلی از جماعت حزب اللهی چند دقیقه عقب موندیم و یوهو دیدیم وسط فتنهگراییم، حالا چندتا خانم چادری و تیپ و قیافه هامونم تابلو بود، هرچی بهمون میخورد، فتنهگر بهمون نمیخورد.
بماند چطوری مسیر ها رو پیاده طی کردیم تا برسیم یه جا که بشه ماشینی چیزی بگیریم و برگردیم.
تمام مسیرهای اون اطراف بخاطر اوضاع
ناامنی که داشت، هیچ اتوبوس و ماشینی یافت نمیشد. تو راه گاز اشک آور هم خوردیم و نزدیک بود کتک هم بخوریم، تو راه تا برسیم به یه جایی که بشه سوار وسیله نقلیه شد، یه خونه تیمی هم دیدیم و واقعا تا از اون کوچه رد بشیم جونمون به لبمون رسید.
راستشو بگم واقعا ترسیده بودم،
خلاصه رسیدیم به اتوبوس های میدان صنعت و سوار شدیم و اتوبوس تقریبا خالی راه افتاد و ما پنج تا خانم چادری خفن! نشستیم ته اتوبوس و چشمتون روز بد نبینه، یوهو یه عالمه فتنهگر سوار اتوبوس شدند🤦♀🤦♂
ظاهراً بعضی هاشون با ما هم مسیر بودن و بعضی هاشونم میخواستند برن چندتا ایستگاه اونور تر شلوغ کاری کنن.
چپ چپ نگاه مون میکردند و واقعا میخواستند مارو اربأاربا کنند.
تا خود میدان صنعت، میگفتم شهید شدیم رفت!! میگفتم فقط خدایا درد نداشته باشه!! باشه؟!
که البته توفیق نداشتیم الآن در خدمتتون هستم!
منم اطلاعاتی بازیم گرفته بود و یواشکی کلی ازشون عکس میگرفتم، یعنی اگه میفهمیدند دارم ازشون عکس میگیرم، منو میذاشتن تو جای سیمکارت گوشیم!!!
بلاخره رسیدیم میدان صنعت و منم آرتیست بازیم گرفته بود میخواستم دنبال شون کنم که با مخالفت همراهان مواجه شدم و گفتن لطفاً دیگه جوگیر نشو!
خلاصه تا ۲۲ بهمن ۸۸ از این داستانها داشتیم و انشالله یه روز ماجرای ۱۶ آذر ۸۸ رو میگم براتون که اشهد مو واقعا خوندم اون روز!
خدا لعنت شون کنه فتنهگرا رو، مخصوصا رئوس شون، میر حسین موسوی و مهدی کروبی و زهرا رهنورد و البته در ادامه آقایان خاتمی و حالا بقیه اش بماند! ولی عجب روزهایی بود، نقطه عطف زندگی من در اوج روزهای جوانی و دانشجویی، یادش بخییییییر.
حیفم میاد این خاطرات گفته نشن و با خودم ببرم زیر خاک...
#عین_ابراهیمی
@gisooom
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها
رفتی و بی تو
🌊 موجی سرگردانم
دریایم باش...
@gisooom
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻سخنان طوفانی ۲سال پیش حاج مهدی رسولی در جهان آرا که #اینستاگرام آن را از صفحه شبکه افق هم حذف کرد!
🔻ببینید، گریه کنید، آرام شوید...
مداح تراز انقلاب اسلامی که میگن یعنی ایشون...
@gisooom
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ماجرای خاطرهای که رهبر انقلاب از حاجقاسم روایت کردند و گریه کردند.
حاجی، باور کن ماهم تو این دوسال بارها حالمون خیلی خراب شده، میشه یه بارم مثل دختر شهید تو دقیقه ی 2:35 این فیلم بهمون آب بدی و دست رو سرمون بکشی؟!😔
@gisooom
هرکسی هرکاری از دستش بر اومد،امروز انجام داد، مثل نوجوانای باصفای محله مون، که مبلغی رو دادن به آقای کفاش و قرار شد امروز رو صلواتی واکس بزنه😊
@gisooom
☘بسم الله الرحمن الرحیم🍀
*محرم ۹۲- شهرک غرب، هییت شهید ملاحسنے*
عکسهای یه دست شهدا رو برای هییت تهیه کرده بودیم، خیلی حال و هوای هییت عوض شده بود، پیشونی بندهای شهدا هم که از یکی از دوستان هدیه گرفته بودیم نصب کرده بودیم و چند شب منزل مون هییت زنونه داشتیم. چقدر شب قبل هییت، خونه باصفا میشد، همه چی آماده و مرتب بود و عکسهای شهدا که انگار دارند دونه به دونه نگاه مون میکنند.
آخر شبها مینشستم وسط خونه و عکسها رو تماشا میکردم و گاهی هم با شهدا درددل... بین عکسها، عکس سردار سلیمانی هم بود ولی زده بود *شهید زندہ سردار قاسم سلیمانے*
خانم ابراهیمی عزیز دل، خدا رحمتشون کنه، چقدر باصفا تو هییت هامون سخنرانی میکردند و میگفتند این شهدا شاهد و ناظر اند بر ما و انشالله قیامت شفیع مون میشن.
مادر شهدای رنجدیده، خانم رنجدیده ی عزیز، خدا رحمت شون کنه، معمولاً هر طور شده بود خودشونو به هییت ما می رسوندند. چشم و چراغ هییت مون بودند. مادر دو شهید و یک جانباز. آخ چقدررررر دلم براشون تنگه.
آخ چقدر این سالها عزیز از دست دادیم.
یکی از شبها که خانم رنجدیده میخواستند تشریف ببرند، ازمون خواستند چنتا از این عکسهای شهدا رو برای خودشون بردارند و ببرند.
خودشون چندتا انتخاب کردند و از قضا عکس سردار سلیمانی رو هم بردند. خیلی به سردار ارادت داشتند. یادش بخیر. دیگه لنگه ی عکسها رو پیدا نکردیم، ولی به اون لبخند قشنگ خانم رنجدیده می ارزید که از داشتن عکس شهدا و عکس شهید زنده حاج قاسم سلیمانی خوشحال بود. اونم عکس هایی که شاهد روضه ها بودند.
ادامه دارد...
#عین_ابراهیمی
@gisooom
قسمت دوم:
*۱۶ آذر ۹۴- روز دانشجو- دانشگاه شهید بهشتے ره*
از طرف انجمن اسلامی محمد خاتمی برادر رییسجمهور اصلاحات رو آورده بودن، با همسرم رفتیم تالار امام علی علیه السلام یه سر زدیم. یه سری خزعبلات داشت سرهم میکرد، و شرکت کنندگان برنامه هم که خیلی زیاد نبودند، طرفدارای خودشون بودند، براش سوت و کف می زدند. میخواستم از جام پا شم و برم بالا دوسه تا سوال بپرسم و آزادی بیان شونو به چالش بکشونم که همسرم مخالفت کرد، سالن دست خودشون بود و ممکن بود درگیری ایجاد بشه.
زیاد نموندیم، رفتیم تالار ابوریحان، غلغله بود، از چند روز قبل بسیج دانشجویی دانشگاه اعلام کرده بود، سردار سلیمانی میخواد بیاد سخنرانی. تالار ابوریحان خیلی بزرگ بود، پر شده بود و درش مدتها بود بسته شده بود، لابی بیرونی و طبقه بالا هم غلغله بود. هرچند اون موقع هم ارادت خاصی به سردار عزیز داشتم، ولی فکر نمیکردم اینقدر محبوب و فراجناحی باشند، همه تیپ آدم بود، خیلی از دخترایی که داشتند خودشونو میکشتند برن داخل، بدحجاب و خیلی بدحجاب بودن. شاید بخاطر همین مراسم انجمن غیر اسلامی، ببخشید انجمن اسلامی دانشگاه خلوت بود. بهرحال دانشگاهه و کل کل همیشگی بسیج و انجمن اسلامی. خلاصه اون روز تازه فهمیدم سردار چه چقدر شخصیت کاریزماتیکی دارند و چقدر محبوب و فراجناحی هستند و اون قطعا بخاطر ایمان و تقوا شون بود. بلاخره إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّہ جَمِيعًا.
ادامه دارد...
#عین_ابراهیمی
@gisooom
عین _ابراهیمی
قسمت دوم: *۱۶ آذر ۹۴- روز دانشجو- دانشگاه شهید بهشتے ره* از طرف انجمن اسلامی محمد خاتمی برادر رییس
قسمت سوم:
*۳۰ آذر ۹۸ - منطقہ پونک*
شب یلدا بود و هوا خیلی سرد. با همسر رفته بودیم مسجد اقبال پور و اونجا هم یه ویژه برنامه یلدایی داشتند، تا آخر مراسم شون موندیم بعدشم خونه مادرم با خواهرام قرار بود دور هم جمع شیم.
من که روزهای آخر بارداری رو پشت سر می ذاشتم، خیلی مواظب بودم و احتیاط میکردم، هر روز هم دیگه منتظر اومدن فرشته ی دوم خونمون بودیم. اوایل فکر میکردم دختره و قرار بود اسمشو بذاریم زینب. ولی بعداً فهمیدیم پسره، و قرار شد به عشق کریم اهل بیت علیهم السلام اسمشو بذاریم حسن. حسن آقا. که هرموقع صداش میکنم عشق کنم و بگم جااانم حسن.
اوایل دی ماه بود ، هوا خیلی سرد و آلوده. از قبل تقویم رو نگاه کرده بودم، میلاد حضرت زینب کبری (س) یازدهم دی ماه بود. خیلی دوست داشتم حسن آقای ما که اول اسمشو گذاشته بودیم زینب، روز میلاد حضرت زینب (س) بدنیا بیاد. ولی خب دکتر گفته بود احتمالا زودتر میاد. گفتم کاش حداقل نه دی بدنیا بیاد، که حضرت آقا به یوم الله ازش یاد کردند.
تا نه دی ماه، دوبار تا بیمارستان و بستری رفتم ، ولی قسمت نبود بدنیا بیاد. دیگه ده دی ماه بود، حالم خوب نبود، شب بیمارستان رفتیم و بستری شدم ، و بلاخره روز یازدهم دی ماه، روز میلاد عقیله بنی هاشم، زینب کبری سلام الله علیها، حسن آقای ما بدنیا اومد. منم خوشحال بودم که پسرم هدیه ی خودشونه و میخواد رهرو مدافعان حرم بشه. روز دوازدهم دی ماه مرخص شدم و اومدیم خونه. و دیگه چالش های نوزاد داری شروع شد.
شب، پسر اولی رو خوابوندیم و مادرم پیشش بود. چه شبی بود. چه شبی.
بچه ها خیلی بی قرار بودن، به مادرم گفتم امشب شروع طوفانی بود.
انگار بچه ها که دلشون پاکهو معصومن میدونستن قراره یه اتفاق بدی بیفته. خیلی بد، خیلی سخت، باورنکردنی.
*سحرگاه ۱۳ دی ماه۹۸*... امان از سحرگاه سیزدهم دی ماه سال نود و هشت... امان از سحرگاه سیزدهم دی ماه سال نود و هشت... امااااان...
نیمه شب بود، منم که اکثر شبو بیدار بودم، فکر کنم دم اذان صبح بود، همسرم بهم خبرو داد. چه خبری.. سردار رو زدن، نامردها سردار رو زدن. اشقیا سردار رو زدن. اونم به دستور کی؟ دستور کمتر از لنگه کفش حاج قاسم. راستی فدای کفشت بشم حاج قاسم.
دیگه نمیدونم چی شد، دنیا رو سرم خراب شده بود، حسن رو که شیرشو خورده بود گذاشتم جاش، تو خونه دور خودم میگشتم. با اون حال روحی و جسمی و خستگی بعد از زایمان، اصلا انگار گنجایش نداشتم. راستش، از اون روز دیگه نمی دونم چی شد، دنیا، دیگه دنیای قبل نشد. گرفتاری پشت گرفتاری. انگار ساز دنیا هم بعد رفتنتون ناکوک میزنه.
چی صداتون کنم؟
سردار ، حاج قاسم، سردار دلها، بابا قاسم؟ چی بگم بهتون؟
آره، بعد رفتن تون ساز دنیا ناکوک میزنه.
دیگه از همون روز مراسمها و عزاداری ها و تجمعات تو شهرهای مختلف شروع شد. منم که فقط تماشاچی از تلویزیون بودم ونمیتونستم برم و عقده ی دل وا کنم.
آاااااااه چه سالی گذشت، عجب سالی بود.
تو این یه سال مثل همیشه بچه ها هرروز بیدار شدند و یه روز تازه رو با بازی و خنده و گریه و شیرین زبونی و شیطنت، فارغ از غم دنیا آغاز کردند، ولی ما هرروز یه روز بدون تو رو شروع کردیم و خدا میدونه چطور به آخر رسوندیم. آخه بابا قاسم، هنوزم باورم نمیشه نیستی... نمیگم تو این یه سال هر لحظه یادت بودم، ولی روزی نبود که بیاد و بره و یادت نباشم. خوشی و خوشحالی و خنده ی از ته دلی نبود که یوهو مثل کسی که داره یه شیرینی خیلی خوشمزه میخوره و وسطش یه تکه خیلی تلخ حس میکنه، یاد نبودنت نیفتم و دنیا به کامم تلخ نشه.
تنها دلخوشیم این بود و هست تو این یک سال، که گاهی که خیلی دلتنگ تون میشم، به صورت پسرهام نگاه میکنم و میگم خدارو چه دیدی، شاید حاج قاسم ها در راهند... کاش لایق باشم، کاش پا در مسیر مادر وهب نصرانی و مادر شهدای رنجدیده و همه ی مادران شهدا بگذارم، و وقتی پسرانم رو در راه اسلام راهی و تقدیم کردم، رو به آسمان کنم و بگم: اللهم تقبل منا هذا قلیل القربان! خداوندا! این قربانی اندک را از ما بپذیر!
وای چقدر سخته، چقدر باید بزرگ بشم تا اون روز، آخه خیلی زحمت میکشم تا اینها بزرگ بشن. مثل همه ی مامانها. قدم به قدم باهاشون راه میرم، غذا دهنشون میذارم، بیدار بودم، نخوابیدم، دویدم، خندیدم، گریه کردم... جلو چشمام دارن قد میکشن و طاقت ندارم خار تو پاشون بره.
حالا وقتی بزرگ شدند و رعنا شدند و میوه های دلم به بار نشستن، باید تقدیم شون کنم به همونی که بهم داده شون. راستی همه ی مادرهای شهدا همین طورن ها...
میشه یه روز منم بخونم: این گل را بہ رسم هدیہ، تقدیم نگاهت کردیم، حاشا اینکہ از راہ تو، حتے لحظهایے برگردیم...
نمیدونم چرا هرچی پسرها بزرگتر میشن، بیشتر با روضه های حضرت علی اکبر (ع) می سوزم.
خواهم اگر بہ آن قد و بالا ببینمت
باید تو را بہ وسعت صحرا ببینمت
تکہ به تکہ جسم تو را جمع کردم و
مے چینمت بہ روے عبا تا ببینم
عین _ابراهیمی
قسمت سوم: *۳۰ آذر ۹۸ - منطقہ پونک* شب یلدا بود و هوا خیلی سرد. با همسر رفته بودیم مسجد اقبال پور و
قسمت چهارم:
*ششم دے ماه ۱۳۹۹، کوچہ باهنر محلہ پونک*
امروز آفتاب زده و هوا کمی از روزهای دیگه گرم تر شده، برای همین بچه ها رو شال و کلاه میکنم و میرم تو کوچه تا کمی قدم بزنند، تو این روزهای کرونایی، خیلی تو خونه اذیت میشن، هر فرصتی گیر بیاد می برمشون یه جای خلوت تا کمی هوا بخورن. آقا یوسف که خوشحال بالا و پایین میپره، حسن آقا هم که چند وقتیه راه افتاده، کفش بچگی های داداش شو پوشیده و با این لباس های زمستونی، به زور داره راه میره. دستای کوچیکش تو دستمه. کوچه بن بست و خلوته. همینطور که آروم داریم با بچه ها راه میریم، تو فکر فرو رفتم، وقتی تو خونه پام محکم بخوره جایی مثلاً به میز و دردم بگیره، بچه ها مخصوصا یوسف که بیشتر میفهمه، ناراحت میشه و هراسون میان و با دستای کوچولوشون نوازش میکنند تا دردم خوب شه. آخ، فکر کن جلو چشم این بچه ها، یه نامرد، تو کوچه، جلومونو بگیره و منو کتک بزنه... چه حالی میشن؟ چقدر اذیت میشن؟ مخصوصا اگه اسم پسرت حسن باشه، آاااااااه... مخصوصا اگه غیرتی باشه... وااااااای مادر
در میان كوچہ و گرد و غبار
مادرے بود و دل او غصہ دار،
دشمنے پاشید بر زخمش نمك
خواست تا گیرد از او برگ فدك،
دست من در دست مادر بود و بس
مرغ جانم بود آزاد از قفس،
ناگهان بر مادرم سیلے زدند
یاس را رنگے چنان نیلے زدند،
مادرو خشمش خدا داند چہ شد
گوشه ے چشمش خدا داند چہ شد،
آرے آن دم در میان كوچہ ها
دست من از دست مادر شد جدا،
شد میان كوچہ روے او كبود
چشم هاے او سیاهے رفتہ بود،
چشم او از ضربه ے دشمن ندید
بهر پیدا كردنم دست مے كشید،
آمد آنجا در تلاطم خشم من
سیل اشكے جمع شد در چشم من،
مے كشیدم دامن آن اهرمن
جان پیغمبر دگر بر او مزن...
اشک چشمامو پاک میکنم، دست بچه ها رو محکم تر میگیرم...
ادامه دارد...
#عین_ابراهیمی
@gisooom