عین _ابراهیمی
قسمت دوم: *۱۶ آذر ۹۴- روز دانشجو- دانشگاه شهید بهشتے ره* از طرف انجمن اسلامی محمد خاتمی برادر رییس
قسمت سوم:
*۳۰ آذر ۹۸ - منطقہ پونک*
شب یلدا بود و هوا خیلی سرد. با همسر رفته بودیم مسجد اقبال پور و اونجا هم یه ویژه برنامه یلدایی داشتند، تا آخر مراسم شون موندیم بعدشم خونه مادرم با خواهرام قرار بود دور هم جمع شیم.
من که روزهای آخر بارداری رو پشت سر می ذاشتم، خیلی مواظب بودم و احتیاط میکردم، هر روز هم دیگه منتظر اومدن فرشته ی دوم خونمون بودیم. اوایل فکر میکردم دختره و قرار بود اسمشو بذاریم زینب. ولی بعداً فهمیدیم پسره، و قرار شد به عشق کریم اهل بیت علیهم السلام اسمشو بذاریم حسن. حسن آقا. که هرموقع صداش میکنم عشق کنم و بگم جااانم حسن.
اوایل دی ماه بود ، هوا خیلی سرد و آلوده. از قبل تقویم رو نگاه کرده بودم، میلاد حضرت زینب کبری (س) یازدهم دی ماه بود. خیلی دوست داشتم حسن آقای ما که اول اسمشو گذاشته بودیم زینب، روز میلاد حضرت زینب (س) بدنیا بیاد. ولی خب دکتر گفته بود احتمالا زودتر میاد. گفتم کاش حداقل نه دی بدنیا بیاد، که حضرت آقا به یوم الله ازش یاد کردند.
تا نه دی ماه، دوبار تا بیمارستان و بستری رفتم ، ولی قسمت نبود بدنیا بیاد. دیگه ده دی ماه بود، حالم خوب نبود، شب بیمارستان رفتیم و بستری شدم ، و بلاخره روز یازدهم دی ماه، روز میلاد عقیله بنی هاشم، زینب کبری سلام الله علیها، حسن آقای ما بدنیا اومد. منم خوشحال بودم که پسرم هدیه ی خودشونه و میخواد رهرو مدافعان حرم بشه. روز دوازدهم دی ماه مرخص شدم و اومدیم خونه. و دیگه چالش های نوزاد داری شروع شد.
شب، پسر اولی رو خوابوندیم و مادرم پیشش بود. چه شبی بود. چه شبی.
بچه ها خیلی بی قرار بودن، به مادرم گفتم امشب شروع طوفانی بود.
انگار بچه ها که دلشون پاکهو معصومن میدونستن قراره یه اتفاق بدی بیفته. خیلی بد، خیلی سخت، باورنکردنی.
*سحرگاه ۱۳ دی ماه۹۸*... امان از سحرگاه سیزدهم دی ماه سال نود و هشت... امان از سحرگاه سیزدهم دی ماه سال نود و هشت... امااااان...
نیمه شب بود، منم که اکثر شبو بیدار بودم، فکر کنم دم اذان صبح بود، همسرم بهم خبرو داد. چه خبری.. سردار رو زدن، نامردها سردار رو زدن. اشقیا سردار رو زدن. اونم به دستور کی؟ دستور کمتر از لنگه کفش حاج قاسم. راستی فدای کفشت بشم حاج قاسم.
دیگه نمیدونم چی شد، دنیا رو سرم خراب شده بود، حسن رو که شیرشو خورده بود گذاشتم جاش، تو خونه دور خودم میگشتم. با اون حال روحی و جسمی و خستگی بعد از زایمان، اصلا انگار گنجایش نداشتم. راستش، از اون روز دیگه نمی دونم چی شد، دنیا، دیگه دنیای قبل نشد. گرفتاری پشت گرفتاری. انگار ساز دنیا هم بعد رفتنتون ناکوک میزنه.
چی صداتون کنم؟
سردار ، حاج قاسم، سردار دلها، بابا قاسم؟ چی بگم بهتون؟
آره، بعد رفتن تون ساز دنیا ناکوک میزنه.
دیگه از همون روز مراسمها و عزاداری ها و تجمعات تو شهرهای مختلف شروع شد. منم که فقط تماشاچی از تلویزیون بودم ونمیتونستم برم و عقده ی دل وا کنم.
آاااااااه چه سالی گذشت، عجب سالی بود.
تو این یه سال مثل همیشه بچه ها هرروز بیدار شدند و یه روز تازه رو با بازی و خنده و گریه و شیرین زبونی و شیطنت، فارغ از غم دنیا آغاز کردند، ولی ما هرروز یه روز بدون تو رو شروع کردیم و خدا میدونه چطور به آخر رسوندیم. آخه بابا قاسم، هنوزم باورم نمیشه نیستی... نمیگم تو این یه سال هر لحظه یادت بودم، ولی روزی نبود که بیاد و بره و یادت نباشم. خوشی و خوشحالی و خنده ی از ته دلی نبود که یوهو مثل کسی که داره یه شیرینی خیلی خوشمزه میخوره و وسطش یه تکه خیلی تلخ حس میکنه، یاد نبودنت نیفتم و دنیا به کامم تلخ نشه.
تنها دلخوشیم این بود و هست تو این یک سال، که گاهی که خیلی دلتنگ تون میشم، به صورت پسرهام نگاه میکنم و میگم خدارو چه دیدی، شاید حاج قاسم ها در راهند... کاش لایق باشم، کاش پا در مسیر مادر وهب نصرانی و مادر شهدای رنجدیده و همه ی مادران شهدا بگذارم، و وقتی پسرانم رو در راه اسلام راهی و تقدیم کردم، رو به آسمان کنم و بگم: اللهم تقبل منا هذا قلیل القربان! خداوندا! این قربانی اندک را از ما بپذیر!
وای چقدر سخته، چقدر باید بزرگ بشم تا اون روز، آخه خیلی زحمت میکشم تا اینها بزرگ بشن. مثل همه ی مامانها. قدم به قدم باهاشون راه میرم، غذا دهنشون میذارم، بیدار بودم، نخوابیدم، دویدم، خندیدم، گریه کردم... جلو چشمام دارن قد میکشن و طاقت ندارم خار تو پاشون بره.
حالا وقتی بزرگ شدند و رعنا شدند و میوه های دلم به بار نشستن، باید تقدیم شون کنم به همونی که بهم داده شون. راستی همه ی مادرهای شهدا همین طورن ها...
میشه یه روز منم بخونم: این گل را بہ رسم هدیہ، تقدیم نگاهت کردیم، حاشا اینکہ از راہ تو، حتے لحظهایے برگردیم...
نمیدونم چرا هرچی پسرها بزرگتر میشن، بیشتر با روضه های حضرت علی اکبر (ع) می سوزم.
خواهم اگر بہ آن قد و بالا ببینمت
باید تو را بہ وسعت صحرا ببینمت
تکہ به تکہ جسم تو را جمع کردم و
مے چینمت بہ روے عبا تا ببینم
عین _ابراهیمی
قسمت سوم: *۳۰ آذر ۹۸ - منطقہ پونک* شب یلدا بود و هوا خیلی سرد. با همسر رفته بودیم مسجد اقبال پور و
قسمت چهارم:
*ششم دے ماه ۱۳۹۹، کوچہ باهنر محلہ پونک*
امروز آفتاب زده و هوا کمی از روزهای دیگه گرم تر شده، برای همین بچه ها رو شال و کلاه میکنم و میرم تو کوچه تا کمی قدم بزنند، تو این روزهای کرونایی، خیلی تو خونه اذیت میشن، هر فرصتی گیر بیاد می برمشون یه جای خلوت تا کمی هوا بخورن. آقا یوسف که خوشحال بالا و پایین میپره، حسن آقا هم که چند وقتیه راه افتاده، کفش بچگی های داداش شو پوشیده و با این لباس های زمستونی، به زور داره راه میره. دستای کوچیکش تو دستمه. کوچه بن بست و خلوته. همینطور که آروم داریم با بچه ها راه میریم، تو فکر فرو رفتم، وقتی تو خونه پام محکم بخوره جایی مثلاً به میز و دردم بگیره، بچه ها مخصوصا یوسف که بیشتر میفهمه، ناراحت میشه و هراسون میان و با دستای کوچولوشون نوازش میکنند تا دردم خوب شه. آخ، فکر کن جلو چشم این بچه ها، یه نامرد، تو کوچه، جلومونو بگیره و منو کتک بزنه... چه حالی میشن؟ چقدر اذیت میشن؟ مخصوصا اگه اسم پسرت حسن باشه، آاااااااه... مخصوصا اگه غیرتی باشه... وااااااای مادر
در میان كوچہ و گرد و غبار
مادرے بود و دل او غصہ دار،
دشمنے پاشید بر زخمش نمك
خواست تا گیرد از او برگ فدك،
دست من در دست مادر بود و بس
مرغ جانم بود آزاد از قفس،
ناگهان بر مادرم سیلے زدند
یاس را رنگے چنان نیلے زدند،
مادرو خشمش خدا داند چہ شد
گوشه ے چشمش خدا داند چہ شد،
آرے آن دم در میان كوچہ ها
دست من از دست مادر شد جدا،
شد میان كوچہ روے او كبود
چشم هاے او سیاهے رفتہ بود،
چشم او از ضربه ے دشمن ندید
بهر پیدا كردنم دست مے كشید،
آمد آنجا در تلاطم خشم من
سیل اشكے جمع شد در چشم من،
مے كشیدم دامن آن اهرمن
جان پیغمبر دگر بر او مزن...
اشک چشمامو پاک میکنم، دست بچه ها رو محکم تر میگیرم...
ادامه دارد...
#عین_ابراهیمی
@gisooom
عین _ابراهیمی
قسمت چهارم: *ششم دے ماه ۱۳۹۹، کوچہ باهنر محلہ پونک* امروز آفتاب زده و هوا کمی از روزهای دیگه گرم تر
قسمت پنجم:
* سکانس آخر...*
دارم فکر میکنم، به خانم ابراهیمی، خانم رنجدیده، سردار سلیمانی...
شاید خانم ابراهیمی، اون بانوی مجاهد ومتقی،
و خانم رنجدیده، اون مادر شهیدان و جانباز نستوه،
و سردار عزیز تر جانمان ،حاج قاسم سلیمانی،
همگی بر سر سفره اباعبدالله الحسین هستند.
و من...
شب شهادت خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها...
وقتے بچه هاے کوچکم به خواب رفتند و
صورتهاے معصوم شان در نور کم اتاق معلومہ،
در تنهایے و خلوت...
براتون مینویسم:
کہ...
اے بالا نشینان...
بر سر خوان نعمت حسین بن علے علیہ السلام...
به ما غربت نشینان،
گاهے...
نگاهے...
*پایان*
والسلام علے من اتبع الهدے
عین. ابراهیمے
@gisooom
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ اونایی که دغدغه مند هستند و میخوان برای مردم و انقلاب خدمتی کنند حتما این کلیپ رو ببینند و نشر دهند...
🔹حاج حسین یکتا
💓 واقعا شنیدن داره 💓
@sangaar
ایده ی یک کار تشکیلاتی محله محور رو از این صحبتهای حاج حسین یکتا، گرفتیم.
با شنیدن صحبتهای حاج حسین و دغدغههای فرهنگی مختلف که داشتیم، بهمراه تعدادی از نوجوانان محله، یک کار فرهنگی محله محور رو به حول و قوه الهی آغاز کردیم، که انشالله قرار هست مسجد محور هم باشه، به این ترتیب که جلسات و هماهنگی ها و قرارها بیشتر داخل مسجد برگزار بشه تا سنگر مسجد هم خالی نمونه.
گروه فرهنگی مون هم مزین هست به نام شهید بزرگوار حمیدرضا ملاحسنی.
@sangaar
با اجازه تون نام گروه رو هم به نام شهید بزرگوار نام گزاری کردیم.
انشاءالله گزارش فعالیت های گروه رو خدمتتون ارائه میدم.
البته دست نوشته ها هم ادامه خواهند داشت...
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸' تقدیر از مادران محله، بهمناسبت ولادتحضرتزهراۜ و روزِمادر 🌸'
سومِبھمنماھِ۱٤۰۰
#گروھفرهنگیشهیدملاحسنـے
@sangaar