یک سری چیزها هست که نمیدانی
مثلا اینکه چقدر امروز زیر باران آمدنت را از خدا خواستم .
بعد از نماز دستهاشو آورد بالای سرش و گفت
خدایا، به ما لیاقت پیشمرگ آقا شدن رو مرحمت کن .
از انحصار جملهی فقط با تو خوشم میاد؛ فقط با تو راحتم، فقط با تو حرف میزنم، فقط با تو خودِ خودمم، فقط با تو این مدلیام، فقط با تو دلم آروم میگیره، فقط با تو خاطره دارم، فقط با تو آدم بھتریام، فقط با تو حالم خوبه، فقط با تو تنھا نیستم، فقط با تو .
و هَب لی صِدق التّوکلِ علیک . این فراز از دعای پنجاه و چھارم صحیفه این روزها پایه ثابته ذکر قنوت نمازم شده، برای کلیت دعا نوشتند دعای آن حضرت در زدودن اندوهها، اندوه و غم رو باید از بین برد، باید تلاش کرد محوش کرد و اما خوندن هربار این فراز توی قنوت اعتراف لطیفیه پیش خدا که آخدا من هنوز بلد نیستم، هنوز نمیتونم کامل به تو واگذار کنم، هب لی، به من ببخش، صدق التوکل علیک؛ اون تکیه کردن واقعیِ واقعی، اون توکل دلی، توکل صادقی که اگه نتیجه اون چیزی نشد که میخواستم دلم فرو نریزه، این عطیه رو به من بده که صادقانهی صادقانه، نھایت امر رو به تو واگذار کنم، نه فقط به زبون که تو قلب و دلم هم تکیهگاه و آرامشم فقط تو باشی و بس :)))