eitaa logo
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
101 دنبال‌کننده
217 عکس
50 ویدیو
5 فایل
خوشا ایران خیالت را در آغوش‍...🇮🇷🌱 امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است... _حاج‌قاسم @garin1_20
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:۲۰ الا یا اهل عالم، من حسین‌(ع) را دوست دارم :) خیالت‌رادرآغوش...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
؛ آمده ام با عطشِ سال ها تا تو کمی عشق بنوشانی ام چند ماه است که نه فقط قلب‌ِکشوردوست، بلکه قلب تک تک آدم‌های رهبردوست آتش گرفته. آتشی که مدام گر می‌گیرد و جای خالی‌اش را یادمان می‌آورد. همان روزهای اول که کشوردوست سر زبان‌ها افتاد رفتم سراغ "نشان" و برای اولین بار دنبال مکان بیت‌ِ آقا گشتم. تازه فهمیدم خیلی وقت است اسم خیابان منتهی به بیت رهبری کشوردوست است. نه اینکه چون مردم آقا را دوست دارند این اسم را روی خیابان گذاشته باشند. از همان روز‌ بارها در یادداشت‌‌هایم نوشتم کشوردوست. شاید هر روز به نوشتن از حوالی مقتل آقا فکر کردم و دوست داشتم از حال و هوایش بنویسم. ولی دیدن تصاویر و فیلم‌ها برایم کافی نبود. با اینکه می‌دانستم آسمانی شده و از میان‌ ما رفته، منتظر بودم خود صاحب خانه دعوتم کند و به دیدارش بروم. از جنس همان انتظاری که ۶ سال و ۵ ماه است باعث شده از حال‌وهوای کرمان نتوانم بنویسم. کرمانی که دیدن گلزار شهدایش برایم آرزو شده. همه‌ی این سال‌ها منتظر بودم یا حاج قاسم دعوتم کند کرمان یا کارت دعوتی از بیت‌رهبری به دستم برسد. پس صبر کردم و دندان روی جگر گذاشتم تا وقتش برسد. بالاخره جمعه‌ای قرار شد راهی کشوردوست شویم. از غروبِ‌جمعه گذشته بود که رسیدیم. فضای خیابان دلگیر بود. هر چه به جایگاهی که رویش صندلی خالی آقا گذاشته بود نزدیک می‌شدم نفس‌هایم تند می‌شد و قلبم داشت از جایش کنده می‌شد. قاری با صوتی حزین سوره فجر را می‌خواند يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً... بغض قلمبه شده بود توی گلویم و آزارم می‌داد. می‌خواستم گریه کنم ولی نمی‌توانستم. نای هیچ کاری نداشتم. حتی یک برگ قرآنی که گرفتم را هم نتوانستم برایش بخوانم. خود صاحب خانه دیگر نبود. خانه‌ای هم دیگر نبود. تصور هر حالتی را در خودم داشتم جز این بهت‌زدگی را. انگار غم داشت از تو مچاله‌ام می‌کرد. حتما آن موشک‌های سرکش که خانه و کاشانه‌اش را هدف گرفته، آتش به جان ساختمان انداخته. حتما محل اصابت آن همه موشک برایمان روضه‌های کربلا را تداعی می‌کند... مدام از خودم می‌پرسیدم چرا وقتی باید بیایم اینجا که خانه‌اش خراب شده؟ چرا آن‌وقت که هنوز پیشوند اسمش نشده بود شهید لیاقت نداشتم روی ماهش را ببینم؟ من آمده بودم با عطش سال‌ها و داشتم تشنه‌تر برمی‌گشتم. گمان می‌کردم اگر بیایم کشوردوست کمی آرام‌ می‌شوم. ولی آن جمعه به بعد دلم برایش بیشتر تنگ شده... نمی‌توانم باور کنم حسنیه‌ای دیگر نیست. حسنیه‌ای که از قاب تلویزیون دنبالش می‌کردم و خودم را بین جمعیت فشرده‌ی صف‌های اول تصور می‌کردم. کاش برای یک‌بار هم که شده من روی زیلوهای آبی سفید حسینیه مقابلش می‌نشستم. پلک نمی‌زدم که مبادا لحظه ای دیدنش را از دست بدهم. تمام آن چند دقیقه را زل می‌زدم به چشمانش. با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم که مبادا صدایی غیر از صدایش را در حسینیه بشنوم... و شاید این دو بیت را با زیر لب زمزمه می‌کردم حرف بزن ابرِ مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سال هاست تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام... خیالت‌رادرآغوش...
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
خادم رواق کشوردوست می‌گفت اینجا با خانه‌ی آقا حدود یک کیلومتر فاصله دارد. و من خیال می‌کردم چند متر آن‌ طرف‌تر از جایی که نشستیم خانه‌ی آقاست. امان از این فاصله‌ها که تمامی ندارد...
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
از وقتی فهمیدم دلخوشی آقا زهرا کوچولو بوده و چقدر او را دوست داشته زندگی برایم تلخ‌تر شده...
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
همیشه وقت هدیه خریدن اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد گل است. خیلی‌ها می‌گویند اسراف است و به جایش هدیه‌های بهتری می‌توانی بدهی. ولی من گل را هدیه‌ی عزیز‌تری می‌دانم. می‌خواستم با گل به دیدنت بیایم که نشد و حسرتش به دلم ماند. وقتی داشتم از رواق کشوردوست دل می‌کندم خانومی چند تا شاخه‌ی کوچک گل به دستم داد. و من هاج و واج نگاهشان می‌کردم. از کجا می‌دانست من عاشق گلم؟ حتما خود آقا به دلش انداخته بود :)
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
' _ آرام باشید. این چیزهایی که شما می‌بینید، اینها حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قلّه است؛ هیچ انتظار نباید داشت که اگر ما می‌خواهیم برویم به قلّه‌ی توچال یا قلّه‌ی دماوند، در راه چاله نباشد، سنگ نباشد، باد نباشد، دود نباشد، گاز نباشد؛ مگر می‌شود؟ امّا داریم می‌رویم، داریم می‌رویم، عمده این است. اصلاً نگران نباشید؛ این حوادث وجود دارد؛ اگر این حوادث نبود باید تعجّب می‌کردید... _رهبرشهید | ۱۳۹۵/۱۰/۱۶ خیالت‌رادرآغوش...