سکوت لحظهای که خسته شدی از صبر کردن،
سکوت بعد از گفتن "اشکال نداره" درحالی که دلت پره،
سکوت وقتی که بهت میگن "عوض شدی"،
سکوت لحظه ای که داره تموم میشه،
سکوت بعد بیدار شدن از خوابی که فکر میکردی واقعیه،
سکوت بعد از اینکه میفهمی خاطرهها تکرار نمیشن.
از چشمای بعضیا انقدر ذات خوبشون مشخصه
که دلت میخواد بغلشون کنی و بگی
ممنون که اینقدر خوبی : )
احساساتم توی همدیگه حل شدن و نمیتونم از هم جداشون کنم.
دیگه نمیفهمم این ترسه یا دلتنگی یا همهی حسهای بد دنیا با هم😃.