در کوچه پس کوچههای شهرِ دل،گهی گم میشوم، گهی پیدا.
نوری میتابد از پسِ هر ابر،نشانِ آنکه هست، گرچه تنها.
آدم ها همه می پندارند که زنده اند ..
برای آنها تنها نشانه ى حیات
بخار گرم نفس هایشان است!
کسی از کسی نمی پرسد ،
آهای فلانی
از خانه دلت چه خبر؟گرم است؟چراغش نوری دارد هنوز؟