راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
وجودم سراسر شعفه و حالم برایند حال تموم آدمای حسینیهی امامه. یکی سجدهی شکر میره، یکی با همهی وجو
آخرای هیئت بود و گوشهی مهدکودک نشسته بودیم تا همهی بچهها برن و وسایل رو جمع کنیم که گوشی رو باز کردم و خبرا رو دیدم.
از همونموقع تا الان وسط اشک و خندهها به این فکر میکنم که این روزها و لحظات قشنگترین و کاملترین جلوهی توأمان فرهنگ دینی و ملی ماست.
پرچم ایران رو کنار بیرق سیاه اباعبدالله قرار میدیم.
شب عاشورا نوای ایران سر میدیم و به سینه میزنیم.
با پیرهن مشکی عزای حسین علیهالسلام، کف دستمون پرچم ایران میکشیم.
اشک و ماتم مصیبت اهل بیت با اشک شوقی که از دیدن رهبر کشورمونه رو گونههامون مخلوط میشه.
و...
خدایا! ایران عزیزمون، این شیعهخانهی صاحبالزمان رو در حصن حصین خودت قرار بده و از شر دشمنانش حفظ کن... الهی آمین.
أَعْظَمُ اَللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ جَعَلَنَا اَللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ مِنَ اَلطَّالِبِينَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِيِّهِ اَلْإِمَامِ اَلْمَهْدِيِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ
کلاس دوم که بودم و مسابقهی نهجالبلاغه برنده شدم، مامان مرا برد عروسکفروشی و گفت «هرکدومو دوست داری انتخاب کن. این هدیهی توئه». و از بین همهی عروسکهای رنگ و وارنگ، من او را انتخاب کردم که لباس صورتی و سفید پوشیده و ظاهرش هم شبیه نوزاد بود.
بین کتاب قصههایی که هرشب یکی را انتخاب میکردم تا برایم بخوانند، یک کتاب «لالاییهای حضرت علیاصغر» هم بود. گفتم «تو نذر حضرت علیاصغری مامان. اسمتو از لابلای این لالاییها انتخاب میکنم تا هرشب برات بخونمش.» صفحات را ورق زدم و خط به خط خواندم. «تویی یک غنچهی خندان/ تو هستی مونس مامان... آره، اسم تو این به بعد مونسه.»
خیلی دوستش داشتم؛ آنقدر که یادم میآید یکبار پایش کمی از پارچهی بدنش درآمده و جدا شده بود و من آخرشب خانه را از گریههایم روی سر گذاشته بودم که باید همین الان برویم و چسب یا هر چیز دیگری که لازم است بخریم و بیاییم پایش را وصل کنیم. در جواب «صبر کن فردا درستش میکنیم الان همهجا بستهست» میگفتم «اگه پای دختر خودتون هم قطع شده بود میگفتین آخر شبه بیمارستان بستهست بذار فردا بریم؟ این دختر منه. همین الان باید خوبش کنیم.» تا آخر مامان با یک تکه پارچه پایش را بست تا روزهای بعد درستش کنیم و من آرام شدم.
هنوز هم جایش روی تختم است، سر به گوشهی بالشت. هرشب در آغوش میگیرمش و میخوابم. نه فقط من، که همهی دخترها همینند؛ بزرگ و کوچک هم ندارد. حس مادری در ذاتشان است و اولین فرزندانشان هم عروسکهایشان.
به عکس عروسکهایی فکر میکنم که این مدت دیدهام. فکر میکنم شاید از روی همین عروسکها که روی تل خاکها دیده میشوند فهمیدهاند ممکن است دخترکی زیر آوار باشد و پیکر بیجانش را بیرون آوردهاند. به این فکر میکنم که آن دخترک فلسطینی... یا ایرانی... هم همیشه عروسکش را توی بغل میگرفته و میخوابیده؟ اسمش را چه گذاشته بوده؟ او هم دلش خون شده وقتی از آن بالا زخمهای دست و پای عروسک خاکی اش را دیده؟ مادر دخترک چهطور؟ مادرش...
مادرش هم حتماً در بچگی عروسکی داشته که مادری میکرده برایش تا وقتی دخترکش به دنیا آمده و عروسکِ واقعی مادرش شده. حتماً نذر کرده سرباز امامزمان تربیت کند و برایش لالایی حضرت علیاصغر میخوانده تا محرم برسد و او را ببرد مراسم شیرخوارگان و هرشب را در هیئت بگذراند تا فرزندش سینهزن امامحسین شود. دل او چه کشیده وقتی پرپر شدن میوهی دلش را دیده؟...
دل خیلی مادرها، یکجای تاریخ، خون شده از ظلمی که فرزند را از آغوشش گرفته اما با همان دلِ شکسته، فریاد زده ما رأیت الا جمیلا و فرزندش را فدای «آرمان» کرده. همین دلها بودند که نگذاشتند دنیا از هم بپاشد. دلهایی که باور داشتند روزی میرسد که بچههایشان، کنار آن آقای وعدهدادهشده، پرچم لااله الا الله را به همهی افقهای عالم میرسانند.
مهرداد ملکیInShot_۲۰۲۵۰۷۰۶_۱۸۳۷۳۵۹۷۵.mp3
زمان:
حجم:
1.7M
این اشکها دگر موقوفهی حضرتتان بشود؛
من خیلی برای غیر خدا گریه کردهام...
از وقتی چشم باز کردم، مامان و بابا رو تو قامت خادمی اهلبیت دیدم و هیئت محبین بخش پررنگی تو زندگیم بوده.
و این شیرینترین ارث خونوادگیه که به من و داداش هم رسیده و حالا ما هم توفیق خادمی داریم...
آقای امامحسین عزیز، دمتون گرم که حبّ خودتون و خانوادهتون رو تو زندگیمون جریان دادین :)