راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
یکماه گذشت و من هنوز به جز پیامهای بازارسالشده چیزی اینجا ننوشتم... درواقع حرفی جز شرمندگی ندارم
نه فقط ایران، که حتی لبنان هم...
+ دلتنگی برا رفقایی که ازشون دوریم بیداد میکنه.
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
یکماه گذشت و من هنوز به جز پیامهای بازارسالشده چیزی اینجا ننوشتم... درواقع حرفی جز شرمندگی ندارم
اما نکته دقیقا همینجاست که شرمندگی بهتنهایی به درد نمیخوره...
باید برخاست!
35.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«باید برخاست!»
هردفعه که گوش میدم، با هر مصرعش موج احساسات جدیدی به قلبم سرازیر میشه که جمع همهی اونها کنار هم بهندرت پیش میاد...
انگار راهیان نور، و جنگ امروز، و غم شهدا، و شعف نزدیکیِ قله، و بلندای تمدن، و قدمت جنگ با باطل، و فتح دائمی، و طعم مردم را، همه را با هم جمع کرده.
هدایت شده از Komiter
ما در این جنگ، مقدسترین، بزرگترین، عزیزترین و شیرینترین غم دنیا رو تجربه کردیم.
این چیزی که میخواهم بگویم، درونِ من است حرفِ دل است...
که من تازه فهمیدم «۴ پسرت شهید شده و تو سر هر ۴ اسم یک بار بپرسی حسین چهشد؟» یعنی چه.
الان فهمیدم عزیزترین خود را در عالم از دست داده باشی یعنی چه.
حالا تمام اسامی که با پیشوند «شهید» به کتاب قهرمانان و دلاورمردان این سرزمین و این ایدئولوژی اضافه میشود، برای من مانند ۴ پسر امالبنین هستند، عزیز و پارهی جگر، اما من حسینم را از دست دادهام، من عظیمترین غم دنیا را تجربه کردهام و زنده ماندم.
این غم مقدس در قلب من آتشیست که سرد نمیشود و مرا به خروش میکشد.
این غم با من کاری کرده که دیگر میفهمم «ما رأیت الا جمیلا» یعنی چه.
دیگر این اسامی برای من «غمزا» نیست، «حماسهزا»ست.
شمخانی، موسوی، لاریجانی، تنگسیری و ... و برگهای این کتاب هرروز سرختر از روز قبل میشود، ما آرشکمانگیرها و رستمها و پهلوان پوریاها و رئیسعلیهارا شنیده بودیم و الان بهتر از آنهارا، نه آمیخته با آرایه و تخیل نه، که در حقیقتِ محض میبینیم.
ما قهرمانانی را میبینیم/دیدیم که آیندگان از آنها با عنوان «قهرمانان افسانهای» یاد میکنند.
به یاد قهرمان، دلاورمرد، سردار شهید تنگسیری.
«کمیل»
بهدستور آیتالله العظمی سیستانی و همت عتبهٔ مقدسهٔ امام حسین علیهالسلام، با نظارت آیتالله سید جواد شهرستانی، مدرسهٔ میناب بهصورت مجهز و هوشمند ساخته میشود :)
هدایت شده از دیوار احیاء
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما خانمیم ،
دختریم
خواهریم
مادریم ...
زمین خوردن یه دختر کوچولو ، قلب ما رو زیر و رو میکنه؛
زخمی شدن دست یه پسر بچه شیطون ، جیگر ما رو تیکه تیکه میکنه ...
حتی یک اختلاف خونوادگی کوچیک تا مدتها ماهایی که بزرگ نشدیم رو بهم میریزه و مریض میکنه .
حالا این مادر ،
ایستاده
بغض داره ؛
اما لبخند میزنه و آرمانش رو به مسئولین یادآوری میکنه .
مجاهدِ تازه نفس ،
خانومِ یک خونه ،
بر خلاف نظر آقا، شهادت شهادت از دهنمون نیفتادن که راحته .
شکر امنیت نکردن و آرزوی بودن زیر بمبارون ک کاری نداره .
اگه هــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــت تا عزیزت برن چقد شاکر و مقاومی؟!
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
- از کتابِ «خون دلی که لعل شد»
«من به پسری مانند تو افتخار میکنم که چنین کاری را در راه خدا انجام میدهد.»
اثر این جمله چنان از سختیهای بازداشت و زندان و تبعید عمیقتر بوده که امامِ شهیدمون سالها بعد هم یادشون مونده و در مسیری که طی کردن و فعالیتهاشون مؤثر دونستنش...
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
«من به پسری مانند تو افتخار میکنم که چنین کاری را در راه خدا انجام میدهد.» اثر این جمله چنان از س
بسیار سخت است که انسان، دیدار و مصاحبتی را که چند روز با آن انس گرفته و لذّت جان و آسایش تن خود را در آن یافته، ترک کند...
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قطعاً یک روز بین ما و این محبوبِ ما جدایی خواهد افتاد...