صدا درآید از دیوار و از ما در نمیآید
که غیر از بُهت از دیوانهی حیدر نمیآید
مرا در التجا طرزی است گرچه در نمازی تو
من آن تیرم که از شوق تو از پا در نمیآید
چه قبح است این که می گویند کس حیدر نخواهد شد
مودب باش و گو دیگر چنان قنبر نمیآید
نمی افتد شگونی جز الوهیت به تم الفقر
برادر غیر شیر حق به پیغمبر نمیآید
به عین الله جایز نیست خفتن در همه احوال
به چشم شیر یزدان خواب از این منظر نمیآید
قیاس ذبح نفس و ذبح اولاد از سفیهان است
خلیل الله با یک سجدهی او بر نمیآید
نفوس قابل درگاه را گیرد ولو عقبی
اگرچه مهلت محض است و هرگز سر نمیآید
کدامین گوش کر گم کرده آواز سلونی را
چه می گویند آن سبوح بر منبر نمیآید
خدایا تر مکن اندازهی مویی سر ما را
ز بارانی که از خمخانهی حیدر نمیآید
سر ”معنی” بگیر و در غدیر خم شرابش ده
جگر تفتیدهام، کار من از ساغر نمیآید