eitaa logo
آبادی شعر 🇵🇸
1.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
93 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
آبادی شعر 🇵🇸
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
این روزها خون می‌خورم از بس پریشانم بـا عشق، با دیـوانـه‌گی دست و گریبانم او سـازِ رفتن می‌نوازد بـارهـا اما من مانده‌ام حتا دلیلش را نـمی‌دانم از ابتـدایِ دوستـی تـا انتهــایِ عشـق چون روحِ سرما خورده‌ی یک بیدِ لرزانم گُم می‌شوم در خویش و باتو می‌شوم پیدا ای عشـق! ای سـر منشأ غـم های پنهانم! کامل نخواهد شد سـوای او یقین دارم بر مومنی چون من، بنایِ دین و ایمانم من چون کویری تشنه، چون یک رودِ بی آبم بـر مـن ببـار ای ابـرِ فــروردیـن، ببـارانم!
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی
بیا که مانده شرابی به جامِ باده هنوز بیا که عشق به امیدت ایستاده هنوز ببین که بی تو چه بر ما گذشته ...، می‌بینی ؟! پُریم از غم و از بغضِ بی اراده هنوز اگرچه بالِ پریدن پریده از کفِ ما و مانده‌ایم در آغازْ راهِ جاده هنوز ولی امید به دیوانِ ما نمی‌میرد خوشیم، خوش به همین دولتِ نداده هنوز چه روزها که گذشت و غمِ تو کهنه نشد فلک به عشق و وفا مثلِ من نزاده هنوز ! زمان زمانه‌ی نامردمی‌ست، اما ما نگفته‌ایم به جز شعرِ صاف و ساده هنوز ‫#‏جویا_معروفی‬
دریای آرام دلم دریای آرام است و موجی مختصر دارد بیا در ساحلش بنشین که صد گونه گهر دارد به غمزه پای بر قلبم گذار و بگذر از اغیار که هم خورشید هم اختر ، به دامانش قمر دارد خدا را شاکرم کاین شاهء بی پروای شاهد کُش هزاران شاخه، شعرِ دلنشین چون نیشکر دارد درختی سایه گستر کاشتم در سینه ام باصبر که هر فصلی بدان روی آوری ، بینی ثمر دارد نه زیبا می نماید پیشِ چشمش زیوری هرگز نه بر گیسو و زلفی جز به زلفانت نظر دارد چو مجنون میشود دیوانه ، میگردد زخود بیخود از این دیوانگی، دانم که دلبندش خبر دارد جوانی رفت و عشقی آتشین در جانِ او باقیست به حرمت با دلم تا کن که تاجی معتبر دارد # م . ح _ شاد
ای فدای تو هم دل و هم جان
شعبان شد و خیل رحمت آمد از راه در سال نبوده ماه همچون این ماه یک ماه و طلوع پنج خورشید در آن لاحول ولا قوه الا بالله
التماست میکنم ، با عشق درگیرم نکن  من حریفش نیستم هم پنجه با شیرم نکن تازگیها از تب تند جنون برخاستم باز با دیوانگهایت زمینگیرم نکن قهرمان آرزوهایت نبودم ، نیستم بی سبب در ذهن خود اینطور تصویرم نکن مرد رویایی تو من نیستم بانوی من با نگاه دلفریبت باز زنجیرم نکن شاعرم با یک نگاه مست عاشق میشوم التماست میکنم با عشق درگیرم نکن
نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیز شهر خالی ست مرا همنـفسی نیست عزیز حافظ از حال من سوخته آگاه تر است زده ام فالی و فریاد رسی نـیست عزیز نیست حتا پر و بالی که به سـویت بپرم آسمان بی تو مرا جز قفسی نیست عزیز کیـمیایی و من خــسته مسی ناچیزم به سر کوی توام دسترسی نیست عزیز قلب بیمار مرا عشق شما درمان است غیر  تو را هوســی نیسـت عزیز
هدایت شده از جزیرهٔ تنهایی
اینجا دل سفره‌ها پر از نان و زر است آنجا جگر گرسنه‌ها شعله‌ور است ای وای بر این شهر که در غربت آن همسایه ز همسایهٔ خود بی‌خبر است