eitaa logo
آبادی شعر 🇵🇸
1.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
94 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به منِ بی کس وکاری که ندارم جز شعر یک جهان بر نرسانیدن تو افتاده
جز خون دل هرچند محصولی ندارد بی عشق بی مفهوم میشد زندگانی
این نگاهیست که بر دامن تو افتاده این گناهیست که بر گردن تو افتاده از حسد رفت لبم زیر فشار دندان گوشه ی شال به بوسیدن تو افتاده خواب دیدم که شب خلقت مخلوقات است صد فرشته به تراشیدن تو افتاده چشم معصوم تو در شعر جدیدم تعطیل کار من بر لب اهریمن تو افتاده توی تو با توی من کار ندارد اما جنگ بین منِ من با منِ تو افتاده بین عقل و دل و وزن غزل و قافیه ها گره ها با نپذیرفتن تو افتاده به منِ بی کس وکاری که ندارم جز شعر یک جهان بر نرسانیدن تو افتاده
تا دلت خواست به احساسِ دلم بد کردی تا که دیدی به تو عاشق شده ام، بد کردی دل بـه دستانِ تو دادم که عذابش دادی نـازنینــم ! بـه خداونـد قسم بـد کردی دوسـت دارم کـه تـو را، بـاز ببینم جایی تـا بـه فریاد بگـویم ، همـه دَم بد کردی بند ،بندم همـه از دستِ دلـت غم دارند چـون بـه هر بند بـه بندِ بدنم بد کردی دَم بـه دَم ، نـامِ تـو را ورد زبـانـم کردم جانِ من بـر دَم و بـر بـاز دَمم بد کردی لحظه هایم گِلـه از جور و جفایت دارند تـا بـه هـر ثانیه از روز و شبم بد کردی
دچار عشق میشوم، عشق که اشتباه نیست” بجز دو چشم خیس من برای آن گواه نیست تمام احتمال من به ضرب و جمع چشم تو اگر به باد می رود نگاه تو نگاه نیست تو و سکوت کردنت من و هزار غمْ غزل ترانه بی تو بر لبم به جز صدای آه نیست بکش نفس به تار من غزل غزل صدا کنم بزن لبی به شعر من که لب زدن گناه نیست قسم به بودنت شب طلوع قرص ماه تو شبیه روی ماه تو در آسمان که ماه نیست نگو به من غریبه ای نگو دلت سیاه شد غریب مانده شعر من دلم ولی سیاه نیست به حرف حرف این غزل قسم که عاشقت منم به نغمه های سرکش سری که سر به راه نیست
ای دل نگفتمت که مرو در کمند عشق آخر بقصد خویش چرا می‌کنی شتاب!
ای دریغا حسرت معشوقه هر شب می‌کشیم دیگران با شعرهای ما ولی مخ می‌زنند... 😊
دود از سرم برخواسته داد از سر بیداد او دارد تغافل میکند یا رفته ام از یاد او حسین مرادی
- مستی و دیوانگی از چون منی نبود عجب کز شراب عشق تو در من رگی هشیار نیست -
بر جسم ناتوانش تابیده خشکسالی جانی نمانده دیگر در این تن سفالی امروز هم دوباره، آمد کنار میدان آمد به اشتیاق یک رزق احتمالی در بین آن جوانان، این پیرمرد خسته با چهره‌ای شکسته، با قامتی هلالی غرق خیال خود بود، فکر مریضی زن فکر جهاز دختر، فکر فشار مالی آهی کشید اما شکر از لبش نیفتاد رو سوی آسمان کرد با دست‌های خالی از آن‌سوی خیابان، ماشین باکلاسی فریاد زد: بیایید! با دستمزد عالی! هرچند پر درآورد از اشتیاق اما از جمعیت عقب ماند او با شکسته‌بالی امروز هم شبیه دیروز‌های بسیار برگشت سوی خانه با دست‌های خالی نزدیک خانه... مردی، با کیسه‌ای به دوشش لبخند هدیه می‌داد بر سفره‌ی اهالی... خندید پیرمرد و با آسمان سخن گفت: «حس می‌شود نگاهت هرلحظه این حوالی»
درس منطق نده دیگر تو به این عاشق که از همان کودکی‌اش مدرسه را دوست نداشت😂✋
خسته هستم از ولی اما خسته از چرا اگر شاید مثل یک لباس تنگ است و عاشقی به من نمی آید