eitaa logo
آبادی شعر 🇵🇸
1.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
94 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
در عــالــم جــــود، جـــاودان است جواد بر آل عـــلی، عــزیــز جـــان است جواد یا فــــــــــاطمه! گریه کن به حال پسرت جان داده به غربت و جوان است جواد
هدایت شده از شمس (ساقی)
سروده‌ی زیر را در سال 1396 سرودم و در کانال تلگرامم موجود است. خوب به خاطر دارم عده‌ای که امروزه دولت تزویر (روحانی) را شماتت می‌کنند آن زمان به حمایت ایشان برآمدند و علیه بنده به جهت این سروده سخت حمله‌ور شدند. خواستم به امثال ایشان بگویم حواس‌تان باشد آنگونه از کاندیداها تبلیغ و حمایت کنید که فرداروز رنگ عوض نکنید. ‌ ‌ای که بر غرب جهانخوار شدی عبد و غلام از چه تنقید کنی از سر افلاسِ مدام ؟ نقد کردند تو را تا که به خود باز آیی نه که با دشمن دون، یکسره دمساز آیی گفت: ای در صف اول بنِشسته به خود آی وقت خدمت گذرد زود ، تأمل بنمای بخدا آنچه "مطیعی" به تو گوید بشِنو با درایت بنما نسخه ی تحقیر ، وِتو نسخه‌هایی که برای تو بپیچد دشمن بخداوند بوَد دست خطِ اهریمن کن تواضع به محبان ولایت، ز شرف تا مبادا بدهی عزت خود را از کف گو به آنان که به ظاهر، همه همراهِ تواند با چنین شیوه به همراهِ تو در چاه تواند چاه حرمان و ندامت که ندارد سودی بی ولایت ، به خدای ازلی نابودی گوش جان دِهْ! به مواعیظ و کلام رهبر بگذر از آنچه که دشمن به تو گوید، بگذر رأی ملت ندهد حیثیتت را بر باد نکنی دشمن ما را ، ز جهالت امداد دشمن ما و تو در اصل ، یکی هست یکی هست بیراهه و این جاده‌ی بن‌بست یکی راه بیهوده مرو ، عاقبتت حیرانی‌ست دل مبندی به چنین جاده که سرگردانی‌ست روشنی نیست؛ مزن چنگ بر این تاریکی چشم دل باز کن اکنون تو در این تاریکی که کمین کرده یکی روبَه و گرگی خونخوار تا درآرند به یکباره ز اسلام ، دَمار با بصیرت بنِگر، غرب همان ابلیس است که ز "برجام" ندانی که پیِ تدلیس است تو ز برجام به جایی نرسی هیچ که هیچ بیهُده در پیِ دجّالِ ستمکار ، مپیج ! ملّت آزادگی از دامنِ مادر دارد باغِ این مُلک، بحق نخلِ تناور دارد دست بردار از این فتنه و تزویر مدام مکن این‌گونه خودت را چو "بنی صدر" تمام آهنِ داغ ، علی زد چو به دستان عقیل دوستی در حقِ او گشت به غایت تکمیل داد زنهار که ترسد ز مکافات جحیم لحظه‌ای کرد بر او آتش دوزخ ترسیم پس بترس آی! از آن آتش بنیان‌سوزت ندهی در شب دیجورِ جهالت ، روزت دست بردار ز بیگانه و بیهوده مکوش! مشو اغفال چو اطفال و مزن بانگِ خروش بشنو این پند ز (ساقی) به صداقت، کامل تا مبادا بشوی نزد خداوند ، خجل‌ ‌ سید محمدرضا شمس (ساقی) تیرماه 1396 @shamssaghi
گر چشم دوختم به تماشای این و آن می‌خواستم که از تو بیابم نشانه‌ای
گفتی چه خبر؟ گفتم و هرگز نشنیدی جز دوری‌ات ای عشق، به قرآن خبری نیست ..
مثل آن شیشه که در همهمه‌ی باد شکست ناگهان باز دلم یاد تو افتاد شکست...💔
آنقدر شعر مرا خواندی‌ و گفتی احسنت فکرت افتاد که شاید تو دلیلش باشی؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ای که می‌پرسی چرا در دامِ دل صیّاد رفت عشق گاهی می‌کشد در بند آهو شیر را ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
هر گُلی در باغ می‌بیند به چشم؛ داغ سنگین خزان برگ را پنجشنبه می‌دهد بوی فراق می‌چشد هر نفس طعم مرگ را
بخند، خنده سلامِ زبان مشترک است که در تمام جهان یک نشان مشترک است زمان گفتنِ آرامِ دوستت دارم جواب آینه‌ها یک بیان مشترک است بخند، خنده بهار است... خنده خورشید است برای تازه‌شدن یک جهان مشترک است برای شاد شدن یک بهانه پیدا کن که خنده حاصل یک ناگهان مشترک است بخند، خنده به لب‌های ناز می‌آید شرابِ شعر در این استکان مشترک است برای شادی گنجشک‌های بی‌سامان کتابِ دست تو یک آشیان مشترک است همین که زنده و آرام و ساده‌ای، کافی‌ است که زندگانی یک داستان مشترک است...
نوشته بود کسی را آنچنان دوست داری که برایش بجنگی؟ گفتم از جنگ ها برگشته ام، با زخمها و موی سپید و یاد گرفته ام که صبور باشم و به تماشا قانع...
بسم الله الرحمن الرحیم آفتاب با گریه گفت مادر او زیر آفتاب خشکیده است حنجر او زیر آفتاب خاک عراق داغ شد از بس که جبرییل آتش گرفت شهپر او زیر آفتاب بر پشت بام مانده جوادالائمه تا باشد وداع آخر او زیر آفتاب بال کبوتران سپرش شد اگر نسوخت آن پیکر مطهر او زیر آفتاب قربان آن‌که تشنه و عریان به روی خاک مانده سه روز پیکر او زیر آفتاب مانده به خاک زینت دوش نبی ولی بر نیزه می‌رود سر او زیر آفتاب اینجا امام سایه‌نشین بود همسرش آنجا نشست همسر او زیر آفتاب وقتی که چشم حرمله‌ها سمت خواب رفت روضه به سمت روضه‌ی بس کن رباب رفت