✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿
💞 #ازســـوریہ_ٺامنـــا🕊
💞 قسمت #سی_وسه
دلم توی مشتم بود.
می خواستم صالح را ببینم اما نمی توانستم. بارها می خواستم به زبان بیاورم که از پشت درب اتاق و پنهانی صالحم را از دور ببینم اما پشیمان می شدم.😞
دلم می خواست توی این شرایط کنارش باشم، سنگ صبور و غمخوارش باشم اما... خلاء فرزندم مرا ناتوان کرده بود. 😣به اصرار، خودم را مرخص کردم و بارضایتِ خودم، به منزل بازگشتم که روحم را تا آمدن صالح آماده کنم.
اشک چشمم خشک شده بود و سکوت محض را مهمان قلب و لبم کرده بودم. هر چه می توانستم قرآن✨ می خواندم و توی اتاقمان کِز می کردم.
صالح از طریق چند نفر از دوستانش با من تماس می گرفت. می دانست متوجه کد تلفنی ایران می شوم به همین خاطر از طریق دوستانی که بازگشته بودند برایم پیغام می گذاشت. هر روزی یک نفرشان تماس می گرفتند و می گفتند ماتازه از آنجا بازگشته ایم و صالح حالش خوب است و فقط دسترسی به تلفن ندارد و توضیحاتی از این جنس برای آرام کردن من.
هیچکدام نمی دانستند که مهدیه ی رنجور، با دل پر بغضش منتظر آغوش نیمه شده ی صالحش نشسته و خوب می داند چه اتفاقی افتاده.😣
دلم برای صالح هم می سوخت. می دانستم که حسابی ذهنش درگیر است و با خودش کلنجار می رود که چگونه با من رو به رو شود و من، درمانده از این بودم که بعد از فقدان دستش چگونه از خلاء فرزندمان برایش بگویم؟😭
خیلی سردرگم بودم و تنها با دعا✨و نیایش✨ و معنویات✨ خودم را آرام می کردم. کاش گریه می کردم. قفسه سینه ام تنگ شده بود و نفس هایم سنگین.
حس بدی داشتم. درب اتاق را بستم و روضه ی "حضرت علی اصغر و قمر بنی هاشم" را در تنهایی اتاقمان گوش دادم. روضه به #لالایی_رباب که رسید زجه ام بلند شد. 😭😫آنقدر با صدای بلند هق زدم که گلویم می سوخت.
#دستان_جداشده_ی_قمربنی_هاشم را که تصور می کردم دلم ریش می شد. صالح را و دل پردردم را به دستان آقا #گره زدم و از اهل بیت #کمک خواستم. خدا را صدا زدم و با زجه و اشک، التماس می کردم به هردوی ما #صبر دهد و کمکمان کند.😭
روزی که صالح را می خواستند مرخص کنند...
پر از تشویش و اضطراب بودم. صبح زود بیدار شدم و دوش آب سرد گرفتم و خانه را مرتب کردم.
هنوز نا توان بودم و دلم درد می کرد و قرار بود عصر به دکتر بروم. انگار برایم بی اهمیت بود.
لباسی که صالح خودش برای عیدم خریده بود پوشیدم😍
و چای را دم کردم😋
و سلما هم ناهار را درست کرد. ☺️
زهرا بانو مدام غر می زد که حواسم به موقعیتم نیست و باید استراحت کنم. ساعت از 11 گذشته بود که پدر جون و بابا، صالح را آوردند.
چند نفر از دوستانش و همان آقای میان سال مسئول قرارگاه، همراهش بودند. تا جلوی درب منزل آمدند و رفتند و هر چه اصرار کردند نماندند.
انگار شرایط را درک کرده بودند و نخواستند جو راحت خانواده را سنگین کنند. 👌
تمام این وقایع را از پس پرده ی اتاق شاهد بودم. نمی توانستم بیرون بروم و از شوهرم استقبال کنم.
دلم شور می زد و به قفسه ی سینه ام چنگ زدم.😥
حلقه ی صالح را گرفتم
🖇نویسنده👈 #طاهره_ترابی
▬▭▬❖𖧷🕊𖧷❖▬▭▬
@abalfazleeaam🇮🇷
▬▭▬❖𖧷🕊𖧷❖▬▭▬
❤️اباالفضلیامافتخارمه❤️
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿ 💞 #ازســـوریہ_ٺامنـــا🕊 💞 قسمت #سی_وسه دلم توی مشتم ب
قسمت 33 بخش دوم
حلقه ی صالح را گرفتم
دلم فشرده شد. انگار جای حلقه تا ابد مشخص شد.
دستی نبود که جای گیرد. حلقه میهمان گردن آویزم شده بود صالح را که توی حیاط دیدم چشمم تار شد. اشک از گونه ام سرازیر شد😭 و اتاق روی سرم خراب شد.
آستین دست چپش خالی بود و آستین لباس اش تاب می خورد.
گونه اش زخم بود
و لبش ترک عمیقی داشت.
چهره اش تکیده و زرد شده بود.
لبه ی تخت نشستم و چند نفس عمیق کشیدم.
"یا حضرت زینب تو را به جان مادرت یه قطره، فقط #یه_قطره از صبر خودت رو به من عطا کن. یا خدا کمکم کن"
بلند شدم و روسری ام را مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم.
دسته گل نرگس🌼 را به دستم گرفتم و نزدیک درب ورودی ایستادم. سلما و زهرا بانو هم کنار من بودند.
وارد که شدند لبخند زدم. ☺️صالح که مرا دید، ایستاد.
به چشمانم خیره شد و لبش لرزید. دلم آتش گرفت. لبش را به دندان گزید و لبخندی کج و کوله روی لبش نشاند و اشکش سرازیر شد.😊😢
به هر ترتیبی شد خودم را کنترل کردم و به سمتش رفتم. دسته گل را به طرفش گرفتم. گل را از دستم گرفت.
آستین خالی را بلند کردم و به لبم چسباندم.😭😘 آنرا بوسیدم و اشکم سرازیر شد. همه گریه می کردند. صالح از شدت گریه شانه اش می لرزید. خودم را کنترل کردم و گفتم:
ــ خوش اومدی عزیزم.. پدر جون، بابا، آقای ما رو سر پا نگه ندارید. می خوای بشینی یا دراز می کشی؟
چیزی نگفت و همراهم راهی پذیرایی شد و روی مبل نشست. با آبمیوه تازه از آنها پذیرایی کردم و کنار صالح نشستم.
دلم نمی آمد نگاهش کنم اما چاره چه بود؟
"از این به بعد باید صالحو اینجوری ببینی😠 محکم باش مهدیه. 😠 #دست که چیزی نیست. #تموم_زندگیت فدای خانوم زینب بشه."😠☝️
نگاهش کردم و گفتم:
ــ خوبی؟☺️
چشمش را روی هم فشرد.😍
ادامه دارد...
🖇نویسنده👈 #طاهره_ترابی
▬▭▬❖𖧷🕊𖧷❖▬▭▬
@abalfazleeaam🇮🇷
▬▭▬❖𖧷🕊𖧷❖▬▭▬
🎊🎉ای اهل حرم میروعلمدارخوش آمد🎉🎊 🎊🎉سقای حسین سیدوسالارخوش آمد🎉🎊
❤️اباالفضلی ام افتخارمه❤️
#میلاد_امام_حسین
#امام_حسین
#ماه_شعبان
#روز_پاسدار
💐 @abalfazleeaam
و قاف
بلندترین قله ی عاشقی ست
که تو بی دست فتح اش کردی...
برادرت حسین شد
و مادرت زهرا
🌹#ولادت_علمدار_مبارک
❤️اباالفضلی ام افتخارمه❤️
#میلاد_امام_حسین
#امام_حسین
#ماه_شعبان
#روز_پاسدار
💐 @abalfazleeaam
🌹زندگی نامه حضرت ابوالفضل(ع)🌹
🔸حضرت باب الحوائج ابوالفضل العبّاس (علیه السلام) فرزند برومند اول پیشوای شیعیان حضرت امام علی (ع) و امّالبنین (س)، در روز چهارم شعبان سال ۲۶ هجری قمری در مدینه منوره چشم به جهان گشود.
مادرش فاطمه دختر حزام بن خالد از قبیله کلاب بود که نیاکانش همه از دلیرمردان عرب، و در شجاعت و دلیری مشهور بودند.
امام علی (ع)، ۱۰ سال پس از وفات حضرت فاطمه زهرا (س) با امّ البنین ازدواج کرد. این بانوی مکرمه، سرپرستى فرزندان حضرت زهرا (س) را بر عهده گرفت و آنان را حتی بیشتر از فرزندان خود دوست مىداشت.
امّ البنین اجازه نمیداد که او را فاطمه صدا کنند و میگفت: مرا فاطمه صدا نکنید زیرا فرزندان حضرت فاطمه زهرا (س) با شنیدن این نام، به یاد غمهاى مادرشان مى افتند و ناراحت مىشوند.
بنابراین، فاطمه بنت حزام را «امُّ البنین» به معنای «مادر پسران» نامیدند و به این نام شهرت
یافت چرا که ثمره ازدواج امام علی (ع) با وی، چهار پسر به نامهای عباس، عون، جعفر و عثمان بود.
هر چهار فرزند ام البنین (س) در روز عاشورای سال ۶۱ هجری در رکاب برادر و سرور خود حضرت سیدالشهداء (ع) در کربلا، شربت شهادت نوشیدند.
حضرت ابوالفضل نخستین فرزند از چنین بانوى با معرفت و حق شناسى بود. تولد وى، خانه امام على (ع) و دل مولا را غرق نور و سرور ساخت. حضرت على (ع) در گوش این نوزاد بسیار خوش منظر و زیبا، اذان و اقامه گفت و او را عبّاس نام نهاد.
عبّاس هم به معناى شیر نیرومند و خشمگین، و هم به معناى عبوس و چهره گرفته است زیرا که ایشان نسبت به ظالمان، چهرهاى خشمگین داشتند.
در روز هفتم ولادت حضرت عباس (ع) هم گوسفندى را به عنوان عقیقه ذبح و گوشت آن را در بین فقرا تقسیم کردند.
گفته میشود؛ پدر ارجمندش امام علی (ع)، گاهى قنداقه عباس خردسال را در آغوش مى گرفت و بر بازوان او بوسه مى زد و اشک مى ریخت چرا که این دستها روزی براى کمک و یارى برادرش حسین (ع) قطع خواهد شد.
❤️اباالفضلی ام افتخارمه❤️
#میلاد_امام_حسین
#امام_حسین
#ماه_شعبان
#روز_پاسدار
💐 @abalfazleeaam
♦️در محضر حضرت ابوالفضل العباس (ع)
💐نام: عباس (ع)
💐كنيه: ابوالفضل (ابوفاضل)
💐 لقب: قمربنی هاشم، سقّا، با بالحوائج
💐پدرو مادر: امام علي (ع) و فاطمه معروف به (اُمّ البنين)
💐زمان ولادت: چهارم شعبان سال 26 هجرت
💐مكان ولادت: مدينه
💐اولاد: 4 پسر و يك دختر
💐زمان شهادت: روز عاشوراي سال 61 هجري
💐مكان شهادت: كربلا
💐عمر: 34 سال
💐مرقد شريف: كربلا
❤️اباالفضلی ام افتخارمه❤️
#میلاد_امام_حسین
#امام_حسین
#ماه_شعبان
#روز_پاسدار
💐 @abalfazleeaam
هدایت شده از گسترده رایگان سجـیل 🚀
♥️اولین و تنهاترین کانال گلچین مداحی های مستی عشق اهل بیت(ع)
از آسید جواد ذاکر🥀
♥️ذاکر هرگز تکرار نشدنی
روحش شاد یادش جاودانه
#محفل_مستان_سید_محمد_جواد_ذاکر💔
🦋🕊🦋🕊🦋🕊🦋🕊🦋🕊🦋
کانال نوای ماندگارسیدجوادذاکر
http://eitaa.com/joinchat/391380995Cc914948e8a
هدایت شده از گسترده رایگان سجـیل 🚀
❤️سيـــــدجان....❤️
❣وســـــوزصداے توهنوزهم دلهارابه پاے عشق به حسين مے شکند😔
توراذاکـــــرمے نامم💔
که ذاکـــــربودے وذاکـــــرماندے💔
وذاکـــــررفته اےوذاکـــــرخواهے ماند💔
تورامن ذاکـــــ❤ـــــرمےنامم
☘✨☘✨☘✨☘✨☘✨☘
کانال نوای ماندگارسیدجوادذاکر
http://eitaa.com/joinchat/391380995Cc914948e8a