هدایت شده از ❤️کانال شهید مصطفی صدرزاده❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 دیدار رئیسجمهور با خانواده شهید وارطان آقاخانیان
🔹آیتالله رئیسی در شب میلاد حضرت مسیح و در آستانه فرارسیدن سال نو میلادی به دیدار خانواده شهید وارطان آقاخانیان، از شهدای مسیحی رفت.
❤️❤️❤️❤️
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگی_مجازی_هادی_دلها
#شهید_مصطفی_صدرزاده #شهید_رحمان_مدادیان
@rafiq_shahidam96
@rafiq_shahidam
@sadrzadeh1
❤️❤️❤️❤️
https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092
❤️اباالفضلیامافتخارمه❤️
🎥 دیدار رئیسجمهور با خانواده شهید وارطان آقاخانیان 🔹آیتالله رئیسی در شب میلاد حضرت مسیح و در آستا
سلام ممنون از فعالیت شما بزرگوار🙏
نامه شهید عباس دوران به همسرش
🌷🌷🌷
«خاتون من، مهناز خانم گلم! سلام. بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمیگیری. برای من، نبودن تو سخت است؛ ولی چه میشه کرد جنگ، جنگ است و زن و بچه هم نمیشناسد. نوشتهبودی دلت میخواهد برگردی پیشم...
دلم اینجا گرفته عینکم رو زدم و همانطور با لباس پرواز و پوتینهایی که چند روز واکس نخورده، نشستم تا آفتاب کمکم طلوع کنه یاد آن روزی افتادم که آوردهبودمت اینجا، تو رستوران «متل ریسکس» نمیدونم شاید سالگرد ازدواج یکی از بچه ها بود.
خیلی کم فرصت میکنم به خونه سربزنم، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم. دوش که پیشکش پوتینهایم را دو سه روز یکبار هم وقت نمیکنم از پایم خارج کنم. علی که اون همه خوشتیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده. من هم شدهام شبیه آن درویشی که هروقت میرفتیم چهارراه زند آنجا نشستهبود.
بچههای گردان یک شب وقتی من و علی داشت کمکم خوابمون میبرد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازکردند. اولش کلی بد و بیراه حوالهشان کردیم؛ اما بعد فکر کردیم خدا پدر و مادرشان را بیامرزد چون پوتینهایمان را که درآوردیم دیدیم لای انگشتهایمان کپک زدهاست.
مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم که ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیرعادی. نمیشود توقع داشت چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و کشور را رها کنیم و بنشینیم توی خانه. از جیب این مردم برای درس¬خواندن امثال من خرج شدهاست. پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی کردیم و خوشبخت بودیم. به قول بعضی از بچههای گردان، خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است. اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاکمان می آید. بگذریم.
از بابت شیراز خیالت راحت آنجا امن است کوههای بلند اطرافش را احاطه کرده و اجازه نمیدهد هواپیماهای دشمن خدای ناکرده آنجا را بزنند. درباره خودم هم شاید باورت نشه؛ اما تا بهحال هر مأموریتی انجامدادم سر زن و بچههای مردم بمب نریختم اگر کسی را هم دیدم، دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم.
لابد خیلی تعجب کردی که توی همین مدت کوتاه چطور شوهر ساکت و کم حرفت به یک آدم پرحرف تبدیل شده! خودم هم نمیدانم به همه سلام برسان. به خانهی ما زیاد سر بزن مادرم تو را که میبیند انگار مرا دیده.
سعی میکنم برای شیراز مأموریتی دست و پا کنم و بیایم تو را هم ببینم. همهچیز زود درست میشود. دوستت دارم خیلی زیاد. مواظب خودت باش.»
🌸🌸🌸
#خورشید_خانه
برشی از کتاب «سرت را بالا بگیر دختر»
1⃣
دانش آموزی ناگهان از جا برمیخیزد و با صدای بلندی که شاید می خواهد به واسطهی آن عمق نارضایتی و میزان اعتراض خود را به نمایش بگذارد، می گوید:
- چرا ما تا تکان می خوریم یا متفاوت از شما عمل می کنیم، ما رو محکوم می کنید و خون شهدا را بر سرمان می کوبید؟ مگه ما گفتیم انقلاب کنید یا مردها برن جنگ و کشته بشن؟ تقصیر ما چیه که الان ورود به دانشگاه های خوب منوط به سهمیه شده؟ هر جا دنبال کار بگردیم، باید سهمیه یا پارتی دم کلفت داشته باشیم؟! ما هم آدمیم؛ ولی انگار جنس شما از ما بهتره!
و پوزخند می زند.
رو به او که منتظر عصبانیذشدن من، همچنان ایستاده است، بی تفاوت می گویم:
- راستی نگفتی اسمت چیه دختر جان؟
- مهتاب لیاقتی
چشم به چشمش می دوزم و به رویش که میخندم، بُهت را در نگاهش میبینم. با صدای آهسته لب میزنم:
- مهتاب جان میدانی حق با توست!؟
کلاس به یکباره از تب و تاب میافتد. همه منتظرند و تشنة پاسخِ من!
یکبهیک دانشآموزان را از نظر میگذرانم و با مکثی درخور میگویم:
- اِشکال کار از کمکاری ماست که حقایق را آنطورکه باید، برای شما روشن و درست نگفتهایم و شما آنچه ناخودیها برایتان نمایش داده اند را به عنوان واقعیت قبول کردید.
نمیدانم! شاید درگیریهای فراوان همنسلان من در ماجراهای پس از انقلاب، جنگ تحمیلی، سازندگی و آبادانی دوبارة ویرانیهای جنگ و بیش از همه تلاش برای التیام جراحتهای عمیق وارد شده بر بدنة امیدها و آرزوهایمان در سالهای اخیر ما را از شما غافل کرده!!!
یا شاید دیگرانی در لباس دلسوز همچنان که بارها وعده داد¬بودند با سوءاستفاده از دل مشغولیهای ما، شما را که تنها ماندهبودید، از ما دور کردند؛ اما میدانید آنها تلاش کردند تا شادی و امید امروز را از شما به یغما ببرند؟!
آرام برجا مینشیند و به من چشم می دوزد، میگویم:
- من میدانم تو و دوستان هم نسلت دچار ابهام و سؤالهای بسیار هستید و چون جواب سؤالهایتان را نمییابید به -غلط به آنچه هستی شما به آن وابسته بودهاست، معترض میشوید. عزیزم؛ هرچه ما کردیم برای شما بود؛ اما بیمنت! این ما و شما شدن، نبود آنچه ما میخواستیم!
آنروزها همه خود را مسئول میدانستند، چرا که نزدیکی دشمن را با تمام گوشت، پوست و خون درک میکردند برعکس این روزها که همه در خواب خرگوشی فرورفته و تهاجمی را که به ریشه باورها و اعتقادات ما شده است، باور ندارند. فرزندان ایرانِ انقلابی، زن و مرد، جان بر کف نهادند تا تو دخترم، باآرامش و در امنیت به من معترض شوی!!
پدر، برادر و پسر مامِ ایران اعضای بدنش را هدیه داد تا ما که ناموس او هستیم با امید زندگی کنیم!! بسیاری از ایشان هنوز هم هر روز و هر ثانیه با زجر میمیرند و دوباره زنده میشوند. به نظر شما همه اینها برای سهیمهی بیمقدار دانشگاه یا اشتغال فرزندانی که از پدر خود به جز درد و از مادرانشان به جز اشکهای پنهانی، ندیده اند، پیش آمده؟!
اشکهای حلقهزده در چشمهای معصومشان مرا به خود میآورد، به سختی زهرخند میزنم و سعی میکنم جو کلاس را با کمی مزاح تلطیف کنم:
- ببینید چه شد؟ قرار نبود روز اولی تا اینجا پیش برویم! حالا پیش خودتان میگویید این خانم میری اشک در بیاره! منبر برو هست! هرچند گاهی اشک بسیار خوب است؛ زیرا وجود آدمی را جلا میده؛ اما شاد بودن خیلی مهمه، برای همین هم من حاضرم همینجا با هر کدام از شما مسابقه بدم، ببینیم کی لطیفه بهتری تعریف میکنه؟ هرچند هنوز اسم بیشتر شما را نمیدانم.
دخترانم را میبینم که سعی میکنند به احترام من لبخند بزنند.کاش کمی حس اعتماد و امید را در ایشان بارور کردهباشم!
صدای زنگ تفریح که در مدرسه میپیچد، خبر اتمام کلاس روز اول را به گوش میرساند.
#سلاله ها
*گروه شهید مصطفی صدرزاده حتما عضو بشید*
⤵️⤵️⤵️⤵️
https://chat.whatsapp.com/Gu5HqYMHUd1J3dGmrfcu9M
هدایت شده از ایثـار رضـوی
12.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸دشمن می لرزید از ابهت چشمات
وقت رجزخوانی، حاج قاسم سلیمانی
🌷 http://eitaa.com/isaar_razavi
🌷 @isaar_razavi
خیلے دلتنگم...
حرم را ڪه برعڪس ڪنی...
میشود مرح!
دهخدا را میشناسی؟!
لغتنامهاش را ڪه باز ڪردم...
نوشته بود
[مرح]: شادمان شدن!
میدانے چندوقت است با ندیدن حرم
زندگیمان سرد و یڪنواخت شده؟!
🌼 @abalfazleeaam 🌼
هدایت شده از ❤️کانال شهید مصطفی صدرزاده❤️
سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹
وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ﴿۱۶۹﴾
(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زندهاند، و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
@shahid__mostafa_sadrzadeh1
@shahid__mostafa_sadrzadeh2
مصطفی بعد از آخرین خداحافظی خیلی دلتنگی کرد و گفت: «تو رفتی و تازه فهمیدم چه شده!»
آخرین دیدار و صحبتمان در سوریه بود. مصطفی زمان جدا شدن خیلی ابراز دلتنگی کرد.
بعد از اینکه من به ایران آمدم با پیامهایی که میداد بازهم بیشتر نسبت به من ابراز دلتنگی میکرد.
مصطفی میگفت: « با جداشدن از تو تازه فهمیدم که چه اتفاقی برایم افتاده است».
یک بار به مصطفی زنگ زدم و با خنده جواب من را داد؛ پرسیدم که «برای چه میخندی؟»، گفت: «الان در فکر تو بودم. فکر میکردم که یک همایش بزرگی در تهران بگیریم و همه خانوادههای مدافع را دعوت کنیم و در آن جمع تو را به عنوان
«بهترین همسر مدافع معرفی کنم».
این آخرین لفظی بود که مصطفی قبل از شهادت برای من به کار برد.
راوی همسر مکرم شهید مصطفی صدر زاده
1400/10/7
@shahid__mostafa_sadrzadeh1
@shahid__mostafa_sadrzadeh2
#شهید_مصطفی_صدرزاده #سید_ابراهیم #شهید_صدرزاده #شهید_بیضائی #شهید_عباس_دانشگر #شهیدصدرزاده_سیدابراهیم #شهید_رحمان_مدادیان #مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی #فرهنگی_مجازی_هادی_دلها #ایام_فاطمیه #فاطمیه #همسرم #زناشویی #چادرانه #زندگی_موفق #زنان_موفق #حجاب #محجبه #دخترونه #زندگی_سالم #حضرت_زهرا #حضرت_ام_البنین #آشتی_کردن #زنان_قدرتمند #زندگی_سالم
https://www.instagram.com/p/CYBKa8thvRc/?utm_medium=share_sheet
*گروه شهید مصطفی صدرزاده حتما عضو بشید*
⤵️⤵️⤵️⤵️
https://chat.whatsapp.com/Gu5HqYMHUd1J3dGmrfcu9M