حقیقتا سال هشتم درسام بود که دو به شک بودم، نکنه حرف ِحق میزنم ناراحتبشن دلشون بشکنه و حقالناس بشه ..
خیلی تو فکرش بودم، یهو
سهشنبه های مهدوی شد و خدا جوابمو داد
روی برگهای که برای من دراومده بود، تمثال ِابیعبدالله ِوحیدا فریدا غریبا بود:)
زیرش نوشته بود مثل امامم جلوی ظلم میایستم.
دیگه ازونموقع به بعد
همش در حال تحقیقام
تا از یه چیزی مطمئن ِمطمئن نشدم، حرفشو نمیزنم
ولی چه کنم که حرف ِحق، حرومزاده رو اذیتمیکنع و بیشتریا اینطورین که هرجا از اسلام دوستدارن برمیدارن