eitaa logo
پدربزرگ خوانده
5.1هزار دنبال‌کننده
68 عکس
105 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #موسسه_بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
سالهاست لباسهای بسیجی ام در ملحفه ای پیچیده و در کمد لباسهای زمستانی، در انتظارند. قبل از یک کارشناس نرم افزار و تلاشهای دهه هشتادیم برای فرصت های اشتغالزایی و کارآفرینی و قبل از تمام فعالیتهای دهه نودیم در حوزه کودک و حقوق کودک، یک بسیجی ام. تلاشهای دهه هشتادم بر مبنای اشتغالزایی برای جوانان این مرز و بوم در تاسیس شرکتهای دانش بنیانی بود که قدمی موثر برای اعتلای اسلام و انقلاب داشته باشند. فعالیتهای دهه نودم هم ناظر بر این نگاه بود که رسیدگی به اوضاع کودکان محروم این سرزمین، سرمایه گزاری بلند مدت برای فردای انقلابی است که زمینه ساز ظهور منجی بزرگ بشریت است. در آخرالزمانی که عالمیان همه چشم انتظار ظهور مبارکش هستند، زیبنده حکومتی شیعی که سهم بسزایی در امر فرج خواهد داشت، این نیست که کودکانی رها و بی سرپرست و چشم انتظار خانواده داشته باشد. آنجایی که سید شهیدان مقاومت، سردار حاج قاسم سلیمانی، ایران را حرم اهل بیت(ع) تلقی میکنند و از ارتباط مستقیم ادای تکلیف در این حرم با عاقبت بخیری میگویند، تکلیف رسیدگی به اوضاع کودکان محروم این حرم نیز بی ارتباط با عاقبت بخیری قطعا نیست. در این سالها که لباسهای بسیجی ام آماده رزمگاه علنی حق و باطل است با لباس تکلیف مدارانه در حوزه کودک گام هایی استوار طی میکنم، اما یادم نمی رود که همان سرباز بسیجی حضرت روح الله ام. شهادت نماد بزرگ مقاومت فلسطین، شهید اسماعیل هنیه بهانه ای شد بر نوشتنی که تسکین غلیان جوشش و خروش درونم بر علیه جبهه تکفیری است که همیشه آرزوی جهاد در آن داشته ام. اگر چه عطر لیاقت و توفیق حضور در آن، فرسنگها بر مشامم بیگانه است ولی چه کنیم که آرزویش سودای زندگی بر مبنای تکلیف است. الهی هیچ وقت شرمنده عصر ظهورش نباشیم و از این کودکان، سربازان زیادی در سپاه حضرتش دعاگوی ما باشند. دهم مردادماه۱۴۰۳ . . . . . . . . . . . بهرویش، رویشی تقدیم به خاک قدوم ولی عصر(عج) . . . . . . . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
16.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهارم مردادماه در خدمت جمعی از مسئولین محترم قضایی و سازمان بهزیستی بودیم که برای بازدید از مجتمع شوق زندگی مشهد تشریف آورده بودند. بزرگواران زیادی ازین جمع مهمان واحد بهرویش شدند و از نزدیک با فعالیتها، برنامه ها و‌ نحوه توسعه همکاری ها آشنا شدند. جناب آقای دکتر وحیدزاده، مدیرکل بهزیستی استان کرمان، یکی از مهمانان ویژه بهرویش بودند که با تشریف فرمایی خود، بنا داشتند بقول معروف بازدیدهایی که از شیرخوارگاه مادر در استان کرمان را داشتیم، را پس بدهند. حضورشان قوت قلبی برای بهرویش بود. با همکاری های بسیار خوبی که سال گذشته با بهزیستی استان کرمان داشتیم حدود بیست کودک نیازمند درمان از کرمان به مشهد منتقل شدند و در همان روز طی ویژه برنامه ای با حضور مسئولین امر، به خانواده های جایگزین واگذار شدند. حضورشان قوت قلبی برای بهرویش بود و مجدد از مجموعه برای توسعه همکاری ها دعوت به حضور در کرمان داشتند. باشد تا روزی که هیچ کودکی از نعمت داشتن خانواده محروم نماند🙂✨ . . . . . . . بهرویش، رویشی بهتر برای همه کودکان، در هر جای ایران زمین . . . . . . . . . . . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
22.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به بهانه قدرنهادن «مهربان تر از مادر...» . . ادامه در مطلب بعدی 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
به بهانه قدرنهادن «مهربان تر از مادر...» بغض پنهان شده ای در ورای صدایش مشخص بود، شاید هفت هشت بار، شماره اش بعنوان تماس ناموفق روی صفحه گوشیم بود. با خانواده ای که دغدغه وابستگی و اذیت شدن کودک مهمان را داشتند، گفتگو میکردم. آقا میگفت ما خودمان مشکلی نداریم، نگران وابستگی کودک هستیم، بنظر شما اینکه بما وابسته شود و بعد جدا شود، اذیت نمی شود؟؟؟ منتظر بود تا به نحوی تاییدش نکنم و با توضیحاتی قانعش کنم که کودک اذیت نمی شود. ولی با اطمینان گفتم شما درست میفرمایید، کودک وابسته میشود و ممکن است جدایی اذیتش کند. با نگاهی پر سوال متمرکز شد به ادامه حرفهایم. گفتم اتفاقا میخواهیم کودک، بجای نگهداری در مراکز، مهمان شما باشد تا وابسته شود. کودکی که به لحاظ روانی وابسته می شود، کودک سالم است. کودک در مراکز این حس برایش تامین نمی شود و عملا کودکی داریم که حس وابستگیش از بین رفته یا در خوشبینانه ترین حالت، به حداقل ممکن رسیده است. این کودک ناسالم است و ترمیم آسیبهای روانیش مدتهای زیادی زمان می برد. حرفی برای گفتن نداشت، مشخص بود کاملا در ذهنش دارد مسایل را سبک سنگین میکند. در همین حالت که خانواده با سکوتی معنادار به این موضوع فکر میکردند، متوجه تماس های ناموفق زیادی روی گوشیم شدم. آن صدای بغض آلود، خانم بهروان فر بود، مدیر شعبه تهران بهرویش. معمولا روزانه تماس های زیادی با ایشان برای هماهنگی مسائل مختلف موسسه در تهران داریم. در هر تماس، از مشکلات یا ابهاماتی سوال میکنند که در مشهد، بارها و بارها تجربه شده و اشکالاتش تا حدی مشخص. کار در شعبه تهران، دشواریهای خاص خودش را دارد، موسسات مردم نهاد هنوز آنطور که شاید و باید مورد وثوق دستگاه های مربوطه نیستند و با این باور که خود مردم خیلی بهتر میتوانند در حل مشکلات موثر باشند فاصله دارند. شاید هم سابقه همکاری موسسات خیریه ذهنیتهای خوبی بجای نگذاشته. اینکه موسسه خیریه بهرویش، بدون ریالی بودجه، بصورت جهادی در فعالیتی مداوم برای اوضاع بهتر این کودکان با محوریت خانواده در تلاش است، هنوز برای خیلی ها قابل هضم نیست. اینکه مدیرشعبه تهران با فیش حقوقی صفر، حتی برای هزینه های روزمره موسسه، از جیب هم خرج میکند، باز هم قابل هضم نیست. سیستمی که او را درگیر بوروکراسی اضافی اداری میکند، در جریان نیست که لحظه لحظه هایی که وقت میگذارد، برای حال خوب یک کودک در خانواده واقعا طلایی است. بارها شنیدم اذیت شد، سختی کشید، مورد طعنه قرار گرفت، سرش داد زدند، احترامش خدشه دار شد ولی آنقدر به مسیرش برای کودکان ایمان داشت که میدانست تحمل این سختی ها در این مسیر بخشی از کار است و آن کسی که باید ببیند، میبیند. آن روز صدایش بغض داشت، جویای داستان شدم، برای کودک نیازمند درمانی که حدودا دو ماه پیگیر موافقت انتقالش از تهران به مشهد بود مجوز گرفته بود. گفتم خداقوت- در جریان جزئیات کامل این دو ماه بودم- بالاخره مجوز انتقال را گرفته بود. گفتم اینکه جای خوشحالی دارد چرا اینقدر غمگین؟ گفت نامه مجوز را سریع از دستم گرفتند و گفتند در تهران باید واگذار شود!!! یکماه میگذرد و آن کودک هنوز در یکی از شیرخوارگاه های تهران، زندگی اش خلاصه شده در تختی آهنی است که کاملا کودکانه طراحی شده است. اینکه با وجود قوانین و دستورالعمل های سازمانی مصلحت کودک چه ایجاب میکند، موضوعی است که تا با تار و پود فکری و حقوقی و روانی به این باور نرسیم که نه تنها خانواده داشتن برای کودک مصلحت است که هر چه زودتر به خانواده سپردنش مصلحتی بس مهم و مهم تر، به نتیجه مطلوب نخواهیم رسید. موضوعی که به زیبایی در ماده ۴۵ قانون حمایت از اطفال به آن اشاره شده است: رعایت غبطه و مصلحت کودکان و نوجوانان در کلیه تصمیمات دادگاه ها و مقامات اجرایی الزامی است. . . . . . . . . . بهرویش، تلاش هایی بی منت برای همه کودکان نیازمند . . . . . . . . . . . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
22.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جدیدترین عنوانی است که سالهای اخیر برای مراکز نگهداری کودکان استفاده می شود و تمام تلاشها بر این است که شبیه ترین به محیط خانواده باشد.در مراکز شبه خانواده هر چند فضاسازی ها کاملا خانه است ولی نقش های پدر و مادر در آن تقسیم به مددکار، روانشناس، مربی، پرستار، معلم و نگهبان و... شده اند. همین تقسیم باعث شده خانه ای داشته باشیم که محوریتش پدر و مادر نیست که نقشهای سازمانی است و این تقسیم بندی منجر به این می شود که درک کودک نسبت به خانواده کمرنگ تر شود موسسه با نگاهی متفاوت از مراکز شبه خانواده پایه گزاری شد. ، مرکز نگهداری از کودکان ندارد و اتفاقا کاملا برعکس مراکز شبه خانواده فعالیت می کند. در بهرویش، اقدام اولیه و فوری، سپردن کودک به یک خانواده جایگزین است. سپس اقدامات حمایتی لازم برای کودک، صرفا با محوریت خانواده انجام می شود در بازدیدی که مدیران ارشد وزارت دادگستری و دادستانی کل کشور، از بهرویش داشتند، این نگاه متفاوت از عملکرد و گزارش خدمات انجام شده در حوزه کودکان نیازمند خانواده به تفصیل مطرح شد در این بازدید در خدمت جناب آقایان دکتر سیدعلی کاظمی معاون وزیر دادگستری و دبیر مرجع ملی حقوق کودک دکتر علی فرهادی معاون وزیر دادگستری دکتر محمدحسین صادقی مدیرکل پیشگیری از وقوع جرم دادستانی کل کشور دکتر مهران مهدی پور مدیرکل حوزه وزارتی وزارت دادگستری بودیم و استقبال این بزرگواران و حمایتهای مطرح شده از نگاه ویژه بهرویش به خانواده محوری در ارائه خدمات به کودکان، باعث دلگرمی زیاد و در گفتگوها کاملا مشهود بود . . . . . . . https://eitaa.com/abedshahi
داستانی برگرفته از یک پرونده واقعی... ادامه در مطلب بعد 👇👇👇👇👇👇👇👇
داستانی برگرفته از یک پرونده واقعی صدایی با ریتم یکسان، گاهی پرکوب و گاهی بی رمق. گاهی احساس میکردم نیست. خوب گوش تیز میکردم تا سوسوی طپشی، آرامم کند. این صدای قلب، شده بود زبان گفتگوی مشترک بین من و مادرم. پاسخ احساساتمان را با تن قلب به هم می دادیم. با ریتم ضربان قلب مادرم، ضربان قلب من هم تغییر می کرد و این پاسخ و جواب نه ماه و نه روز ادامه داشت. مادرم خیلی با من حرف نمیزد، حتی درد دل هم نمی‌کرد. می فهمیدم که خیلی نمیخواهد بمن وابسته شود و منتظر بود هر چه زودتر من دیگر نباشم و او باشد و روزگار سیاهش... اکثر اوقات صدای ضربان ضعیف و بی رمقی به گوشم می‌رسید. آنقدر اتفاق می افتاد که کم کم فکر میکردم طبیعی است. در این حالتها ضربان قلب من بالا می رفت تا جبران افت فشار مادرم را بکند. من که توانی نداشتم برای بیشتر شدن ضربان قلبم، ناچار بودم شیره وجودی مادرم را بیشتر و بیشتر بمکم. ناگزیر از آن که نمیدانستم این حالت مادرم از سوء تغذیه است و من هم بر این بی حالی مادرم دامن میزنم. سو تغذیه مادرم تمام داستان نبود. مشکلات پدرم و اعتیادش، اوضاع مادرم را بدتر کرده بود. در فضایی غیرقابل کنترل، جایی که شاید بشود نامش را خانه گذاشت، مادرم فقط رنج میکشید ولی من در وجودش آرام آرام رشد میکردم. گاهی ضربان قلب مادرم بالا می رفت، میفهمیدم چیزی شده ولی نمیدانستم که در اوج استرس و فشارهایی از ناملایمات زندگی فشار خونش بالا رفته، جواب ضربان قلب مادرم را با ضربان آرام تری میدادم. آنقدر آرام که یکهو مادرم حس میکرد، دیگر قلبم نمی‌زند. دست بر شکمش میکشید و به ناچار صدایم می کرد. ناچار بودم که اینگونه حواسش را از علت اصلی استرس و فشار دور‌ کنم. او سعی میکرد مرا دوست نداشته باشد ولی دست خودش نبود. به ندرت پیش می آمد که آهنگ ضربان دو قلب با هم هماهنگ و‌ ریتم سینوسی داشته باشند. قلب مادرم ناخواسته عشق پمپاژ میکرد و قلب من در نهایت فشردگی تمامش را ذخیره می کرد. قلب کوچک من اکسیژنهای عشق مادری را به حد ضرورت برمیداشت و بقیه را با عشقی مضاعف مجدد روانه قلب مادر می کرد. این قدر این هماهنگی صدای آرامش بخشی برایم‌ بود که هر زمان پزشک سونوگرافی در این حالت مادرم را ویزیت میکرد، در گزارش سونو ترکیبی از نت های موسیقی آرامبخش را می‌نوشت: دو (C)، رِ (D)، می (E)، فا (F)، سُل (G)، لا (A)، سی (B) هفته سختی را گذراندم، چند روز بود از ضربان هماهنگ دو قلب خبری نبود. مادرم اصلا حرفی برایم نمیزد و یکسره گریه میکرد. از صدای گریه مادرم، من هم بلند بلند گریه میکردم ولی در میان آبهای مواج آمنیوتیک کسی صدای مرا نمی‌شنید. دیگر با افت ضربان قلبم، مادرم صدایم نمیزد و سراغم را نمی‌گرفت. احساس خفگی شدیدی داشتم، در بطنی که ماه ها محل آرام گرفتنم بود، دیگر احساس راحتی نداشتم. انگار‌ از همه جا بمن فشار می آورد تا خفه ام کند، ضربان قلبم نامنظم بود ولی پاسخی از قلب مادرم نمیگرفتم، صدایی که بود هق هق های گریه بود و بس. این اتفاق چند بار در روزهای متوالی تکرار شد و من هم بیقرارتر از هر دفعه. نه دیگر نایی برای چرخیدن و عکس العمل داشتن و نه دیگر حوصله ای برای پاسخ به احساسات قلبی مادرم. خیلی حالم دست خودم نبود ولی با این وجود نگران حال مادری بودم که دیگر صدایش از گریه های زیاد گرفته بود و منتظر بود زودتر من نباشم.😔 بعدها فهمیدم که آن حالتهای بی حوصلگیم، نتیجه بهم ریختن هورمونیک و آن حالتهای خفگی، انقباضات بیرحم، رحمی بود که همه ناشی از مصرف داروهای سقط بود. مادرم تصمیم گرفته بود که من برای همیشه نباشم ولی خواست خدا به نفس کشیدن من، رقم زده شد. با این وجود، همچنان انس غریبی با صدای ضربان قلب مادرم داشتم و بعدها هر پرستاری که در شیرخوارگاه من را به آغوش میگرفت، دنبال همان صدای آشنای قدیمی بودم ولی صدای قلبش فرق می کرد. با اینکه مادرم بالاخره از دست من راحت شد و برای همیشه در بیمارستان رهایم کرد و حتی در بیمارستان از پزشک میشنیدم که علت معلولیت دست و پایم بخاطر عوارض ناشی از همان داروهای سقط است، مطمئنم همیشه در شیرخوارگاه نمی مانم و خداوند مادر مهربانی را برایم می فرستد تا دوباره طپش دو قلب را با هم همراه کند. به امید آن روز... . . . . . . . بهرویش، رویشی برای کودکان چشم انتظار خانواده . . . . . . . . . . . . . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
پدربزرگ خوانده
به بهانه قدرنهادن «مهربان تر از مادر...» بغض پنهان شده ای در ورای صدایش مشخص بود، شاید هفت هشت بار
39.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پس از انتشار یکی از مطالب کانال که اشاره ای به تخت های آهنی کودکانه در مراکز نگهداری کودکان شده بود، یکی از مادران فرزندپذیر زیر را ارسال کردند که بی ارتباط با این کلیپ نیست 🔸🔸🔸 👇👇 تخت آهنی! هربار این کلمه را می بینم یا از جایی می شنوم تمام خاطرات روزهای اولی که کودک یک ساله ام را تحویل گرفتم در ذهنم زنده می شود. این تخت های آهنی سرد و بیروح چه کرده بودند با فرزندم که در یک سالگی سینه خیز حتی بلدنبود چه برسد به چهاردست و پایی و راه رفتن! فقط میتوانست خودش را بلند کند وچند ثانیه بنشید. آنقدر ناتوان بود که بلافاصله‌ می افتاد! در حالی که کمتر از یک ماه که در کنار ما بود حرکات جسمی اش درست مثل همسالانش شد. دلم خون می شود وقتی یاد هنرهایی می افتم که تخت آهنی به اجبار یادش داده بود. کودکم برای اینکه اطرافش را ببیند بیشتر از حالت معمولی سر و گردنش را می چرخاند به طوری که من نگران سلامت نخاع و گردنش می شدم. هنر دیگش مثل داغی بزرگ روی دلم مانده. تخت آهنی چه یاد کودک یک ساله داده بود که نیمه شب وقتی در خواب، شیشه ی شیرش را می خورد به سختی خودش را بلند می‌کرد تا قدری بنشیند و آروغ بزند بعد دوباره بخوابد.کاری که مادرها برای فرزند شیرخوارشان انجام می دهند! امروز با دیدن پیام کانال پدربزرگ خوانده داغ دلم تازه شد. دلم بی تاب کودکی شد که بزرگ شده اما هنوز اسیر تخت آهنی است قطعا مادرهای فرزندپذیر زیادی خاطراتی همچون من دارند. به امید روزی که تمام کودکان از این تخت های آهنی سرد و بی روح رها شوند و در آغوشی گرم و مهربان قرار بگیرند https://eitaa.com/abedshahi
49.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبها که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره... شاید اولین مواجهه کودکی های ما با پلیس همین شعر معروف بود. از همان دوران به ما میفهماند که حس آرامش و خواب ما، مدیون زحماتی پلیسی است که بیدار است و‌ حافظ امنیت. جناب سروان مصطفوی پور، از آن دسته پلیس هایی است که با نهایت عشق و دلسوزی و دغدغه مندی در مجتمع شوق زندگی، نه تنها حافظ امنیت مجموعه اند که از هیچ تلاش و کوششی برای حال خوب بچه ها دریغی ندارند. دلسوزانه خدمت میکند، عاشقانه زحمت میکشد، و همه و همه در مجتمع او را دوست دارند. خبر جابجایی حوزه خدمتی ایشان از مجتمع شوق زندگی به قسمتی دیگر، بنا به صلاحدید حفاظت دادگستری، یکهو بار دلتنگیمان را آنقدر زیاد کرد که هنوز نرفته احساس میکنیم پدری دلسوز را در کنار خود نداریم. با آرزوی موفقیت و خدمتی خالصانه در هر عرصه ای، این کلیپ را به پاسداشت ارج نهادن به خدمات ایشان ساختیم و دعاگوییم که مجدد در مجتمع شوق زندگی سایه امنیتشان بالاسر مجموعه قرار بگیرد. . . . . . شوقی برای زندگی بهتر کودکان . . . . . . . . . . . . . . . کانال مجتمع قضایی حمایتی شوق زندگی https://eitaa.com/shoghezendgii . . . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
دلنوشته های سفر اربعین (۱) . . . . ادامه در مطلب بعد 👇👇👇👇👇👇👇👇