عشقهای ممنوعه همیشه بهایی سنگین دارند؛ راهی که به وصال نمیرسد اما ردّی جاودانه در دل میگذارد. درست مثل شازده کوچولو که معشوقهاش را از دست داد اما رنگ گندمها را برای همیشه به یاد او دوست داشت. گاهی ثمرهی چنین عشقی وصال نیست، بلکه معنا بخشیدن به سادهترین چیزهاست؛ چیزی شبیه زیبایی جاودانهی رنگ گندم ها.
انگشت در حلقم کردم و تمام خرافاتی را که به
نام اعتقادات به خوردم داده بودند را بالا آوردم؛
چیزی در من زنده شد به نام انسانیت.
- صادق هدایت
کاش میشد معاشرت با گلهارو به جای معاشرت با انسانها جایگزین کنیم.
زنده، مهربون، خوشبو، بیآزار و مهمتر از همه موجوداتی غیر از آدمیزاد. نه به روابط آدمیزادی.
دیدی که سخت نیست تنها بدون من
و صبح می شود شب ها بدون من
این نبض زندگی بی وقفه می زند
فرقی نمی کند دنیا بدون من !
کابوس و وحشتم اما برای تو
زیباست همچنان رویا بدون من !
عاشق شدم شبی با تو ؛ کنار تو
عاشق شدی تو نیز اما بدون من !
من که جهنمم تو از خودت بگو
آسوده ای هنوز آیا بدون من ؟!
من مرده ام ولی بسیار واضح است
سر زنده تر شدی هر جا بدون من ...
حالِ تو خوبِ خوب یک روزِ نابِ ناب
خوشبخت می شوی حتی بدون من !
از خود گذشته ام چون عاشق از غرور
تو نیز رد شدی تنها بدون من
دیروز اگر چه سخت امروز هم گذشت
فرقی نمی کند فردا بدون من !
وَ چشم ها، به حرف درآمدند
تو دانستی مریض حالیم...
وَ بار دل سبک شده، دستانت
را به روی سینهام فشردی
که: به راستی چشمهایِ من
قصهٔ بید و مجنون
برایت گفت
سپس
کشتیای در آبیِ رگ های تو
ز شوریده حالی
رفت و قصه ما در دل دریایش به پایان رسید....
آیا کسی نشسته است پشت ابر؟
نِی می زند ، یا سه تار؟
نمی دانم!
آوازی ، اما یک آواز از گوشه ی آسمانِ جمعه می ریزد.
در دل جنگل
صندلی چوبی فرسودهای
در سکوت نشسته است
چوبهای شکستهاش درختان را
به یاد روزهای گذشته میآورد
زمانی که بر آن تکیه میزدند
و با باد در گوشهگوشه جنگل
به گفتگو میپرداختند
حالا تنها صدای برگهاست که
در اطرافش میرقصد.