صبح رفتم گلفروشی،
سطل رز مینیاتوریِ سفید رنگ فاصله داشت ازم، با صدای بلند صدا اومد که:
دستت میرسه برش داری؟
ناخودآگاه زمزمه کردم:
"دستم نمیرسد، به بلندای چیدنت
بسنده باید کرد، به رویایِ دیدنت..."
صدای آقای فروشنده واضحتر شد؛
- خانوم! چیشد؟ دستت میرسه برش داری؟
+ نه آقا. نمیرسه. ممنون میشم اگه خودتون زحمتشو بکشید.
حالا برگشتم خونه و رزهارو گذاشتم داخل آب.
به تو فکر میکنم؛
به تویی که "دستم نمیرسد به بلندایِ چیدنت..."
The Tearsmith جزو قشنگی های این هفته ام بود پایانش خیلی ذوقی شدم و به طور خیلی وحشتناکی با دختره ارتباط میگرفتم:)
به خوبی بیاد دارم چندسال پیش بود صدایش را شنیدم اما در یک آن همهمه ماشین ها نجوایش را بلعیدند...
زیبایی کلمات دلنشینش در همان چندثانیه بر قلبم نشستند.
دور شد از من...
هردو بازگشتیم ما هم را شناختیم ولی در یک گذر کوتاه در بین پیاده رو های خراب ونک.
تو آنجا بودی! من دورتر...
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينهام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتشاش ميماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينهام سنگي آتشين است...
عرفاننظرآهاری
رشد درد داره ولی می ارزه ...
خوش رنگ و لعابت میکنه، تراشت میده، جلات میده ،
برق می افته به ریخت و قیافت.
درد داره ها... تا دلت بخواد صدای شکستن استخوناتو میشنوی ...
ولی می ارزه !
عمری گذشت و تو نشناختی؛
تیشه به ریشگان خودت را
آفات جان خودت را
هم دوستان خودت را
هم دشمنان خودت را...
هر همنشین که دوست نباشد!