دل نوشته های یک دلقک
بخش اول
چند ساعتی میشد که در تخت نرم خود غرق شده بود و با چشمانی بی فروغ به سقف خیره شده بود فارغ از هرگونه اهمیت به چشمان از حدقه بیرون زدهٔ تودهٔ سیاه در چهارچوب در اتاقش، نگاهِ خیرهٔ توده بلند قامت را روی جسم خودش حس میکرد انگار که دو کاسهٔ خون به درونش نفوذ کرده باشد، زیر لب ناسزایی به سیاهچاله رو به رویش گفت. جسم سیاه مطمئن شد که تکه گوشت رو به رویش بیدار است دندان های بیریخت و زرد رنگش تا بناگوش نمایان شد و بعد با حرکاتی کند و عمدی در تاریکی خانه ناپدید شد. چشمان بنفشش متورم و سرخ رنگ شده بود و موهای تیره رنگش مانند لانهٔ پرنده پراکنده بودند. پوست رنگ پریده و حساس کف پاهایش چوبِ سردِ کفِ خانهاش را نوازش میکند: "حتما فراموش کردم قرص هامو بخورم.." با تمسخر و طعنه این کلمات را به خودش آویزه میکند. قدم های بی جانش به سمت فضای سرد سرویس بهداشتی میرود و دستانش کاشی سرد روشویی را در بر میگیرد، گردن خشکش را تکان میدهد تا به انعکاس بی روح خودش در آینه لک و خاک خورده دستشویی خیره شود اما همه چیز بهم ریخت، زنی بی ریخت و چروکیده در پشت سر او بود، با دهانی پاره و چشمانی تماماً سیاه "آیا من زیبا هستم فئودور؟" زن حدودا ۴۰ سال داشت و با جیغی گوش خراش میخندید اما تنها جوابی که از فئودور دریافت میکند نگاهی سرد و بی احساس است، زَنَک پیر پوزخندش با همان سرعت که ظاهر شده بود محو شد و اخم هایش در هم رفت، دشنامی نثار فئودور میکند و از دیدرس خارج میشود. اجازه داد آب سرد پوست بی روح صورتش را نوازش کند، افکار بی پایان خودش را جمع و جور میکند شومیز سفید رنگ نسبتا کهنهاش را بر تن میکند و شلواری با همان ظاهر میپوشد، کلاه پشمی اصیل و خاصش را میپوشد؛ خاص زیرا از زادگاه و وطن او، روسیه بود، همچنین تکهٔ کامل کنندهٔ روح او بود. همیشه به ظاهرش اهمیت فراوانی میداد، او معتقد بود «ظاهر اراستهٔ حرفهای بهترین محافظ است» (عقاید یک دلقک) بنابراین کلاهش از پشم خالص و عطرش، عطر یک مرد روسی اصیل بود
در یخچال را باز کرد و میخواست با جرعهای آب به درد گلویش تخفیف دهد اما همان لحظه..
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من که روحیاتم لطیفه(بخاطر حجم کمش کردم)