eitaa logo
- ℜ𝘪𝘭𝘦𝘺'𝘴 ℌ𝘰𝘶𝘦𝘴
122 دنبال‌کننده
211 عکس
7 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
قهوه تلخ در لیوان سفید رنگ قدیمی روی میز بود، پنجرهٔ حجره تقریبا باز بود و نسیم خنک از طبیعت و درخت بید رو به روی کلبهٔ جنگل آقای نویسنده می‌وزید و مانند مادر مهربانی بود که صورت فرزندش را نوازش میکرد، صدای پرنده هایی که درحال آواز خواندن بودند به گوش می‌رسید و روح آقای نویسنده را نوازش میکرد؛ گردهٔ گل های وحشی مانند بابونه فضای داخل اتاق را پر کرده بود انگار طبیعت به درون وجود آقای نویسنده نفوذ کرده بود، به قلبش، روحش و حتی مغزش. صندلی چوبی قدیمی را عقب کشید و به دفترش با جلد قهوه ای رنگ و خاکی اش خیره شد. قلم کهنه اش را در دستانش فشرد و به گلدان پر از بابونه اش که خودش آنها را چیده بود نگاهی انداخت، خیلی وقت بود که ای درون گلدان را عوض نکرده بود اما گل ها با هر شرایطی رشد میکردند؛ درست است که میگوییم گل زیبا و حساس است اما آن گل مانند درختی استوار ادامه میداد. با. پردهٔ ابریشمی است را به پرواز در آورد و خاک روی سطح اتاق را بلند کرد. دفترش را فشرد و بویید، دستش را روی جلدش کشید و خاک را کنار زد. آقای نویسنده احساس آرامش میکرد، دور از شهر، دور از مردم، فقط در اعماق جنگل و سکوت مطلق، او آرامش واقعی را تجربه کرد چیزی که به سختی به دست می آید. بار دیگر قلمش را فشرد و نفس عمیقی کشید، چشمانش را باز کرد تا شروع به نوشتن کند اما چه شد؟ دیگر آنجا نبود در اتاقی سرد و تاریک، بی روح و پوچ بود. پنجره را باز کرد به امید اینکه در طبیعت باشد اما آسمانی آلوده، صدای بوق و حرف های زننده و خجالت آور و آزار و اذیت را شنید. فقط در یک صدم ثانیه آن آرامش همیشگی را از دست داد چهره اش درهم رفت و دیگر لبخند لب هایش را لمس نمیکرد، میخواست روی مبلش بنشیند و تلویزیون تماشا کند اما هر شبکه ای که میزد اخبار سیاسی و مزخرف و اخبار جنگ را شنید، فیلم های تکراری، رئیس جمهور ها و وزیر های احمق و خودخواه، جنگ، گرانی، قتل، سو ٕاستفاده و هزار چیز دیگر. آقای نویسنده حسابی ناامید شد، نه تنها آرامش را احساس نمی‌کرد بلکه دیگر هیچ چیز را احساس نمیکرد. هرجا را نگاه میکرد مردم در مورد جنگ صبحت میکردند. قلمش را برداشت تا چیزی بنویسد میخواست آرام شود اما خبر مرگ عزیزانش، عزیزان دیگران، کودک های زیر ۱۰ سال، مرگ خانواده ای کامل، دختر نوجوانی که قرار بود با خانواده اش شام بخورد و جشن بگیرد اما هرگز به خانه نرسید، پدری جان باز که ۶ ماه دنبال دختر گمشده خودش گشت، ناامنی و استرس برای جنگ و هرچیزی که فکرش را بکنید. خانه اش را گشت برای چیزی اما هیچی دستگیرش نشد.. دیگر تحمل نداشت، چکشش را برداشت و تمام توانش کوبید، کوبید که شاید آرام شود.. خ//ون تمام اتاقش را گرفته بود و از قلمش خ//ون چکه میکرد. اما حالا او آرامش داشت، آرامش ابدی در همان کلبه در وسط جنگل..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من یکی که دستم شکست