هدایت شده از 𝅄᮫۪𝓜𝗒 𝓑𝗈𝗋𝗂𝗇𝗀 𝓛𝗂𝖿𝖾 ֗𖦹
به امید دل بستم ꯭💀
𝑰𝒏 𝒉𝒐𝒑𝒂𝒆, 𝒊 𝒈𝒂𝒗𝒆 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕✰
___۪_݂___۪_
𝑊𝑟𝑖𝑡𝑒𝑟: 𝐿𝐴𝑁𝐾𝐴𝐿𝐼
𝐅𝐨𝐫: @xlRileylx1
𝑖 ℎ𝑜𝑝𝑒 𝑦𝑜𝑢 𝑙𝑖𝑘𝑒 𝑖𝑡✦
هدایت شده از 𝐅𝐞𝐚𝐫
برای : Relay's houes
از طرف : گذرزمان _ 𝐅𝐞𝐚𝐫
غروب بود و آسمان رنگ «خون» به خود گرفته بود. کارآگاه «نادر»، در حالی که دود سیگارش را به بیرون پنجرهی اتاق بازجویی هدایت میکرد، به چهرهی «کاوه» خیره شد. مردی قویهیکل، با دستانی زمخت که انگار هیچوقت احساسی را تجربه نکرده بودند. چهرهاش «بیاحساس» بود، مثل سنگی سخت که هیچ موجی آن را متلاطم نمیکند.
قتل «رضا»، آهنگر معروف محله، هنوز ذهن نادر را مشغول کرده بود. رضا در کارگاهش، با ضربات متعدد «تبر»، به طرز فجیعی به قتل رسیده بود. هیچ نشانهای از مقاومت، هیچ اثری از درگیری. انگار قربانی، تسلیم محض بوده است. تنها مظنون اصلی، کاوه بود؛ شاگرد سابق رضا که به دلایل نامعلومی اخراج شده بود.
اما چیزی در مورد کاوه جور در نمیآمد. اعتراف او به قتل، سرد و خالی از هرگونه هیجان یا پشیمانی بود. انگار داشت در مورد آب و هوا حرف میزد. «تبر رو برداشتم، چند ضربه زدم. تمام شد.» این تنها جملاتی بود که تکرار میکرد. نادر حس میکرد این اعتراف، بیش از حد ساده و «بیاحساس» است. انگار کاوه داشت نقش بازی میکرد، یا شاید… واقعاً هیچ احساسی نداشت؟
کارآگاه به یاد آورد که در محل جنایت، هیچ اثر انگشتی جز اثر انگشت رضا و کاوه پیدا نشده بود. اما یک نکتهی عجیب وجود داشت: تبر، تمیز شده بود. نه به شکلی حرفهای، بلکه به شکلی ابتدایی، انگار کسی سعی کرده بود آن را پاک کند، اما نه با دقت. این بیدقتی، بیشتر از یک پاکسازی حرفهای، نادر را به فکر فرو برد. آیا کاوه قاتل بود، اما انگیزهاش چیزی فراتر از خصومت ساده بود؟ یا اینکه کسی دیگری پشت پرده بود و از این شاگرد «بیاحساس» به عنوان ابزاری استفاده کرده بود؟ «تبر» شاید فقط یک وسیلهی قتل نبود، بلکه حامل پیامی بود که نادر باید آن را رمزگشایی میکرد.