هر دو روی زمین افتاده بودند تا شاید ذره ای به دردی که در مغز استخوانهایشان نفوذ کرده بود تخفیف ببخشند؛ بازمانده بودن چه حس بدی دارد مخصوصا اگر میان دوستانتان بازمانده باشید، از این بدتر این است که شاهد عذاب کشیدن و تکه تکه شدنشان باشید، شاهد این باشید که زنده زنده دل و روده هایشان را بیرون میکشند.
"حتی اگه من زنده بیرون بیام..بخاطر زهر این مار فلج میشم"
خنده ای تلخ سر میدهد، گویا این آخرین لبخندی بود که از او قرار بود ببیند.
"آه لعنتی، این چه جور فلجی ای هست که درد رو حس میکنم؟"
کمی سر و گردنش را تکان میدهد و ناله ای از سر درد میکند در عوض رایلی فقط نگاهش میکند، ماسک مشکی رنگش صورتش را پنهان کرده بود و فقط دو جفت عنبیه تماماً مشکی و فارغ از هرگونه احساسی به او خیره شده بود، باید به او حق بدهید؛ او برای ادامه زندگیاش زیادی مرده بود.
"کی فکرش رو میکرد یه ماموریت ساده برای ما کلاه سبز ها¹ به اینجا بکشه؟"
بالاخره لب گشود و چیزی گفت اما جوابش فقط و فقط سکوت بود، ظاهراً هر دو متوجه شدن رایلی خونریزی میکند، اشتباه نکنید؛ خونریزی هایی که شما در طول عمرتان دیدید در برابر این یکی هیچ است اما اشتباه برداشت نکنید، این ها برای کلاه سبز ها عادی بود.
"الان فقط من و تو موندیم ویولت"
دختری که موهای طلایی رنگ داشت چشم هایش را بست تا شاید ذره ای استراحت کند اما کی میداند؟ شاید او در آن لحظه صحنه مرگ اعضای گروهشان را مرور میکرد. همه چیز آرام و ساکت بود تا اینکه فریادی به زبانی نامشخص بلند شد و پشت بندش صدای زنجیرهٔ تانک به آنها نزدیک شد، آه لعنت به این جهنم دره.
"تکون بخور رایلی! همین حالا!"
چه حرف های پوچی، کی با آن حجم خونریزی میتوانست تکان بخورد؟ تانک نزدیک و نزدیک تر شد. صبر کن..چرا شلیک نمیکنند؟ خودش را سینه خیز روی زمین ناهموار میکشد، با هر حرکت گوشتش پاره میشود و رد عمیقی از خون باقی میگذارد.
"چه غلطی داری میکنی؟!"
صدای زنجیرهٔ تانک همراه با فریاد درد و پاره شدن گوشت؟ چه ترکیب زیبایی!
با دست خونی اش دست او را میفشرد، احمق بیچاره؛ ضعیف تر از این حرف ها بود که بتواند اورا نجات دهد. صدای به شدن و شکستن استخوان فضا را پر کرد، چقدر تهوع آور.
"نه نه نه!" اشک هایش سرازیر شد. "احمق..بهت گفتم..برو"
صدایش آنقدری. ضعیف بود که به گوش های رایلی نرسید و بعد...ترق تروق..جمجمه اش جلوی چشمان رایلی ترکید، فکر کنید چشم و قسمت هایی از مغز دوستتان لا به لای موهای تان باشد و صورتتان با خون او رنگ شده باشد. دیگر اشک نمیریخت فقط دست ویولت را میفشرد، خشابش خالی بود و این یکی از بدترین ها برای یک سرباز است، تنها چیزی که داشت یک کلت بود پس فقط روی جسد ویولت نشست و آماده ماند. دست لرزانش بالا و آماده حمله بود به محض دیدن آن راهبه های دیوانه شلیک کرد، چه بگویم؟ او یک ماشین کشتار متحرک بود اما حالا اوضاع مرتب نبود و بزرگ آن راهبه ها آنجا بود، طوری قدم برمیداشت که انگار تمام قتل ها برنامه ریزی شده بودند.
"تو نامقدسی، تو خود شیطانی برای همه همه مردن."
نفرت انرژی اش را تأمین میکرد، که سبب شد با تمام قوا حمله ور شود اما..بنگ! حالا یک چاقو در چشمش بود و خون به زیبایی فضا را رنگ میکرد، خودش چاقو را از چشمش بیرون میکشد، افسوس؛ افسوس که درد زمین گیرش کرد وگرنه با همین انگشت هایش چشم های آن راهبه را در می آورد و به خوردش میداد، دست های آن زن بالا و پایین صورتش قرار گرفتند.
"حالا مقدس شدی سرباز."
بنگ بنگ بنگ! و بعد گوشت سرد و استخوانی روی زمین افتاد...ماشین کشتار به کار افتاده!
¹- کلاه سبزا به افرادی گفته میشه که توی ارتش آموزش های خاص تر و حرفه ای ترس نسبت به بقیه میگیرن