❤️همسرانه❤️
گاهی برای بهتر شدن زندگی، لازم نیست چیز تازهای اضافه کنید؛ یک چیز ارزشمند را از دست ندهید.
از این به بعد، وقتی یکی از شما یک خبر خوب، موفقیت کوچک یا اتفاق خوشحالکنندهای برای دیگری تعریف کرد، قبل از اینکه سراغ موضوع بعدی بروید، همان چند ثانیه را جدی بگیرید.
نه با یک «آفرین» سریع،
نه با «خب، خدا رو شکر»،
نه با مقایسه کردن با چیزهای بزرگتر.
فقط خوشحالیِ او را واقعاً درک کنید.
مثلاً اگر گفت:
«امروز بالاخره کاری که مدتها عقب انداخته بودم تموم کردم.»
به جای رد شدن از کنارش، چند لحظه مکث کنید و بگویید:
«میدونم چقدر برات مهم بود؛ خوشحالم که انجامش دادی.»
این واکنشهای کوچک یک فایدهی جدی دارند:
آدم کمکم یاد میگیرد که خبرهای خوبش را با همسرش قسمت کند**؛ چون میداند شادیاش در خانه دیده میشود.
رابطه فقط در روزهای سخت به همراهی نیاز ندارد.
**گاهی محبت یعنی بلد باشیم از خوشحالیِ همسرمان خوشحال شویم. ❤️
@abooabass
✨🌸در محضر نهجالبلاغه🌸✨
◽️وَالطُّمَأْنِينَةُ إِلَى كُلِّ أَحَد قَبْلَ الاِخْتِبَارِ لَهُ عَجْزٌ
اطمينان به هركس قبل از آزمايش و امتحان او دليل عجز و ناتوانى است
📚حکمت ۳۸۴ نهج البلاغه
@abooabass
📖🕊 داستان راستان 🕊📖
🐻 دوستی خرس و مرد نادان
روزی اژدهایی به خرسی حمله کرد و او را به چنگ گرفت تا بکشد و بخورد.
خرس از ترس فریاد میزد و کمک میخواست.
در همان هنگام، پهلوانی از آنجا گذشت. وقتی گرفتاری خرس را دید، به کمکش شتافت و او را از چنگ اژدها نجات داد.
خرس که خود را مدیون پهلوان میدانست، از آن پس دست از او برنداشت و گفت:
> «تو جان مرا نجات دادی.
> از این به بعد هر جا بروی همراهت میآیم و از تو نگهبانی میکنم.»
پهلوان نیز پذیرفت و آن دو با یکدیگر به راه افتادند.
🌿 کنار چشمه
مدتی بعد به چشمهای رسیدند.
پهلوان که از راه خسته شده بود، زیر سایهای نشست و تصمیم گرفت کمی استراحت کند.
خرس گفت:
> «تو با خیال راحت بخواب؛
> من اینجا میمانم و مراقبت هستم.»
پهلوان دراز کشید و به خواب رفت.
در همین هنگام، حکیمی از آنجا میگذشت.
چشمش به پهلوان و خرس افتاد و با تعجب پرسید:
> «این خرس با تو چه میکند؟»
پهلوان ماجرا را برای حکیم تعریف کرد و گفت:
> «من جانش را نجات دادهام و از آن روز با من دوست شده است.
> حالا هم نگهبان من است.»
حکیم با نگرانی گفت:
> ⚠️ «به دوستی این خرس دل خوش نکن.
> محبت و وفاداری موجود نادان ممکن است از دشمنی دشمن دانا خطرناکتر باشد.»
پهلوان خندید و گفت:
> «تو درباره دوست من بدگمانی میکنی.
> من به او خوبی کردهام و او نیز به من وفادار است.»
حکیم گفت:
> «مشکل همینجاست.
> دوست نادان ممکن است از روی محبت کاری کند که دشمن از روی دشمنی هم نمیتواند با تو بکند.
> بهتر است او را رها کنی.»
اما پهلوان سخن حکیم را نپذیرفت و گفت:
> «تو فقط به دوستی ما حسادت میکنی.
> برو و مرا به حال خود بگذار.»
حکیم که دید نصیحتش فایدهای ندارد، از آنجا دور شد.
👈 نگهبانی خرس
پهلوان دوباره خوابید و خرس نیز کنار او نشست تا نگهبانی دهد.
کمی بعد، مگسی روی صورت پهلوان نشست.
خرس با دست آن را پراند. اما مگس دوباره برگشت و روی صورت مرد نشست.
خرس باز هم آن را دور کرد.
این اتفاق چند بار تکرار شد تا اینکه خرس از دست مگس به خشم آمد.
اطرافش را نگاه کرد، سنگ بزرگی برداشت و منتظر ماند.
مگس بار دیگر روی صورت پهلوان نشست.
خرس که میخواست برای همیشه شرّ مگس را کم کند، سنگ بزرگ را با تمام توان بر صورت پهلوان کوبید.
💔 مگس پرواز کرد، اما پهلوان جان خود را از دست داد.
خرس قصد کشتن دوستش را نداشت؛ او حتی میخواست از او محافظت کند، اما نادانیاش باعث شد کاری کند که هیچ دشمنی نمیتوانست با پهلوان بکند.
🌱 نتیجه داستان
گاهی خطرناکترین آسیبها را کسانی به انسان میزنند که دوستش دارند، اما از روی نادانی نمیدانند چگونه دوست بدارند.
❤️ محبت بهتنهایی کافی نیست؛ دوست داشتن، آگاهی و عقل هم میخواهد.
@abooabass
الإمامُ الباقرُ عليه السلام : قالَ موسَى بنُ عِمرانَ : يا رَبِّ ، أوصِني . قالَ : اُوصِيكَ بِي ، قالَ : فقالَ : رَبِّ أوْصِني . قال : اُوصِيكَ بِي ـ ثَلاثا ـ قالَ : يا رَبِّ ، أوصِني . قالَ : اُوصِيكَ باُمِّكَ ، قالَ : يا رَبِّ ، أوصِني . قالَ : اُوصِيكَ باُمِّكَ ، قالَ : يا رَبِّ ، أوصِني . قالَ : اُوصِيكَ بأبِيكَ .
امام باقر عليه السلام : موسى بن عمران عرض كرد: پروردگار من! مرا سفارشى فرما. فرمود: تو را درباره خودم سفارش مى كنم. عرض كرد: پروردگارا! مرا سفارشى فرما. فرمود: تو را درباره خودم سفارش مى كنم . اين جمله را سه بار فرمود. عرض كرد: پروردگارا! مرا سفارشى فرما. فرمود : تو را درباره مادرت سفارش مى كنم. عرض كرد: پروردگارا! مرا سفارشى فرما. فرمود: تو را درباره مادرت سفارش مى كنم. عرض كرد: پروردگارا! مرا سفارشى فرما. فرمود: تو را درباره پدرت سفارش مى كنم.
[مشكاة الأنوار : 281/848 .]
#روایاتناب
@abooabass
آمدهام که سر نهم؛ عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی؛ نی شکنم؛ شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعلهٔ نظر برم
مولانا
آمدهام که ره زنم؛ بر سر گنج شَه زنم
آمدهام که زر برم؛ زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کُلَه برد؛ من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر؛ من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل؛ من به کجا سفر برم؟
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف میکند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور، صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور! نمیخوری؛ پیش کسی دگر برم
عراقی
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
مژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟
به قمارخانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر میزدم من، که یکی ز در در آمد
که: درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی
گر ارني گوي به طور آمدم * * * خواستي ام تا به حضور آمدم
بالله اگر تشنه ام آبم تويي * * * بحر منوموج و حُبابم تويي
تشنه به معراج شهود آمدم * * * بر لب درياي وجود آمدم
من چو ني ام وز لب توست اين حديث
نيست كنون در رگ و شريان من
خون مگر آواي تواي جان من
سر غم عشق تو شد رهبرم
گو برود در ره وصلت سرم
************
اي دل و دلدار و دل آراي من
اي به رخت چشم تماشاي من
نيست ميان من و رويت حجاب
تافت به صحراي من آفتاب
خوش به تماشاي جمال آمدم
غرقه درياي وصال آمدم
تشنه لبم تشنه درياي تو
لايم و آيينه الاي تو
تشنه به معراج شهود آمدم
بر لب درياي وجود آمدم
تشنه لبم گرچه به وصل تو يار
بحر وجودم كه ندارد كنار
چون تو تن آغشته به خون خواهيم
حكم تو را از دل و جان راضيم
راه تو پويند يتيمان من
كوي تو جويد سر و سامان من
چون ني ام از خود ز توام سر به سر
سر برود بر سر ني در به در
**************
نقش همه جلوه نقاش شد
سر هو الله ز من فاش شد
آينه بشكست و رخ يار ماند
اي عجب اين دل شد و دلدار ماند
منزل معشوق شد اين دار من
نيست در اين دار به جز يار من
هر چه ز من رفت تويي جاي آن
دل به تو پرداخت ز سوداي آن
آنچه به جا مانده ز جان و تنم
آن تو اي خار غمت گلشنم
گر سر من رفت به نوك سنان
هست سنان سايه سرو جنان
من گل بستان رضاي توام
بلبل دستان قضاي توام
نيست به جز مهر تو در باغ من
شاخ گل و سنبل سرو سمن
هر چه كه خشنودي توست اي حبيب
با همه خشنودم و دارم شكيب
تا مگر از لطف شفيعم كني
با رقم قرب رفيعم كني
نوح شوم قوم به كشتي كنم
و ز كرمت خلق بهشتي كنم
كفر و گنه را خط باطل كشم
كشتي اسلام به ساحل كشم
تا دهم از غصه محشر نجات
امت پيغمبر ختمي صفات
برگرفته از نغمه حسینی - عارف و حکیم بزرگ مهدی الهی قمشه ای
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
به بویِ نافهای کآخِر صبا زان طُرّه بُگشاید
ز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش، چون هر دَم
جَرَس فریاد میدارد که بَربندید مَحمِلها
به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گوید
که سالِک بیخبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزلها
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟
همهْ کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کِی مانَد آن رازی کَزو سازند مَحفلها؟
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
مَتیٰ ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا وَ اَهْمِلْها
یا رب از دل های ما نور محبت را مگیر
این توسل، این تجمع، این ارادت را مگیر
هستی ما بستگی دارد به عشق اهل بیت
هرچه می خواهی بگیر اما ولایت را مگیر
✨ کلام معصوم
◼️امام علی (ع) فرمودند:
فىِ القُرآنِ نَبَأُ ما قَبْلَكُمْ، وَ خَبَرُ ما بَعْدَكُمْ، وَ حُكْمُ ما بَيْنَكُمْ؛
تـاريخ گـذشتگان و آيـندگان و بـرنامه زنـدگى شـما در قـرآن اسـت.
📚بحارالأنوار: جلد ۹۲، صفحه ۳۲
@abooabass