فکت : همیشه آدما سعی میکنن آدم درستی رو پیدا کنن ولی هیچکس تلاش نمیکنه آدمِ درستی باشه !
منم محکوم دیوانِ عدالتخواهِ اجباری!..
بدونِ تو اسیرم من، در این دنیای تکراری
هزاران دفعه پرسیدی: که آیا دوستت دارم؟
تَنفُر دارم از این لحنِ استفهام انکاری..
_ علی صباغی
زیباترین چیز درباره ی خدا این است :با اینکه میداند چه میگویی ولی بازهم گوش میدهد...:)
در لا به لای خاطرات ذهن انسان ها جوری برقص که پس از تماشای رقص تو لبخندی بر لبان آنها برقصد ..
_مهسا فنائی
به راستی؟ برای بقا زاده شدیم که، اینگونه تسلی این جهان فانی باشیم؟!
زمان چگونه میتواند چنین بی رحمانه بتازد و زمین زندگی ام و آمال آرزوهایم را چاک چاک کند؟
زمین چگونه میتواند خاطرات را در خود تدفین کند؟
میان نقطه عطف زندگی ؛برای بودن و نبودن،هستی و نیستی،حیات و مرگ؛
من کیستم؟؟!
یک سال دیگر گذشت و من به اندازه یک سال خاطره ،یک سال شناخت ،یک سال پذیرش ،یک سال وصال، یک سال فراق و یک سال تغییر بزرگ شدم.
امیدوارم ،امسال زندگی رو قشنگ تر معنا کنم،دنیا رو قشنگ تر ببینم و برای خواسته هام بجنگم!
به امید یک آدم بهتر
یک سال پربارتر
یک شروع قوی تر
به یادگار از ۱۴۰۵/۱/۲۹-مبینا
زادروزم فرخنده:))
شب که می شود؛
تا سحر هنگام که طلوع خورشید،غروب زندگی ات را درودی گوید،میان اسارت دستان نامهربان غم ،به چه می اندیشی ؟
عزیز من،می دانم آسودگی ،آرزوی دیرینه تو از این زندگی پر از ابهام است؛می دانم تو به دنبال جرعه ای آرامش ،تلخی قهوه های پی در پی شبانه را تاب آورده ای که مبادا شب،غم نگاهش را به باورهای رنگین و شادمانه ات نتاباند و دم دمکی از حال خوش ناپایدارت را به تاراج نبرد.
اما به من بگو ،میان تلخی ایام، در این شب هنگام غمین به چه میاندیشی؟؟!
که درخشش چشمانت خاموش است و به سوگ مکدر شده؟
که خنده دیگر لبان سرخت را زینت نمیدهد
که سکون است،که دلهره در این حوالی پرسه میزند،که تنهایی چیره شده بر بزم همیشگی ات،که تشویش میان غم چشمانت خانه ساخته؛
به من بگو،به چه می اندیشی ؟!
-مبینا