/جهانش دیگر درخشش نداشت!در پشت تاریکی و ظلمت ، خود را به خواب زده بود و گهی خمیازه می کشید؛ دیگر حتی در اتاقک خاکستری نمناک و خاک گرفته ذهنش هم، به دنبال ردی از فروغ پر مهر آن بی مهر نمیگشت؛ خیلی وقت بود خود را پشت ابری پنهان کرده بود و گویی شرمسار بود.
خندید؛ خنده ای آراسته به درد در وجودش زبانه می کشید، دیگر حتی نمیخواست بماند و به خواسته دیگران خود را به در و دیوار بکوبد تا مبادا مانند آنها نباشد، خسته بود، آن حجم از غم در قلب کوچکش قطعا تاب نمی آورد؛ گویی میخواست سینه بدرد و ناگفته های گفتنی اش را با چند جمله عاشقانه نغمه سازد.
پرده بی رنگ و رویی که از سالها پیش روی دل ترک خورده اش کشیده بود ، خواستار رونمایی بود،رونمایی از آن همه ترک و وصله پینه،گویی نقاب تاریکی کماکم از چهره اش پایین می افتاد و در پشت آن حجم از سردی و وحشت،قلب کوچک و پراحساس خود را در آیینه چشمان دیگران به نمایش میگذاشت ؛ به خنده قاب شده در پس و پیش ذهنش نیشخندی زد، او دیگر آدم سابق نمی شد!»
-مبینا
قصه آدم بودن؟! چه قصه دردناکیه ولی
چه غصه ریشه داریه ولی
چه غم مادام و موندگاریه ولی...
خستگی، آشنا ترین واژه ی چهارچوب ذهن زنگ زده اش شده بود. چند روزی که نه ، چند سال بود «خسته» بود . خسته از زنجیر کردن خود به زندگی .خسته از تظاهر به آرامش ، خسته از تماشای آشفتگی پاره های تنش ، خسته از بی طاقتی شبانه که در پس سکوت در روز، بر سرش آوار میشد .خسته از یک تلاش برای هزاران لشکر ازدسترفته . خسته از خود را به بی خیالی زدن ها ، خسته از همه چیز ،و خسته تر ،از پایان ندادن به همه ی آنها. شاید اگر اعتقاداتِ وصله و پینه شدهاش نبود ، هرگز چنین روزهایی را در کالبد جسمانی تجربه نمی کرد . شاید اگر به چیزی ایمان نداشت ، آخرین ریسمان اتصالش را با یک چاقوی میوهخوری دستهزرد میبُرید ؛ اما این ریسمان فرق میکرد ، زلف عزیزترین کَسش بود .که او را به زندگی وصل میکرد . به راستی اگر ستاره ی آبیرنگ عشق در قلبش طلوع نمیکرد ، چه میشد ؟ اگر فرهاد قصه ی ما هیچگاه مست و مدهوش لحن شیرینش نمیشد چه ؟ چه کسی میداند بجز یگانه ی هستی؟ چه کسی ...
سرنوشت آدمی را جغرافیا میسازد؛
یکی در جایی متولد میشود که رویا، حق طبیعی اوست
و دیگری جایی که حتی امید داشتن هم شجاعت میخواهد.
گفت: تاریکی ترسناک است در آن رنگها گم میشوند و غم تو را فرا میگیرد.
پاسخ داد "کسی که تمام عمرش را در تاریکی گذرانده باشد درکی از رنگ و روشنایی ندارد"
-محو