خستگی، آشنا ترین واژه ی چهارچوب ذهن زنگ زده اش شده بود. چند روزی که نه ، چند سال بود «خسته» بود . خسته از زنجیر کردن خود به زندگی .خسته از تظاهر به آرامش ، خسته از تماشای آشفتگی پاره های تنش ، خسته از بی طاقتی شبانه که در پس سکوت در روز، بر سرش آوار میشد .خسته از یک تلاش برای هزاران لشکر ازدسترفته . خسته از خود را به بی خیالی زدن ها ، خسته از همه چیز ،و خسته تر ،از پایان ندادن به همه ی آنها. شاید اگر اعتقاداتِ وصله و پینه شدهاش نبود ، هرگز چنین روزهایی را در کالبد جسمانی تجربه نمی کرد . شاید اگر به چیزی ایمان نداشت ، آخرین ریسمان اتصالش را با یک چاقوی میوهخوری دستهزرد میبُرید ؛ اما این ریسمان فرق میکرد ، زلف عزیزترین کَسش بود .که او را به زندگی وصل میکرد . به راستی اگر ستاره ی آبیرنگ عشق در قلبش طلوع نمیکرد ، چه میشد ؟ اگر فرهاد قصه ی ما هیچگاه مست و مدهوش لحن شیرینش نمیشد چه ؟ چه کسی میداند بجز یگانه ی هستی؟ چه کسی ...
سرنوشت آدمی را جغرافیا میسازد؛
یکی در جایی متولد میشود که رویا، حق طبیعی اوست
و دیگری جایی که حتی امید داشتن هم شجاعت میخواهد.
گفت: تاریکی ترسناک است در آن رنگها گم میشوند و غم تو را فرا میگیرد.
پاسخ داد "کسی که تمام عمرش را در تاریکی گذرانده باشد درکی از رنگ و روشنایی ندارد"
-محو
تمام شدن ، تمامیت عشق را زیر سوال می برد.
تمام نمیشود!عشق تمام نمیشود؛
فقط رنگ عوض میکند.
زمستانمان را تمام کن
بهار ، تورا خواهم دید
در سرزمینی که چهار عنصر اصلی اش
آب است و خاک و باد و عشق
آتش ندارد!
آتش ندارد!