گفت: تاریکی ترسناک است در آن رنگها گم میشوند و غم تو را فرا میگیرد.
پاسخ داد "کسی که تمام عمرش را در تاریکی گذرانده باشد درکی از رنگ و روشنایی ندارد"
-محو
تمام شدن ، تمامیت عشق را زیر سوال می برد.
تمام نمیشود!عشق تمام نمیشود؛
فقط رنگ عوض میکند.
زمستانمان را تمام کن
بهار ، تورا خواهم دید
در سرزمینی که چهار عنصر اصلی اش
آب است و خاک و باد و عشق
آتش ندارد!
آتش ندارد!
بزرگترین گناهت این است که خودت را نابود کردی و به خودت خیانت کردی، آن هم برای هیچ.
فئودور داستایوفسکی
جنایت و مکافات
لاجرم مینویسم/ می نویسم تا زنده بمانم؛
از گرمای سوزان خورشید در بهاری که شکوفه هایش،جان دادند
از ستاره کم سویی که کبر بی اندازه کهکشان،نور بی فروغش را به یغما برد.
از شبانگاهان که پگاه را به دار آویخت
از فرهادی که در پی شیرین کردن زندگی اش ،سر به بیابان گذاشت.
نمیدانم چه بگویم، از روزهای ملال انگیز این آدمک آشفته حال یا رویاهای واهی سبز
واهی؟ سبز؟
غایت حقیقت ، نهال کوچک امیدم را آخته؟
از خطوط کج و معوج جزوه های ریاضی بنویسم؟!
در این وادی،فغان،جهان را به پوچ آغشته کرد و با هیچ معنایش بخشید.
ابدیت چنان بی رحمانه به تاراج رفت؛که تارهای درهم تنیده،فقط گره های کوری شدند،برای گشوده نشدن غم های فاخته
محو بود و دست نیافتنی
با شکوه ، سرو قد ، سبز فکر ، خوش خیال و گرم رو
شبح اوهام مشقت وارم را میگویم ؛
خسته از بودن های بدون زیستن
خسته از بقایی که به فنا میرود
وقسم به عدم ،که وجودیت من را زنجیر کرده به آرزوهای مبهمم
من خسته ام؛ خسته از زندگی
-مبینا