من هر روز که بیدار میشم با خودم عهد میبندم که دیگه به حال کسی خیلی اهمیت ندم دیگه خیلی به کسی محبت نکنم، ولی فقط کافیه برم تو جامعه، اونوقته که یادم میره صبح چه قراری با خودم گذاشتم و این بده، این آزاد دهنده اس، این دق دهنده اس، چون هیچگونه ارزشی برای کسی نداره و در نهایت به طرز عجیبی رفتار آدما تغییر میکنه، زمان میگذره، یهو به خودم میام میبینم عه اینم که به نوبه ی خودش یه زخم زد بهم، اینم که با روش خودش دلم و شکوند..من به هر آدمی که ببینم اهمیت میدم و حالش برام مهمه حتی ممکنه ذره ای علاقه به شخص نداشته باشم اما شدیداً پیگیر حالش باشم و باور کنید این بده، هر روز خطاب به خودم اینطوریم که "به تو چه که حالش بده؟ به تو چه که یه گوشه کز کرده؟" و میدونید یهویی نمیدونم شاید قلبمه میاد جواب میده که "اگه مثل فلان سال که حالت بد بود کسی کنارت نبود این آدم هم در اون شرایط باشه چی؟" و اینطوری میشه که میرم جلو.. این درگیری بین قلب و مغز آزاد دهنده اس که من هر روز باید با خودم بجنگم که به هرکسی اهمیت ندم و در نهایت شکست میخورم و در عین حال خیلی جاها از من به عنوان یک آدم سرد و خشک و بی رحم و حساس یاد میشه..
هدفی و نتیجه خاصی نداشت این حرفام که بخوام هشتک تجربه آفا بزنم براش حتی خودمم نمیدونم چرا اینارو نوشتم، شایدم مثل خیلی از تکست های دیگه که دو سه تا ویو میخورن و سریع پاک میکنم اینو هم پاک کنم..
شاید اگه بخوام یه پوینت از این حرفا بهتون بدم این باشه که قدر محبتی که بهتون میشه رو بدونید و قدر نشناس نباشید!
به عشق در نگاه اول نه ولی به گرفتن وایب منفی از بعضی افراد تو پنج دقیقه اول اعتقاد دارم!
«ستبقى يتيمًا في غياب من تحب حتى وإن عانقكَ العالم بأسره.»
در غیاب آنکه دوستش داری یتیم خواهی بود حتّی اگر تمام دنیا تو را در آغوش بگیرند.