حس بچه ای که رفته تو کمد قایم شده تا پیداش کنن ولی شب شده و هنوز هیشکی یادش نکرده و دارم.
بیشتر اشتباهاتم به خاطر اون «نه بابا این چه حرفیه؟ وظیفهم بوده» هایی بوده که گفتم در حالی که واقعا لطف بوده.
دیگر چیزی برای صحبت کردن باقی نمانده بود، تنها چیزی که مانده بود، رفتن بود.
باخت رو اون موقعی میدی که فکر میکنی داری حرصش میدی، ولی خودت رو فقط از چشمش انداختی.
کاش خدا یدقه از میوت درمون بیاره ببینه چی میگیم؛ اگر دید بیهوده میگیم دوباره میوتمون کنه:(
ببخشید ولی وضعیت اعصابم این روزا جوریه که اگه به مو برسه، پارهام میشه، پارهاتم میکنم.
دیگه هیچ انگیزهای واسه نگه داشتن آدمها تو زندگیم ندارم اگه میخوای بری، فقط برو.