در یک ظهر کاملاً معمولی؛ وقتی با قاشق چوبی افتادم به جان گوشت چرخکردهی یخزدهی توی تابه، یاد تو میافتم. بیهوا و بدون هیچ مقدمهای. بدون اینکه مثلاً باید برخاست از توی گوشیام پخش شود یا عکس تو را ببینم یا حتی تلوزیون صدایی از تو را به گوش من برساند. چند ثانیهای دست از کار میکشم و اجازه میدهم گوشتها همانطور سرخ شوند. بدون اینکه سعی کنم از هم جدایشان کنم.
سوگ تو اینطور با زندگی ما درآمیخته شده. همینطور بیهوا وسط یک روز کاملاً معمولی گیرمان میاندازد.
یه ویدیو میدیدم که مرده میگفت: اگر الان خجالت میکشی، بخاطر اینهکه تاحالا به اندازهی کافی خجالت نکشیدی. پس انقدر خجالت بکش[و خودت رو در موقعیتهای خجالتآور قرار بده] تا دیگه از چیزی خجالت نکشی.
منم از این به بعد میخوام استراتژی زندگیم رو بر این پایه و اساس بچینم.
کاشابربودم.
«جهان من بدون تو، یه رنج بینهایته تحمل ندیدنت، فقط به حرف راحته.»
«اگر زِ کوی تو بویی به من رساند باد
به مژده جان جهان را به باد خواهم داد.»
آدمها رو شبیه پازلی میبینم که هیچوقت کامل نمیشن. چون تیکههاشون رو جاهای مختلف جا گذاشتن. پیش آدمهای مختلف. در داستانهای مختلف.