روز سیوسوم جنگ رمضان
"نسخهی عملی برای تمیز نگهداشتن خانه"
صبح وقت گرگومیش با صدای مهیب جنگنده از خواب بیدار شدم. ارتفاعش انگار زیاد بود ولی طولانی مدت و متعدد بالای سرمان بودند. میانهی خواب و بیداری مانده بودم، نه خوابم عمیق میشد و نه حال داشتم مثل روزهای اول مجتبی را بیدار کنم و بگویم که صدای جنگنده میآید. صدای انفجاری نشنیدم اما دیگر بعد از انفجارهای دور دستهایم نمیلرزد یا چیزی توی سینهام فرونمیریزد.
صبح بازهم حوالی یازده بیدار شدیم با مراسم عزاداری مهدیار بر سر شیری که نیم ساعت قبلش خورده بود ولی چون خواب بوده و یادش نبود، توی کَتش نمیرفت که شیر حقش نیست. امشب هم مهمان داشتم و به جز آماده کردن وسایل پذیرایی کاری نداشتم. برای من تمیز نگهداشتن خانه چالش بزرگی است و صاف وسط همین جنگ تصمیم گرفتهام تا حد قابل توجهی حلش کنم. حد قابل توجه هم یعنی طوری نباشد که آدم از مهمان سرزده وحشت کند. به دو نکته هم رسیدهام، اول اینکه همیشه ذهن آدم درگیر تمیزی باشد و برای کسی مثل من حتی وسواس روی نظم رواست.اصلا اینجا وسواس برای مدتی میشود یک مزیت. نکتهی دوم درواقع یک نسخهی عملی برای تمیز نگهداشتن خانه و نهادینه کردن آن است. اینکه بعد از یک تمیزکاری اساسی و پدر درآور هی تند تند مهمان دعوت کنید. بعد از هر مهمانی برای مهمانی بعد مجبور میشود کارها را به موقع انجام دهید و چون وقتش را ندارید یک آشپزخانهی ترکیده را تمیز کنید پس مثل بچهی آدم نمیگذارید آشپزخانه به آن مرحله برسد. البته این نسخهها بدون حضور موجودی دوپا که پشت سر شما راه افتاده و قصدی جز ریختوپاش ندارد، بیشتر جواب میدهد. نکتهی مهمتر این است که از نظر روحی و جسمی آنقدر قوی باشید که بعد از مهمانی آخر طغیان نکنید و کارها را به موقع انجام دهید. نه مثل من که امشب آشپزخانه را به حال خودش رها کردم.
خلاصه که ما در یک هفته پنجبار مهمان دعوت کردیم. هفتهی پنجم جنگ که انتظار میرفت سختترین روزهای جنگ باشد. شیطانِ مو زرد تهدید کرده بود زیرساختهای برق را میزند، نیروی زمینی وارد خارک میکند و هزار دروغ دیگر. بعید نیست این کارها را بکند اما برای من اهمیتی ندارد چون کم کم میخواهم به خدا و وعدههایش ایمان پیدا کنم که صادق هستند.
چهارشنبه__١٢فروردین١۴٠۵
پینوشت: وقتی داشتم متن را مینوشتم دو بار صدای تَقوتَق شلیک آمد. حالا خبر آمد که یک پهپاد زدهایم :)
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز سیوچهارم جنگ رمضان
"سیزدهبدر قدرتش بیشتر از زرت و پرت دشمن است"
امروز صبح مهدیار نمیخواست بیدار شود. یک ربع زودتر بیدار شده بودم و ساعت ١٠:۵٧ را دیده بودم و نگذاشتم دیگر بخوابد. برنامهی خواب و بیدارمان بعد از ماه رمضان دیگر درست نشد و برنگشت به روال قبل که ده شب مهدیار میخوابید. حالا هم گاهی تجمع رفتن باعث بهم خوردن خواب مهدیار میشود. فکر نمیکنم جنگ تا مهر ماه که بخواهم بروم مدرسه ادامه داشته باشد. تا آنموقع دیگر حتما میتوانم ساعت خوابش را تنظیم کنم.
مجتبی بعد از نماز ظهر از سر کار برگشت. در راه برگشت توی ترافیکِ سیزدهبدر مانده بود. میگفت خانوادههای زیادی اطراف جمکران اطراق کرده بودند و بساط جوجه بهراه بوده. به درست بودن یا نبودنش تا قبل از سیزدهبدر فکر نکرده بودم. دلم راضی نمیشد و هنوز عزای آقا روی دلم سنگینی میکند. میگویند خاک سرد است اما آقای ما هنوز... چقدر نوشتن بعضی جملهها سخت است. اما خب برای تودهنی به دشمن هم بنظر نمیآید بد باشد. اینکه مردم زرت و پرتهای دشمن به هیچجایشان نیست.
بعدازظهر دلم خواست برویم گلزار شهدا. هیچوقت فکر نمیکردم آن گوشه از گلزار که حتی مسیر آدم نمیخورد از آنجا رد شود، برایم اینقدر پرمعنی شود. اینقدر بو، حس و صداهای عجیب داشته باشد. بوی گلاب، حس بغض و صدای مادری که روی خاک جوانش میزند و میگوید "آخ مادرت بمیره".
دوباری که آنجا رفتم فقط توانستهام با بهت و به احترام عظمت غم خانوادهها عقب بایستم و با بغضم کلنجار بروم. امروز همینطور که توی محوطهی گلزار قدم میزدم تابوت یک شهید را دیدم. تابوت شهید نوجوانی که انگار یکی دو ساعت قبل به خاک سپرده بودندش. خانوادهاش رفته بودند محلات برای دیدن اقوام، او چند روز مانده بود قم و آن شب با اتوبوس رفته بود محلات. پسرعمویش زنگ میزند و دعوتش میکند خانهشان و میگوید همه اینجا هستند. او اما میخواسته برود خانهی مادربزرگش که تنها بوده. وقتش بوده آنجا رستگار شود. دیگر مطمئن شدهام شهادت اتفاقی نیست.
شب توی تجمع مهدیار را بردم برای نقاشی کشیدن، همینطور که دنبال صندلی خالی برایش میگشتم یکی پیدا کردم اما برگهای نیمهکاره جلوی صندلی خالی بود. کمی آنطرفترش دختری با کاپشن صورتی تنها ایستاده بود. بغض داشت و چشمهایش پر از اشکی بود که هنوز سرازیر نشده بودند. شاید شش ماه از مهدیار بزرگتر بود. مادرش را صدا میکرد. نشستم روی زمین تا همقدش شوم. دلداری اش دادم و خواستم بیاید بغلم اما اعتماد نکرد و اشکهایش سُر خورد روی صورت معصوم و ترسیدهاش. حدود ده دقیقهای طول کشید تا مادرش پیدایش شود. دلم برای گریههایش ریش شد. اما به محض دیدن مادرش انگار دکمهی قطع اشکها را زدند. حالت صورت و چشمهایش توی بغل مادرش کاملا فرق کرده بود. شاید کلیشهای باشد اما میخواهم بگویم، خدایا چه میشود تو پیدایمان کنی و توی بغلت حالت دلمان عوض شود.
پنجشنبه__١٣فروردین١۴٠۵
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز سیوپنجم جنگ رمضان
"در جستجوی خلبانشان، چونان سگی پا سوخته"
صبح حوالی ساعت یازده بیدار شدیم و مهدیار را با وعدهی الان آمدن بابا ساکت کردم. مجتبی از شیف خادمی جمکران برگشته بود و برای اینکه مهدیار بیدار نشود رفته بود پایین خانهی پدرش. هیچچیز به اندازهی خانه بودن مجتبی او را خوشحال نمیکند. و من را هم، چون مهدیار همبازی دارد و وقت آزاد من بیشتر است. من از این وقت آزاد بیشتر استفادهای جز استراحت بیشتر نکردم. البته تا حد قابل توجهی کتاب هم خواندم.
برای ناهار چیزی درست نکرده بودم. مهدیار هم خوابش میآمد و بدقلقی میکرد پس رفتیم تا دوری بزنیم و چیزی بخوریم. وقتی برگشتیم مجتبی گوشی بهدست مسرت بخشترین خبر این روزها را داد، اینکه یک F35 زدهایم و اینبار سقوط کرده. قسمت جالب خبر اینکه خلبان ایجکت کرده. ماجرا هر چه جلوتر میرفت فانتزیتر میشد. خلبان کجاست؟ من جغرافیام خوب نیست و فقط میدانم در محدودهی قوم غیور لُرها افتاده. چند هلیکوپتر هم آمدند دنبال خلبان، یا خلبانهایشان، که تا آنجا که خبر دارم یکیاش را با برنو زدند مردم کهکیلویهوبویراحمد. چه جایزهها که برای زنده گیر آوردن خلبان نگذاشتند. البته بنظرم این وجههی طنز دارد.
من از اخبار خیلی دورم این روزها و سوال تکرار شوندهام از مجتبی این است: "از جنگ چه خبر؟". دور بودنم بخاطر مهدیار است بیشتر، تلوزیونمان که کلا وصل نیست بخاطر مهدیار گوشی هم آنقدرها نمیتوانم و نمیخواهم دست بگیرم. اما امروز بیشتر گوشی بهدست بودم تا از خلبان خبر بگیرم. هفتادتا زیارت عاشورا نذر کردم بگیریمش. نه اینکه خودش مهم باشد، دوست ندارم رسانههای آنور شروع کنند روایت قهرمانانه ساختن.
خلاصه آمریکاییها مثل سگ پاسوخته دنبال خلبانشان بودند که یک جنگندهی A10 هم زدیم. نمیدانم اولین تیر امروز را کی در کرده بود که دستش خوب بوده و امروز خوب دَشت کردیم.
هنوز اخبار دقیقی از خلبان در دست نیست و سرنوشتش فعلا توی سیفون است. شیطان مو زرد هم امشب گفته ما سی و چند روز است با یکی از قویترین کشورهای جهان داریم میجنگیم. سخنرانیهای این نخاله بسته به نوع و میزان مسکراتی که خورده فرق میکند. اما امشبی نمیدانم چه بوده که جرئت گفتن حقیقت را به او داده.
امشب سر شام دوبار مجبور شدم بخاطر صدای جنگندهها مهدیار را از توی صندلی غذایش دربیاورم و بگیرمش توی بغلم. صدای هوهوی جنگنده نزدیک میشد و من با ولع بیشتری قاشق پر از استانبولی به دهانم میگذاشتم. چند دقیقهی قبل هم موقع شروع متن صداهای مهیبی آمد که فکر کردیم صدای شلیک موشک است. با صدای تیکوتیک دانههای باران روی شیروانی کاشف به عمل آمد رعد و برق بوده. همین حالا هم باد شدید، خیلی شدیدی میوزد. "خدایا، ایشالا که خیره".
جمعه__١۴فروردین١۴٠۵
پینوشت: حقیقتا دارم سعی میکنم از صدای طوفان و بورانی که خدا راه انداخته به خودم مسلط باشم :)
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
برشی از روزنگار روز سیوهشتم جنگ
دارو دادن به مهدیار این روزها برایم شده سختترین کار دنیا. تا مرز دیوانگی میروم چون نمیخواهم شدت عمل به خرج بدهم و نسبت به دارو خوردن برایش تروما درست کنم. بزرگ کردن بچه سختترین کار دنیاست. مخصوصا وقتی خودت و بچه مریض باشید. مخصوصا تر وقتی که جنگ باشد و یک دیوانهی پدوفیل هر روز یکجور حرصت را دربیاورد و خطونشانهای الکی بکشد برای کشورت. در مصاحبهی امروزش هم که به وضوح اعلام کرد اینکه جرئت کرده پاچه بگیرد بخاطر یکسری احمق داخلی است. همانها که هشتگ ترامپ بزن راه انداخته بودند. در حیرتم اینها چطور میخواهند جواب بدهند، حتی جواب یک آهِ بچهی شهید را نمیتوانند بدهند، چه برسد به جوابِ اینهمه خون.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
برشی از روزنگار روز سیوهشتم جنگ دارو دادن به مهدیار این روزها برایم شده سختترین کار دنیا. تا مرز
سلام، امیدوارم خوب باشید
تصمیم گرفته بودم روزنگارها رو دیگه نذارم توی کانال. چون میخواستم با جزئیات بیشتر بنویسم که طولانی میشد و حوصلهسربر.
و اینکه داشتم به خودسانسوری دچار میشدم چون میدونستم مخاطب میخونه :)
اما توی این دو روز چند نفر پیگیر شدن که چرا دیگه روزنگار نمیذارم.
چون نگاهتون خیلی ارزشمنده برام و همینطور وقتتون، سعی میکنم بُرشهای روزنگار رو براتون بذارم از امشب💚
آقا من کتاب "با سرودخوان جنگ، در خِطّهی نام و ننگ" رو دست گرفتم، جنگ شد... بعضیا نامدار شدن و بعضیا هم ننگینتر از قبل...
چند روز پیش "باغ کیانوش" رو دست گرفتم، صاف یه جنگنده زدیم و خلبانش ایجکت کرد و مفقود شد و همه به دنبالش...
بنظرم یه کتابی پیشنهاد بدید بخونم که ته جنگو با پیروزی هم بیاریم :)))
برشی از روزنگار روز سیونهم جنگ رمضان
تجمع امشب خیلی مهم بود. شیطانِ مو زرد هی پارس میکند که زیرساختها را میزنم و ایران را برمیگردانم به عصر حجر و فلان و بهمان. یکی نیست بگوید حرامزاده عصر حجر که ایالت شما توی سیفون بوده. رسانه دست آنهاست عملا و بازی روانی را خوب بلدند. از عصر شروع کردند اخبار دروغ در مورد توافق بیرون دادن. به دروغ گفتند ایران راه مذاکره را بسته. خیلی حس تعلیق عجیب و البته کمی ترسناکی داشتم. اما وارد تجمع که شدیم و تابوت شهید را دیدم آرام شدم. شهید پای لانچر بود که روضهخوان میگفت سبکترین تابوتی که این شبها آوردهاند را این شهید دارد. روضهی حضرت علیاکبر و گودال و اضطرار خواند. چشمهایم نمناک شد. فکر کردم مگر این زندگی چقدر ارزش دارد، بالاخره که تمام میشود، خب بگذار پای شرف تمام شود. جملهی شهید زینالدین توی سرم پیچید که "ای کاش جانها میداشتیم...".
بعد از تجمع رفتیم کاروان خودرویی. امشب قصد داشتیم زود برنگردیم خانه و تا جایی که شرایط راه میدهد در خیابانها بمانیم. ساعت یک نصفهشب برگشتیم. مهدیار بیدار شد و کمی بازی کرد و حدود ساعت دو خوابید. بیشرفها زیرساختها را میزنند. نمیدانم آن تهدیدهایی که میکنند دیگر چیست. ساعتهای عجیبی را میگذرانیم و احتمالا فعلا خواب به چشمهایم نمیآید.
پینوشت: نقطهی جملهی آخر را که گذاشتم مجتبی گفت دو هفته آتشبس شده. نگاه به صورت ماه آقا کردم و اشکهایم بند نمیآید هنوز. احساس میکنم الان است که رگهای سرم پاره بشوند. فقط میدانم باید دل بدهم به رهبرم، یادگار آقا.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز چهلم جنگ رمضان
"هیچ چیز مثل قبل نیست"
امروز روز چهلم بود. روز چهلم از جنگ ولی در آتشبس. آتشها به جانم افتاد از وقتی خبر را شنیدم. عکس و فیلم آقا را نگاه کردم و اشک پوست گونهام را سوزاند. پوست من حساس است بله، با اشک میسوزد. مثل روحیهی خودم که حساس است. سر درد از لحظهی شنیدن خبر چنبره زد روی مغزم. فکر نمیکردم بتوانم بخوابم اما یکی دو ساعت بعد از چک کردن اخبار و تحلیلها و صحبت با مجتبی بر سر درست بودن یا نبودن آتشبس، بالاخره خوابم برد. صبح با سوزش گلو و نقهای مهدیار بیدار شدم. همان روتین همیشگی منتها در بی حوصلگی کامل. مهدیار را بردم حمام و آمدیم ناهار را گرم کردم. موقع گذاشتن قاشق در دهان مهدیار صدای مهیبی آمد که چشمهایم گرد شد اما در صدم ثانیه فهمیدم رعدوبرق است. یاد آتشبس افتادم و دهانم تلخ شد.
دلم برای مهدیار که پر از شور بازی بود میسوخت. دوست داشت پابهپایش جیغ بکشم و بدوم و بخندم. آدم مگر چقدر میتواند نقش بازی کند. دلم آشوب بود و گوشی دست میگرفتم و بیهدف بین ایتا و بله جابهجا میشدم. حوصلهی خواندن چیزی را نداشتم. همهاش گوشم تیز بود تا صداهای بیرون از خانه را آنالیز کند. میدانستم و نمیدانستم چهم شده. مهدیار را خواباندم و خودم هم دو سه دقیقه چرتم برد که سوزش گلو بیچارهام کرد. تا بلند شوم آب بخورم و پتو بردارم دیگر خوابم پریده بود. چند دقیقه بعد هم مجتبی آمد و زود خوابش برد. فیلم بهترین راهحل بود برای فرار از فکروخیال. فیلم "زیبا صدایم کن" را دیدم. البته نه همهاش را چون مهدیار بیدار شد.
بعد از مغرب دیدم اینطوری نمیشود و باید شام بخوریم. تند تند تاسکباب گذاشتم. حلقههای سیبزمینی را که میچیدم توی ماهیتابه به مجتبی گفتم فکر میکنم امشب جمعیت خیلی کم شده باشد. با بغض حاضر شدم تا بروم جاییکه سنگر خود میدانم. شلوغی و حضور مردم مثل هرشب، کمی دلگرمم کرد. اما از دو دستگی میترسم. از اخبار راست و دروغ. من تابع و مطیع امر رهبرم. یقین دارم که پوزهی مردک مو زرد به خاک مالیده شد. اما از آینده میترسم. از دوباره عادی زندگی کردن هم. بعضی چیزها دیگر مثل قبل نیست، ما هم نباید مثل قبل باشیم.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
برشی از روزنگار روز چهلویکم جنگ رمضان
یک قرص گاباپنتین ٣٠٠ خوردم و راه افتادیم. هرچند قرص با دوز سه برابر همیشه خوردم اما تاثیر نصف داشت و هنوز هم رگهای پشت سر و گردنم کامل باز نشده. از گلزار تا حرم را با دستهی هیئت پیاده رفتیم. فکر نمیکردم بتوانم همهی راه را بروم. توی جنگ نزدیک چهار کیلو وزن اضافه کردهام و فقط چندصد گرم دیگر دارم تا هشتاد کیلو. این یعنی پانزده کیلو اضافه وزن. پیادهروی به زانو و مچ و پاشنهی پاهایم خیلی فشار میآورد. اما میان زمزمههای مداح و بوی اسفند و شعار و دیدن عکس آقا و چهرهی مردمِ مبعوث شده، اصلا نفهمیدم کی رسیدیم به حرم. خداراشکر مهدیار هم همان اوایل راه توی کالسکه خوابش برد و تا نزدیکهای حرم خواب بود. نامبرده جلوی حرم از کالسکه پیاده شد و کمی پرچم گرداند و سوژهی عکاسان و فیلمبرداران شد و دوباره به تخت روان خود بازگشت.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
برشی از روزنگار روز چهلودوم جنگ رمضان
چند شب بود مهدیار را نبرده بودم قسمت نقاشی کودکان. امشب از همان اول که رسیدیم به میدان نق زد. وقتی پیشنهاد نقاشی را دادم یک عالمه ذوق کرد. رفتم و برایش یک صندلی خالی پیدا کردم. وقتی مینشاندمش روی صندلی دیدم یکی از کفشهایش نیست. مستاصل به راه آمده نگاه کردم. بین جمعیت چیزی پیدا نبود. گوشی را درآوردم زنگ بزنم مجتبی برود دنبال کفش. همزمان رفتم از خانمی که مسئول پخش برگههای رنگآمیزی بود برای مهدیار برگه بگیرم. یکی دوبار با اشاره گفتم که برگه میخواهم اما انگار در عوالم دیگری سیر میکرد. رفتم نزدیکتر باز هم مشغول مراجعانی که دیرتر از من آمده بودند شد. به بازویش ضربهی نرمی زدم و صدایش کردم. بعد از چندثانیه برگشت سمتم و سن بچهام را پرسید. وقتی گفتم یکسالونیم با تردید پرسید "میتونه رنگ کنه؟ آخه شکل مناسب سنشو ندارم". با دهان نیمهباز و دست در هوا مانده گفتم "معلومه که نمیتونه، خطخطی...". جملهام تمام نشده بود که برگشت سمت مراجع دیگری و سر صبر دنبال برگهی مناسب سن پسرک گشت. هی به مهدیار که چندقدم آنطرفتر بود نگاه میکردم. میترسیدم حوصلهاش سر برود و بهانه بگیرد. زن برگههایش را ورق زد و گفت "باید بهش یه کاغذ کوچیک بدم... نمیتونه رنگ کنه که". دوست داشتم دستهی برگههایش را بگیرم و بریزم هوا و هوار بکشم. گفتم "برگهی کوچیک چیه یکی از همینا رو بدید فرقی نداره". برگهای که مردد بود بدهد یا نه را کشیدم و رفتم سمت مهدیار. یک خانم مسنی با چوبپر، از اینها که خادمهای حرم دارند، دولا شده بود و مهدیار را که روی برگهی دختر روبروییاش خطخطی میکرد، به عقب هدایت کرد و همزمان پرسید "این بچهی کیه؟". گفتم" این بچهی منه که همکار شما چند دقیقهست معطلش کرده واسه یه برگه". افسوس خوردم به حال این مملکت که یک مشت آدم چیزنافهم و کارنابلد همیشه شدهاند داعیهدار کار فرهنگی و آموزشیاش. مجتبی رسید با یک لنگه کفش مهدیار که موقع بلند کردنش از کالسکه افتاده بود.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱