برشی از روزنگار روز سیونهم جنگ رمضان
تجمع امشب خیلی مهم بود. شیطانِ مو زرد هی پارس میکند که زیرساختها را میزنم و ایران را برمیگردانم به عصر حجر و فلان و بهمان. یکی نیست بگوید حرامزاده عصر حجر که ایالت شما توی سیفون بوده. رسانه دست آنهاست عملا و بازی روانی را خوب بلدند. از عصر شروع کردند اخبار دروغ در مورد توافق بیرون دادن. به دروغ گفتند ایران راه مذاکره را بسته. خیلی حس تعلیق عجیب و البته کمی ترسناکی داشتم. اما وارد تجمع که شدیم و تابوت شهید را دیدم آرام شدم. شهید پای لانچر بود که روضهخوان میگفت سبکترین تابوتی که این شبها آوردهاند را این شهید دارد. روضهی حضرت علیاکبر و گودال و اضطرار خواند. چشمهایم نمناک شد. فکر کردم مگر این زندگی چقدر ارزش دارد، بالاخره که تمام میشود، خب بگذار پای شرف تمام شود. جملهی شهید زینالدین توی سرم پیچید که "ای کاش جانها میداشتیم...".
بعد از تجمع رفتیم کاروان خودرویی. امشب قصد داشتیم زود برنگردیم خانه و تا جایی که شرایط راه میدهد در خیابانها بمانیم. ساعت یک نصفهشب برگشتیم. مهدیار بیدار شد و کمی بازی کرد و حدود ساعت دو خوابید. بیشرفها زیرساختها را میزنند. نمیدانم آن تهدیدهایی که میکنند دیگر چیست. ساعتهای عجیبی را میگذرانیم و احتمالا فعلا خواب به چشمهایم نمیآید.
پینوشت: نقطهی جملهی آخر را که گذاشتم مجتبی گفت دو هفته آتشبس شده. نگاه به صورت ماه آقا کردم و اشکهایم بند نمیآید هنوز. احساس میکنم الان است که رگهای سرم پاره بشوند. فقط میدانم باید دل بدهم به رهبرم، یادگار آقا.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز چهلم جنگ رمضان
"هیچ چیز مثل قبل نیست"
امروز روز چهلم بود. روز چهلم از جنگ ولی در آتشبس. آتشها به جانم افتاد از وقتی خبر را شنیدم. عکس و فیلم آقا را نگاه کردم و اشک پوست گونهام را سوزاند. پوست من حساس است بله، با اشک میسوزد. مثل روحیهی خودم که حساس است. سر درد از لحظهی شنیدن خبر چنبره زد روی مغزم. فکر نمیکردم بتوانم بخوابم اما یکی دو ساعت بعد از چک کردن اخبار و تحلیلها و صحبت با مجتبی بر سر درست بودن یا نبودن آتشبس، بالاخره خوابم برد. صبح با سوزش گلو و نقهای مهدیار بیدار شدم. همان روتین همیشگی منتها در بی حوصلگی کامل. مهدیار را بردم حمام و آمدیم ناهار را گرم کردم. موقع گذاشتن قاشق در دهان مهدیار صدای مهیبی آمد که چشمهایم گرد شد اما در صدم ثانیه فهمیدم رعدوبرق است. یاد آتشبس افتادم و دهانم تلخ شد.
دلم برای مهدیار که پر از شور بازی بود میسوخت. دوست داشت پابهپایش جیغ بکشم و بدوم و بخندم. آدم مگر چقدر میتواند نقش بازی کند. دلم آشوب بود و گوشی دست میگرفتم و بیهدف بین ایتا و بله جابهجا میشدم. حوصلهی خواندن چیزی را نداشتم. همهاش گوشم تیز بود تا صداهای بیرون از خانه را آنالیز کند. میدانستم و نمیدانستم چهم شده. مهدیار را خواباندم و خودم هم دو سه دقیقه چرتم برد که سوزش گلو بیچارهام کرد. تا بلند شوم آب بخورم و پتو بردارم دیگر خوابم پریده بود. چند دقیقه بعد هم مجتبی آمد و زود خوابش برد. فیلم بهترین راهحل بود برای فرار از فکروخیال. فیلم "زیبا صدایم کن" را دیدم. البته نه همهاش را چون مهدیار بیدار شد.
بعد از مغرب دیدم اینطوری نمیشود و باید شام بخوریم. تند تند تاسکباب گذاشتم. حلقههای سیبزمینی را که میچیدم توی ماهیتابه به مجتبی گفتم فکر میکنم امشب جمعیت خیلی کم شده باشد. با بغض حاضر شدم تا بروم جاییکه سنگر خود میدانم. شلوغی و حضور مردم مثل هرشب، کمی دلگرمم کرد. اما از دو دستگی میترسم. از اخبار راست و دروغ. من تابع و مطیع امر رهبرم. یقین دارم که پوزهی مردک مو زرد به خاک مالیده شد. اما از آینده میترسم. از دوباره عادی زندگی کردن هم. بعضی چیزها دیگر مثل قبل نیست، ما هم نباید مثل قبل باشیم.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
برشی از روزنگار روز چهلویکم جنگ رمضان
یک قرص گاباپنتین ٣٠٠ خوردم و راه افتادیم. هرچند قرص با دوز سه برابر همیشه خوردم اما تاثیر نصف داشت و هنوز هم رگهای پشت سر و گردنم کامل باز نشده. از گلزار تا حرم را با دستهی هیئت پیاده رفتیم. فکر نمیکردم بتوانم همهی راه را بروم. توی جنگ نزدیک چهار کیلو وزن اضافه کردهام و فقط چندصد گرم دیگر دارم تا هشتاد کیلو. این یعنی پانزده کیلو اضافه وزن. پیادهروی به زانو و مچ و پاشنهی پاهایم خیلی فشار میآورد. اما میان زمزمههای مداح و بوی اسفند و شعار و دیدن عکس آقا و چهرهی مردمِ مبعوث شده، اصلا نفهمیدم کی رسیدیم به حرم. خداراشکر مهدیار هم همان اوایل راه توی کالسکه خوابش برد و تا نزدیکهای حرم خواب بود. نامبرده جلوی حرم از کالسکه پیاده شد و کمی پرچم گرداند و سوژهی عکاسان و فیلمبرداران شد و دوباره به تخت روان خود بازگشت.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
برشی از روزنگار روز چهلودوم جنگ رمضان
چند شب بود مهدیار را نبرده بودم قسمت نقاشی کودکان. امشب از همان اول که رسیدیم به میدان نق زد. وقتی پیشنهاد نقاشی را دادم یک عالمه ذوق کرد. رفتم و برایش یک صندلی خالی پیدا کردم. وقتی مینشاندمش روی صندلی دیدم یکی از کفشهایش نیست. مستاصل به راه آمده نگاه کردم. بین جمعیت چیزی پیدا نبود. گوشی را درآوردم زنگ بزنم مجتبی برود دنبال کفش. همزمان رفتم از خانمی که مسئول پخش برگههای رنگآمیزی بود برای مهدیار برگه بگیرم. یکی دوبار با اشاره گفتم که برگه میخواهم اما انگار در عوالم دیگری سیر میکرد. رفتم نزدیکتر باز هم مشغول مراجعانی که دیرتر از من آمده بودند شد. به بازویش ضربهی نرمی زدم و صدایش کردم. بعد از چندثانیه برگشت سمتم و سن بچهام را پرسید. وقتی گفتم یکسالونیم با تردید پرسید "میتونه رنگ کنه؟ آخه شکل مناسب سنشو ندارم". با دهان نیمهباز و دست در هوا مانده گفتم "معلومه که نمیتونه، خطخطی...". جملهام تمام نشده بود که برگشت سمت مراجع دیگری و سر صبر دنبال برگهی مناسب سن پسرک گشت. هی به مهدیار که چندقدم آنطرفتر بود نگاه میکردم. میترسیدم حوصلهاش سر برود و بهانه بگیرد. زن برگههایش را ورق زد و گفت "باید بهش یه کاغذ کوچیک بدم... نمیتونه رنگ کنه که". دوست داشتم دستهی برگههایش را بگیرم و بریزم هوا و هوار بکشم. گفتم "برگهی کوچیک چیه یکی از همینا رو بدید فرقی نداره". برگهای که مردد بود بدهد یا نه را کشیدم و رفتم سمت مهدیار. یک خانم مسنی با چوبپر، از اینها که خادمهای حرم دارند، دولا شده بود و مهدیار را که روی برگهی دختر روبروییاش خطخطی میکرد، به عقب هدایت کرد و همزمان پرسید "این بچهی کیه؟". گفتم" این بچهی منه که همکار شما چند دقیقهست معطلش کرده واسه یه برگه". افسوس خوردم به حال این مملکت که یک مشت آدم چیزنافهم و کارنابلد همیشه شدهاند داعیهدار کار فرهنگی و آموزشیاش. مجتبی رسید با یک لنگه کفش مهدیار که موقع بلند کردنش از کالسکه افتاده بود.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
_چرا دارن لبنانو میزنن ما نمیزنیم آخه؟؟
+خودشون دارن جواب میدن فعلا...
_حق دارن، حق، اصلا لبنان خود حقه، حق...
+اصلا کاش موشکی بودم که از لبنان پرتاب میشدم به قلب تلاویو، بگو دیگه... بگو
_کاش :)
#ولبنانخاطرشخیلیعزیزاست
#شنیدهشدهکفآشپزخونه
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
بغض از دو سه ساعت پیش آوار شد توی حنجرهام. با دیدن فیلم آقا باز شد اما مهدیار خواست گریه نکنم. اشکهایم را پاک کردم و مطمئنش کردم که گریه نمیکنم دیگر. بغض با قاشقهای عدسپلو هم پایین نرفت و غبار آوارش بلندتر شد. توی کانالها گشتم و خواندم و دیدم بقیه چه بهتر از من مینویسند، چه همه حرف برای گفتن دارند؛ خوشحال شدم و غمگین.
رفتم برای فاطمه نوشتم "گفته بودی خواستم افسرده بشم بیام پیشت... میخوام افسرده بشم". شکلک گریه فرستادم و گفتم دلم برایش تنگ شده. یککمی عجیب است آدم کسی را ندیده باشد اما دلش برایش تنگ شود. پیامهایم اما بیجواب است، میدانم. او فعلا نمیتواند، یعنی نباید جواب بدهد، و همین دلم را تنگتر میکند. همین موضوع باز هم از راهی دیگر وارد میشود و دلم را میفشارد، اینبار بیشتر. میدانم عجیب است، اما نمیتوانم بیشتر بنویسم. فقط میدانم چه همه داستانها که پشت دلتنگیهاست این روزها. همین.
#نمیتوانم
#وبدترآنکهنمیخواهم
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
فکر میکنم به پدری که سال پیش نتوانست هدیهی خوبی برای روز دختر بخرد. به خودش قول داده بود سال بعد جبران کند. مُشتش را در دست دیگر فشار داده بود و با خودش گفته بود حتمی سال بعد یک تکه طلا میخرم.
آخر سال بود و کسبوکارش آنطور که فکر میکرد سکه نشده بود. اضطراب توی دلش مثل قیمت طلا بالا میکشید. گوشی را برداشت تا گوگل کند "قیمت طلا ٩ اسفند".
خداخدا میکرد امسال یکطوری بشود که پیش خودش سرشکسته نشود. فکر میکرد به چال لُپ دخترش و چه میشد اگر یکم آنطرفترش یک گوشوارهی طلا برق بزند. هنوز سایت باز نشده بود که گوشیاش زنگ خورد.
"الو امیر... امیر؟ چی میگن اینا؟!... میگن مدرسهی شجره رو زدن...".
#روز_دختر
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"گلستان در دود"
چند شب است به سختی راضی میشوم بنشینم پای نوشتن. حتی یکی دو شب اصلا چیزی ننوشتم. وقتی فکر میکنم چی بنویسم اطلاعات پراکندهای از اوضاع آتشبس، اگر اسمش همین باشد(که نیست)، میآید توی سرم. بعد که متن تمام میشود میبینم تنها فصل مشترک من با این اوضاع، شرکت کردن در تجمع بوده. تجمعی که امشب در آن کسی گفت "جنگ تموم شده اونوقت ما هرشب میاییم خودمونو علاف میکنیم". خیلی بد بود که من آنطور که باید از آمدن دفاع نکردم. جمعیت میدان امام کم شده اما غرفهها بیشتر و کمی متنوعتر. میترسم اوضاع بشود مثل شبهای اول که چند نفر بودیم و من موقع شعار دادن دوتا مُشتم را بالا میبردم تا تعدادمان بیشتر به چشم بیاید. عکس آقا را که میدیدم بغض میکردم. بار چندم است در این جنگ میترسم از عادی شدن اتفاقها. عادی نبود، یک خیابان آنطرفتر ما را زدند و چهارده نفر شهید شدند. فارغ از اینکه آدم مهمی بودند، هرکدام زندگی و داستان خودشان را داشتند. یک شبی ما نشسته بودیم به چیزی خوردن و یک نقطهی دور از ما را طوری زدند که ما هم شنیدیم. طوری که آدم یا شاید آدمهایی چیزی از بدنشان باقی نماند.
از خودم میپرسم چه بنویسم، بعد میگویم بنویس. بنویس که سعدی وقت حملهی مغول به ایران گلستان را نوشت. یاسینحجازی میگفت بعضی سعدی را ملامت میکنند که ننگتباد مگر ندیدی کشور سوخت و نشستی به لطافت گلستان نوشتی. اما کشور چه شد؟ جان گرفت. و چه ماند؟ همان چیزی که میخواستند نابود کنند، زبان فارسی. باید بلد باشیم از میان دود، گلستان بسازیم.
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
برشی از روزنگار روز پنجاهوهفتم جنگ رمضان
"گاهی حل میشوم توی کودکی و پاکی مهدیار"
صبحهای من و مهدیار بر سر شیر و کشمکش و تسلیمهای من شده یک دور باطل که ختم میشود به بدخوابیمان. برای صبحانه یکدفعه به سرم زد یکبار دیگر پودر مکملی که از تهلنجی بوشهر خریدیم را امتحان کنم، شاید خورد. همین باعث رنجش خاطر و اصطکاکی بینمان شد و گزینهی بعدی یعنی نانپنیروگردو، صبحانهی مورد علاقهاش، هم سوخت و بیشتر از سه چهار لقمه نخورد. افسردگی که موقع بیدار شدن از درِ ذهنم بیرونش کرده بودم، از پنجره خزید توی وجودم. بعدِ صبحانه باتریام خالی شد و افتادم روی رختخوابهای هنوز پهن. مهدیار دلش میخواست برویم توی اتاقش بازی کنیم. من هم گزینهی پایین رفتن را پیشنهاد دادم که مقبول افتاد. آمدم بالا و حدود چهل دقیقه توی گوشی گشتم و مستند کوتاهی از مدرسهی میناب دیدم که دوستداشتم پایش ضجه بزنم اما همیشه در برابر غم عظیم یخ میزنم. آخر سر تسلیم سرنوشت شدم و برای ناهار دستبهکار شدم تا ماکارانی بپزم. آهنگ "حسبیالله" چاووشی را دو دور گوش دادم و کینهام از آنها که "خواستند شمر به ما کمک کند"، بیشتر شد. بعد با یک ترک غمناک از کارن همایونفر، حال خودم را تا آنجا که میتوانستم خراب کردم. چند قطره اشک هم ضمیمه شد.
برای ناهار گذاشتم مهدیار هرچقدر دوست دارد با ماکارانی کثیفکاری کند. سه بار چنگالش را از روی صندلی غذا انداخت که هر بار با صبر و حوصله یکی دیگر برایش آوردم. تازه ازش فیلم هم گرفتم. میتوانستم عصبی شوم و سرِ دومین چنگالی که انداخت دعوایش کنم. اما نکردم و این خویشتنداری آن هم وقتی حال آدم بد است، خیلی سخت میشود. اما به آن "آخیش"ی که بعد از شستن دست و پا و تعویض لباسش میگویم، میارزد. خیلی فلسفی است اما مدتی است فهمیدهام زندگی همین است که حل شوم توی کودکی و پاکی مهدیار، آنوقت نیمهی دوم روز حالم بهتر میشود.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
برشی از روزنگار روز پنجاهوهشتم جنگ رمضان
"آقا بینمان نیست، این تهِ همهی مسیرهایی است که این روزها میروم"
"هوف"، چه دور تندی دارد این روزها زندگی. چه فایده دارد وقتی بدترین اتفاق افتاده و آقا بینمان نیست.
امشب با مجتبی شرط بستیم. او میگوید جنگ میشود. من اما دلسرد شدهام. میترسیدم همین چیزها پیش بیاید و من همینطور بشوم. کاش خدا دعای آقا را در حقمان اجابت کند. کاش "احساس پیروزی" در دلهامان ایجاد شود. یک کتابی آقا دارد به اسم "صبر" باید بخوانمش. سال پیش سفارش دادم اما از سایت زنگ زدند که تمام شده. من هم دیگر تا لیست خرید بعدی یادم رفت کتاب را. لعنت بهشان، شاید حالا اینقدر خیال و دلم به در و دیوار نمیکوفت.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
همهی روز شصتوسوم جنگ رمضان
اولش داشتم فرو میرفتم در استخری که رویش لجن بسته بود. ورقهی لجن داشت آرام و نرم روی پوست صورتم میخزید، انگار که صدتا مورچه ریز ریز راه بروند. یکهو مهدیار خندید و ریسه کشید از این سر تا آن سرِ دلم. قبل از اینکه چشمهایم را لجن بگیرد از آن حالت خفهکننده بیرون کشیده شدم. میگویند چشم دریچهی دل است، با صدای خندهی بعدی ریسهها پِتپِت کنان روشن شدند و نور پاشید توی چشمهام. مدادرنگیهای مهدیار را برداشتم و برایش یک کیک تولد کشیدم و رویش یک شمع گذاشتم. بعد مداد زرد را براداشتم و شمع را روشن کردم. پسرکم خندید و خطهای بی هدف کشید روی کیک تولد بیستونُه سالگیام. افتادم دنبالش و او باز هم خندید. شبیه کارتون کارخانهی هیولاها از خندهاش کپسولِ حالِ خوبم پر میشد و افسردگی فیوز میپراند.
بعدازظهر یک تماس گرفتم که اولش کلی اضطراب داشتم. چهل دقیقه از شهیدی شنیدم که مدام دنبال فصل مشترکی بودم بین خودم و او برای نوشتن. آخرش وقتی گفتم "حتما حالا دستشون بازتره برای مادری کردن"، بغضم ترکید. و مادری نقطهای است روایت کردنی.
اینها روشنترین لحظههای روز تولد امسالم بود.
پینوشت: شاگردامم به یادم بودن و روزم و تولدمو تبریک گفتن، اینم روشن بود :)
#جنگ_نوشت
#کاشمرغآمینازاینحوالیگذشتهباشد
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱