برشی از روزنگار روز پنجاهوهفتم جنگ رمضان
"گاهی حل میشوم توی کودکی و پاکی مهدیار"
صبحهای من و مهدیار بر سر شیر و کشمکش و تسلیمهای من شده یک دور باطل که ختم میشود به بدخوابیمان. برای صبحانه یکدفعه به سرم زد یکبار دیگر پودر مکملی که از تهلنجی بوشهر خریدیم را امتحان کنم، شاید خورد. همین باعث رنجش خاطر و اصطکاکی بینمان شد و گزینهی بعدی یعنی نانپنیروگردو، صبحانهی مورد علاقهاش، هم سوخت و بیشتر از سه چهار لقمه نخورد. افسردگی که موقع بیدار شدن از درِ ذهنم بیرونش کرده بودم، از پنجره خزید توی وجودم. بعدِ صبحانه باتریام خالی شد و افتادم روی رختخوابهای هنوز پهن. مهدیار دلش میخواست برویم توی اتاقش بازی کنیم. من هم گزینهی پایین رفتن را پیشنهاد دادم که مقبول افتاد. آمدم بالا و حدود چهل دقیقه توی گوشی گشتم و مستند کوتاهی از مدرسهی میناب دیدم که دوستداشتم پایش ضجه بزنم اما همیشه در برابر غم عظیم یخ میزنم. آخر سر تسلیم سرنوشت شدم و برای ناهار دستبهکار شدم تا ماکارانی بپزم. آهنگ "حسبیالله" چاووشی را دو دور گوش دادم و کینهام از آنها که "خواستند شمر به ما کمک کند"، بیشتر شد. بعد با یک ترک غمناک از کارن همایونفر، حال خودم را تا آنجا که میتوانستم خراب کردم. چند قطره اشک هم ضمیمه شد.
برای ناهار گذاشتم مهدیار هرچقدر دوست دارد با ماکارانی کثیفکاری کند. سه بار چنگالش را از روی صندلی غذا انداخت که هر بار با صبر و حوصله یکی دیگر برایش آوردم. تازه ازش فیلم هم گرفتم. میتوانستم عصبی شوم و سرِ دومین چنگالی که انداخت دعوایش کنم. اما نکردم و این خویشتنداری آن هم وقتی حال آدم بد است، خیلی سخت میشود. اما به آن "آخیش"ی که بعد از شستن دست و پا و تعویض لباسش میگویم، میارزد. خیلی فلسفی است اما مدتی است فهمیدهام زندگی همین است که حل شوم توی کودکی و پاکی مهدیار، آنوقت نیمهی دوم روز حالم بهتر میشود.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
برشی از روزنگار روز پنجاهوهشتم جنگ رمضان
"آقا بینمان نیست، این تهِ همهی مسیرهایی است که این روزها میروم"
"هوف"، چه دور تندی دارد این روزها زندگی. چه فایده دارد وقتی بدترین اتفاق افتاده و آقا بینمان نیست.
امشب با مجتبی شرط بستیم. او میگوید جنگ میشود. من اما دلسرد شدهام. میترسیدم همین چیزها پیش بیاید و من همینطور بشوم. کاش خدا دعای آقا را در حقمان اجابت کند. کاش "احساس پیروزی" در دلهامان ایجاد شود. یک کتابی آقا دارد به اسم "صبر" باید بخوانمش. سال پیش سفارش دادم اما از سایت زنگ زدند که تمام شده. من هم دیگر تا لیست خرید بعدی یادم رفت کتاب را. لعنت بهشان، شاید حالا اینقدر خیال و دلم به در و دیوار نمیکوفت.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
همهی روز شصتوسوم جنگ رمضان
اولش داشتم فرو میرفتم در استخری که رویش لجن بسته بود. ورقهی لجن داشت آرام و نرم روی پوست صورتم میخزید، انگار که صدتا مورچه ریز ریز راه بروند. یکهو مهدیار خندید و ریسه کشید از این سر تا آن سرِ دلم. قبل از اینکه چشمهایم را لجن بگیرد از آن حالت خفهکننده بیرون کشیده شدم. میگویند چشم دریچهی دل است، با صدای خندهی بعدی ریسهها پِتپِت کنان روشن شدند و نور پاشید توی چشمهام. مدادرنگیهای مهدیار را برداشتم و برایش یک کیک تولد کشیدم و رویش یک شمع گذاشتم. بعد مداد زرد را براداشتم و شمع را روشن کردم. پسرکم خندید و خطهای بی هدف کشید روی کیک تولد بیستونُه سالگیام. افتادم دنبالش و او باز هم خندید. شبیه کارتون کارخانهی هیولاها از خندهاش کپسولِ حالِ خوبم پر میشد و افسردگی فیوز میپراند.
بعدازظهر یک تماس گرفتم که اولش کلی اضطراب داشتم. چهل دقیقه از شهیدی شنیدم که مدام دنبال فصل مشترکی بودم بین خودم و او برای نوشتن. آخرش وقتی گفتم "حتما حالا دستشون بازتره برای مادری کردن"، بغضم ترکید. و مادری نقطهای است روایت کردنی.
اینها روشنترین لحظههای روز تولد امسالم بود.
پینوشت: شاگردامم به یادم بودن و روزم و تولدمو تبریک گفتن، اینم روشن بود :)
#جنگ_نوشت
#کاشمرغآمینازاینحوالیگذشتهباشد
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز هفتادودوم جنگ رمضان
یک دفعه وسط روز و میان کارها مثل اتوی لباس کلمهی "جنگ رمضان" برایم تداعی میشود و یاد آقا میافتم. بعد یاد پیکری که نمیدانیم کجاست و بعد همهی اتفاقات از ذهنم رد میشوند. مثل نگاتیو دوربینهای قدیمی. نوارهای قهوهای سوخته که تویش قابها از اندازه و رنگ حقیقی دور هستند. هی میگردی تویشان دنبال حسهایی که در لحظهی ثبت عکس وجود داشتهاند. مثل وقتی که چیزی در یک لحظه از ذهنت میپرد و کلی فکر میکنی، ولی فقط تا مرز بهیادآوردن میروی. لابهلای واژهها و اتفاقها دنبال حسهایی میگردم که پیدا نمیشوند. میخواهم یاد یخزدگی دستهایم بیافتم در آن صبحی که فهمیدم آقا شهید شده، اما نمیشود. میخواهم به یاد بیاورم صدای مشعل ایزوگام چطور بود که برسم به آن لحظههای حضور جنگندهها، اما نمیشود. نمیگویم آن لحظهها خوب بود، اما ناب بود. با این یادآوریهای بیحاصل دنبال نسخهای از خودم هستم که بهنظرم بهتر از حالا بود.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
روز هشتادوهشتم جنگ رمضان
"ما بارها یتیم شدیم"
دعای عرفه را نیمه رها کردیم و برگشتیم. توی شبستانهای حرم جا گیرمان نیامده بود و بیرون از رواقها نزدیک در ورودی که چند فرش انداخته بودند نشسته بودیم. مهدیار دلش میخواست محوطهی به آن بزرگی که مردم در رفتوآمد بودند را بچرخد و بازی کند. باد نسبتا تندی هم میآمد و هوا غبارآلود بود. راستش خودم هم توان نشستن بدون تکیهگاه را نداشتم. در راه برگشت ضبط را روشن کردم و نیوفولدر مربوط به روز عرفه را پخش کردم. یکجایی یاسین حجازی از کشته شدن سربازی دور از خانه حرف میزند. بعد میگوید بنظرش هرکسی حداقل یک نفر را دارد که در جایی دور با گلولهای کشته شده باشد. با بغضی که امروز خیلی انتظار باز شدنش را داشتم به مجتبی گفتم "یاد آقا افتادم". آقای شهید ما هم جایی دور از ما کشته شد، اما نه فقط با یک گلوله. مثل ما که فقط یکبار بیکس نشدیم. هربار که حسرت نبودنش توی صورتمان کوبیده میشود ما یتیم میشویم.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
امروز عشق یکبار دیگر خودش را نشانم داد؛
که چه جلوتر است از همه چیز...
#ناچاربهویرایش :)
شام غریبان بود و خرابه نشینی...
#مقتلشهدایپردیسان
#هجدهجانبهیکبارهدرآغوشحسینرفتند