عزیزدلم سلام؛
تو حدودا همسن مهدیار من هستی. موهایت هنوز مثل نوزادها ابریشمی است. امشب که موهای مهدیار را نوازش میکردم تا خوابش ببرد، یاد پیچ و خم موهای طلاییات افتادم. برقِ موهایت را که توی عکسها دیدم فکر کردم چه حیف که غبار بنشیند لابهلایشان. حتما اگر بخت با من آنقدر یار بود که میتوانستم بوسهای به سرت بزنم، بوی نوزاد در مشامم میپیچید؛ از همانها که وقتی سر مهدیار را میبوسم باعث میشود چندبار دیگر محکمتر ببوسمش. حتما چند دندان به رنگ برف هم درآورده بودی، از همانها که خندههایت را شیرینتر میکرده. از همانها که وقتی امشب عکست را نشان مهدیار دادم، در لبخندش پیدا شد. گوشی را از دستم گرفت و رفت دورتر ایستاد و یک " آ "ی کشیده گفت، وقتی چیزی خیلی بنظرش ناز بیاید همین را میگوید. او صفحهی گوشی را بوس کرد و من اشک ریختم. تو هم حتما بلد بودی بوس کنی، مثلا پدربزرگت را. راستی چی صدایش میکردی؟ تو هم به آقای ما میگفتی آقا یا چیزی شبیهش؟ نمیدانم شاید هم بابا صدایش میکردی. یک چیز دیگر هم قلبم را مچاله میکند وقتی عکسهایت را میبینم. آن آویز "وان یکاد" بندانگشتیات هم آنروز صبح همراهت بود؟
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
باز هم غم در لباس خشم ظاهر شده و اول از همه میگیرد به مجتبی. میگویم "کارت عروسیمونو نیومدی بفرستیم تبرکی بگیریم از آقا... رفتی دیدار آقا گفتی روم نمیشه برات تبرکی بگیرم... خودمم که کور بشم هیچوقت نشد برم ببینمشون". خودم را با حرص میکوبم به صندلی و با پا ضرب میگیرم. مهمانهای عروسی بخاطر کرونا کم بودند و چاپخانه زیر دویست کارت نمیزد برایمان. یک عالمه کارت پیچیده نشده هنوز هم گوشهی کمد افتاده. میگویم" فردا همهشونو آتیش میزنم که آینهی دق نباشن".
بغض میکنم و زیرلب میگویم "کاش یه تیکه از زیلوهای سوخته و خاکی حسینیه رو میدادن بهمون". با صدای خشدار و خسته از شعارهای تجمع میگوید "نتونستم برات تبرکی بگیرم... اما همهی ماههایی که با من زندگی کردی سر سفرهی آقا بودی".
اشکِ یخزده میآید آتش خشم را مینشاند، ضجه میزنم "دیگه آقا بهمون عیدی نمیده...".
میگوید "ولادت امام حسن یکی دو روز دیگهس".
و امروز این اسکرین را برایم میفرستد.
هیچوقت فکر نمیکردم روزی از دستشان عیدی بگیریم که عزادارشان هستیم.
#مارابهسختجانیخوداینگماننبود
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"نفرت شسته نمیشود"
روز ششم جنگ رمضان
ساعت یک ربع به دوازده تسلیم بیداری شدم. سفر بوشهر ساعت خوابمان را بهم ریخته که فعلا راضیام. کمی خبرها را چک کردم تا ببینم دیشب قم اصابت داشته یا نه. خبری نبود و تا دوازده که مهدیار بیدار شود کتاب "با سرود خوان جنگ،در خطهی نام و ننگ" را خواندم. قلم نادر ابراهیمی حالم را خوب میکند. کتاب را از دیشب دست گرفتم. از شنبه هیچچیز نخوانده بودم و دیروز تازه خودم را متقاعد کردم به حرف آقا گوش کنم و انفعال را کنار بگذارم. قرارم چهل کتاب تا پایان سال بود که این سیوهشتمی است و نمیدانم چهلتا محقق میشود یا نه.
مهدیار که بیدار شد بعد از رتق و فتق امورش و صبحانه، رفتم سراغ سینک و ظرفهای خروار شده. سابیدم و فکر کردم و فکر. به هیچ نتیجهی مثبتی در مورد کسانی که خون آقا را گردنشان میدانم نرسیدم. دلم نرم نمیشود و برای سیاه نشدنش و بیشتر عذاب ندادن خودم بلند بلند ذکر گفتم. میترسم از خودم در این روزهای آخرالزمانی، دروغ چرا.
مهدیار مثل همیشه کارشکنی کرد و مرا کلافه، تا بعدازظهر که برادرم آمد خانهمان. یکم بعد مهدیار را خواباندم و خودم کنار بخاری دراز کشیدم و "با سرود خوان جنگ..." را دست گرفتم. اما زود پلکهایم سنگین شد و با آغوش باز از خواب استقبال کردم. خیلی وقت است که بعدازظهرها نمیتوانم بخوابم، تقریبا از اوایل بارداری.
بیدار شدم و برای برادرم افطار آماده کردم، مجتبی کارش طول میکشید و افطار نمیرسید خانه. سر سفره بودیم که صدایی مهیب از عمق آسمان شنیدیم. لقمهی نان و پنیر را جا دادم توی دهان و گفتم "جنگندهست". سپهر معتقد بود رعد و برق است و برای صحت سنجی چند لحظهای رفت توی تراس. خبرگزاریها و بچههای گروه گفته بودند رعد و برق بوده. خندیدم از اینکه خدا هم شوخیاش گرفته و روز روزش از این رعد و برقها نمیآمد که حالا وسط جنگ اینطور آسمان را زیر و رو میکند.
ظرفهای افطار را که میشستم دوباره صدایی آمد که با وجود صدای شیر آب مطمئن بودم این یکی دیگر جنگنده است. سپهر دوباره رفت توی تراس و گوش تیز کرد. من حتی صدای انفجار دور را هم شنیدم. گفتم صدایش انگار جوّ را میبُرد و چون مدام است حتما جنگنده است. خبرگزاریها کمی بعد گفتند شهرک صنعتی شکوهیه را زدهاند.
امشب نتوانستیم برویم تجمع چون مجتبی دیر آمد و باید میرفتم حمام. دلم پیش صداهای شعار بود که کمابیش از میدان به گوشم میرسید. یاد شبهای اغتشاش دیماه افتادم که گوش تیز میکردم ببینم از میدان امام صدا میآید یا نه. زمانهی عجیبی است و من هنوز باور نمیکنم در این روزگار زندگی میکنم.
منتظر مشخص شدن رهبر جدید هستیم و دلدل میزنم. صالحٌ بعد صالح. انشاالله.
پنجشنبه، ١۴ اسفند ١۴٠۴
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"قم، زیر آتش"
روز هفتم جنگ رمضان
سحر با صدای انفجار از خواب پریدم. اول مهدیار را نگاه کردم و بعد تند چنگ انداختم به یقهی مجتبی و کشیدمش بالا. وقتی چشمهایش را باز کرد انفجار دوم بود. میلرزید و در لحظه فهمیدم اشتباه بدی کردهام و ترساندمش. رگهای پنجههایم منقبض شد و بی اختیار دستهایم را قفل کردم توی هم. تند تند دعا میکردم جای مهمی را نزده باشند. رفتم توی گروه نوشتم که صدا آمده. بچههای تهران هم گفتند اینجا سور و ساتی به پاست و بزن و بکوبی. شب قبل بد خورده بودند که داشتند تلافی میکردند. ترس و نگرانیهایمان را ریختیم توی گروه و با شوخی و خنده چند پاکت هم گذاشتیم وسط و حالمان بهتر شد. هوا روشن بود که خواستم بخوابم. دوباره صدای انفجار آمد. من اما فقط سر بلند کردم و بعد خوابیدم.
بعدازظهر حوالی ساعت چهار مهدیار را خواباندم. همیشه کنارش دراز میکشم یا با گوشی کار میکنم و یا کتاب میخوانم. اینبار اما دلم خواست بروم توی اتاق روی تخت دراز بکشم. کتاب "با سرود خوان جنگ..." را دست گرفتم. نادرابراهیمی داشت از روشنفکران ضد وطنِ لجن میگفت. دو سه دقیقه به چهار صدای بُرنده و پیشروندهی جنگنده آمد. نزدیک و نزدیکتر شد. و "بومب". همهجا لرزید. شدیدتر از همیشه. پریدم سمت مهدیار و مجتبی که خواب بودند. دوباره صدا آمد. و باز هم. مهدیار خداراشکر دوباره خوابید. مجتبی رفت ببیند کجا بوده. دستهایم میلرزید اما وارد لینک کلاس شدم و سعی کردم روی حرفهای آقای محمودی متمرکز شوم. مجتبی که برگشت وسوسه شدم بروم از نزدیک صحنه را ببینم برای روایتنویسی.
میدان امام را زده بودند که نزدیک ماست. بوی باروت و همهمه و آژیر فضای میدان را پر کرده بود. به فاصلهی چند صد متری شیشهی مغازهها خرد شده بود. پلیس خواهش میکرد صحنه را ترک کنیم. یک خانهی مسکونی بود توی یک کوچهی عادی. دلم شور مهدیار را میزد که گذاشته بودمش پیش مامانجونش. میترسیدم خانهمان را بزنند. در حالت عادی هم خیلی کم پیش آمده تنها بگذارمش و بروم بیرون. پلیس هم میگفت یکی از بمبها عمل نکرده و خطرناک است ایستادن. دلش را هم نداشتم کمی بروم جلوتر و چیز دلخراشی ببینم. حتی نگاهم را از ترکشهای کف خیابان هم میگرفتم.
وقتی برمیگشتیم از مجتبی خواستم حداقل از ترکش و پارهآجرهایی که خیابان را فرش کرده بود عکس بگیرد. یک بسیجی گیر داد که چرا عکس گرفتید. زل زدم توی چشمهایش و داد زدم که الان کل قم میدانند کجا را زده. کمی بحث کردیم و رفتیم سمت ماشین. آقایی به مجتبی گفت با جانتان بازی کردهاید. مدام سعی میکرد خرده شیشهای را از توی انگشتش درآورد. گفت "ببین من اینجا اینور میدون بودم هنوز بمب نخورده بود پنج متر پرت شدم عقب". وقتی برمیگشتیم ماشین چک و خنثی میرفت به سمت صحنه. توی ترافیک سنگینِ یک تکه راهی که به حرف مجتبی گوش نداده بودم تا پیاده برویم، دلشوره داشت فلجم میکرد. با مجتبی خداحافظی کردم و تا خانه تقریبا دویدم تا مهدیار را بغل کنم.
تجمع امشب آن هم در میدان امام حال و هوای دیگری داشت. نقطه اوجش آنجا بود که یک سید روحانی رفت روی سن و میان صحبتهای محکمش گفت پسرش توی همین انفجار بوده و هنوز زیر آوار است. بین مردم ولوله افتاد و همه با بهت و تعجب پیرمرد را نگاه میکردند که چه محکم ایستاده و حرف میزد. گفت دیشب با بندهزادهها تجمع پردیسان بودهاند که چند کفن آوردند برای پوشیدن. گفت من و بندهزادهها گرفتیم و پوشیدیم کفنها را. گفت "میخواهم بگویم این بندهزاده که کمی آنطرفتر هنوز زیر آوار است، دیشب به انتخاب خودش کفنش را پوشید". بغض خفهام میکرد. سید که آمد پایین مردم متاثر و متین میرفتند در آغوشش میکشیدند و تسلیت و تبریک میگفتند.
جمعه، ١۵ اسفند ١۴٠۴
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"تا خدا چه خواهد"
روز هشتم جنگ رمضان
پرخوری عصبی گرفتهام. سه هفته است کپسول آهن نخوردهام و احتمالا کمخونی بیداد میکند چون مدام خستهام. تلفیق این چیزها با ماه رمضان غریب است. امروز هیچ صدای بمب و موشکی نشنیدم اما اطراف قم را دوباره زدند.
دلم برای تهران خون است و چت بچههای تهران در گروه کبابم میکند. این روزها کارم شده به دوستانی که مدتهاست از هم بیخبریم پیام بدهم.
صبحها با ترس شنیدن خبر بد بیدار میشوم. نه اینکه امیدم به فتح کم شده باشد، نه اما آدمیم و آدم مگر چیست جز گوشت و پوست و خون.
امشب توی تجمع که بودیم خبر دادند نوهعموی مامان شهید شده. دیشب هم خبر شهادت نوهعمهاش بهمان رسید. من ندیده بودمشان اما حالم دگرگون شد برای آن زنی که همسن و سال من بوده و رفته بوده خرید برای مهمانی افطارش و دیگر برنگشته.
هنوز نمیدانم آدمها چطور از بچههاشان جدا میشوند اینروزها. من حتی دلم نمیآید شبها برای تجمع مهدیار را بگذارم و بروم.
البته این شهید عزیز، زهراخانم، پاسدار بوده و هر روز پسرش را برونسپاری میکرده.
همهی اینها حرف است. باید دید خدا چه میخواهد. خدایا برای ما خوب بخواه.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱