eitaa logo
{ اَبـْــرار }
50 دنبال‌کننده
30 عکس
6 ویدیو
0 فایل
[ابـــرار یعنی نیــکـان] اما میتواند یک آرزو هم باشد. قرار است اینجا، بنویسم. 'سپیده' >> @Sunrise212
مشاهده در ایتا
دانلود
نوگل زیبا...
باز هم غم در لباس خشم ظاهر شده و اول از همه می‌گیرد به مجتبی. می‌گویم "کارت عروسی‌مونو نیومدی بفرستیم تبرکی بگیریم از آقا... رفتی دیدار آقا گفتی روم نمیشه برات تبرکی بگیرم... خودمم که کور بشم هیچوقت نشد برم ببینم‌شون". خودم را با حرص می‌کوبم به صندلی و با پا ضرب می‌گیرم. مهمان‌های عروسی بخاطر کرونا کم بودند و چاپخانه زیر دویست کارت نمی‌زد برایمان. یک عالمه کارت پیچیده نشده هنوز هم گوشه‌ی کمد افتاده. می‌گویم" فردا همه‌شونو آتیش می‌زنم که آینه‌ی دق نباشن". بغض می‌کنم و زیرلب می‌گویم "کاش یه تیکه از زیلوهای سوخته و خاکی حسینیه رو میدادن بهمون". با صدای خش‌دار و خسته از شعارهای تجمع می‌گوید "نتونستم برات تبرکی بگیرم... اما همه‌ی ماه‌هایی که با من زندگی کردی سر سفره‌ی آقا بودی". اشکِ یخ‌زده می‌آید آتش خشم را می‌نشاند، ضجه می‌زنم "دیگه آقا بهمون عیدی نمی‌ده...". می‌گوید "ولادت امام حسن یکی دو روز دیگه‌س". و امروز این اسکرین را برایم می‌فرستد. هیچوقت فکر نمی‌کردم روزی از دست‌شان عیدی بگیریم که عزادارشان هستیم. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"نفرت شسته نمی‌شود" روز ششم جنگ رمضان ساعت یک ربع به دوازده تسلیم بیداری شدم. سفر بوشهر ساعت خوابمان را بهم ریخته که فعلا راضی‌ام. کمی خبرها را چک کردم تا ببینم دیشب قم اصابت داشته یا نه. خبری نبود و تا دوازده که مهدیار بیدار شود کتاب "با سرود خوان جنگ،در خطه‌ی نام و ننگ" را خواندم. قلم نادر ابراهیمی حالم را خوب می‌کند. کتاب را از دیشب دست گرفتم. از شنبه هیچ‌چیز نخوانده بودم و دیروز تازه خودم را متقاعد کردم به حرف آقا گوش کنم و انفعال را کنار بگذارم. قرارم چهل کتاب تا پایان سال بود که این سی‌وهشتمی است و نمی‌دانم چهل‌تا محقق می‌شود یا نه. مهدیار که بیدار شد بعد از رتق و فتق امورش و صبحانه، رفتم سراغ سینک و ظرف‌های خروار شده. سابیدم و فکر کردم و فکر. به هیچ نتیجه‌ی مثبتی در مورد کسانی که خون آقا را گردن‌شان می‌دانم نرسیدم. دلم نرم نمی‌شود و برای سیاه نشدنش و بیشتر عذاب ندادن خودم بلند بلند ذکر گفتم. می‌ترسم از خودم در این روزهای آخرالزمانی، دروغ چرا. مهدیار مثل همیشه کارشکنی کرد و مرا کلافه، تا بعدازظهر که برادرم آمد خانه‌مان. یکم بعد مهدیار را خواباندم و خودم کنار بخاری دراز کشیدم و "با سرود خوان جنگ..." را دست گرفتم. اما زود پلک‌هایم سنگین شد و با آغوش باز از خواب استقبال کردم. خیلی وقت است که بعدازظهرها نمی‌توانم بخوابم، تقریبا از اوایل بارداری. بیدار شدم و برای برادرم افطار آماده کردم، مجتبی کارش طول می‌کشید و افطار نمی‌رسید خانه. سر سفره بودیم که صدایی مهیب از عمق آسمان شنیدیم. لقمه‌ی نان و پنیر را جا دادم توی دهان و گفتم "جنگنده‌ست". سپهر معتقد بود رعد و برق است و برای صحت سنجی چند لحظه‌ای رفت توی تراس. خبرگزاری‌ها و بچه‌های گروه گفته بودند رعد و برق بوده. خندیدم از اینکه خدا هم شوخی‌اش گرفته و روز روزش از این رعد و برق‌ها نمی‌آمد که حالا وسط جنگ اینطور آسمان را زیر و رو می‌کند. ظرف‌های افطار را که می‌شستم دوباره صدایی آمد که با وجود صدای شیر آب مطمئن بودم این یکی دیگر جنگنده است. سپهر دوباره رفت توی تراس و گوش تیز کرد. من حتی صدای انفجار دور را هم شنیدم. گفتم صدایش انگار جوّ را می‌بُرد و چون مدام است حتما جنگنده است. خبرگزاری‌ها کمی بعد گفتند شهرک صنعتی شکوهیه را زده‌اند. امشب نتوانستیم برویم تجمع چون مجتبی دیر آمد و باید می‌رفتم حمام. دلم پیش صداهای شعار بود که کمابیش از میدان به گوشم می‌رسید. یاد شب‌های اغتشاش دی‌ماه افتادم که گوش تیز می‌کردم ببینم از میدان امام صدا می‌آید یا نه. زمانه‌ی عجیبی است و من هنوز باور نمی‌کنم در این روزگار زندگی می‌کنم. منتظر مشخص شدن رهبر جدید هستیم و دل‌دل می‌زنم. صالحٌ بعد صالح. انشاالله. پنجشنبه، ١۴ اسفند ١۴٠۴ @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"قم، زیر آتش" روز هفتم جنگ رمضان سحر با صدای انفجار از خواب پریدم. اول مهدیار را نگاه کردم و بعد تند چنگ انداختم به یقه‌ی مجتبی و کشیدمش بالا. وقتی چشم‌هایش را باز کرد انفجار دوم بود. می‌لرزید و در لحظه فهمیدم اشتباه بدی کرده‌ام و ترساندمش. رگ‌های پنجه‌هایم منقبض شد و بی اختیار دست‌هایم را قفل کردم توی هم. تند تند دعا می‌کردم جای مهمی را نزده باشند. رفتم توی گروه نوشتم که صدا آمده. بچه‌های تهران هم گفتند اینجا سور و ساتی به پاست و بزن و بکوبی. شب قبل بد خورده بودند که داشتند تلافی می‌کردند. ترس‌ و نگرانی‌هایمان را ریختیم توی گروه و با شوخی و خنده چند پاکت هم گذاشتیم وسط و حالمان بهتر شد. هوا روشن بود که خواستم بخوابم. دوباره صدای انفجار آمد. من اما فقط سر بلند کردم و بعد خوابیدم. بعدازظهر حوالی ساعت چهار مهدیار را خواباندم. همیشه کنارش دراز می‌کشم یا با گوشی کار می‌کنم و یا کتاب می‌خوانم. اینبار اما دلم خواست بروم توی اتاق روی تخت دراز بکشم. کتاب "با سرود خوان جنگ..." را دست گرفتم. نادرابراهیمی داشت از روشنفکران ضد وطنِ لجن می‌گفت. دو سه دقیقه به چهار صدای بُرنده و پیش‌رونده‌ی جنگنده آمد. نزدیک و نزدیک‌تر شد. و "بومب". همه‌جا لرزید. شدیدتر از همیشه. پریدم سمت مهدیار و مجتبی که خواب بودند. دوباره صدا آمد. و باز هم. مهدیار خداراشکر دوباره خوابید. مجتبی رفت ببیند کجا بوده. دست‌هایم می‌لرزید اما وارد لینک کلاس شدم و سعی کردم روی حرف‌های آقای محمودی متمرکز شوم. مجتبی که برگشت وسوسه شدم بروم از نزدیک صحنه را ببینم برای روایت‌نویسی. میدان امام را زده بودند که نزدیک ماست. بوی باروت و همهمه و آژیر فضای میدان را پر کرده بود. به فاصله‌ی چند صد متری شیشه‌ی مغازه‌ها خرد شده بود. پلیس خواهش می‌کرد صحنه را ترک کنیم. یک خانه‌ی مسکونی بود توی یک کوچه‌ی عادی. دلم شور مهدیار را می‌زد که گذاشته بودمش پیش مامان‌جونش. می‌ترسیدم خانه‌مان را بزنند. در حالت عادی هم خیلی کم پیش آمده تنها بگذارمش و بروم بیرون. پلیس هم می‌گفت یکی از بمب‌ها عمل نکرده و خطرناک است ایستادن. دلش را هم نداشتم کمی بروم جلوتر و چیز دلخراشی ببینم. حتی نگاهم را از ترکش‌های کف خیابان هم می‌گرفتم. وقتی برمی‌گشتیم از مجتبی خواستم حداقل از ترکش و پاره‌آجرهایی که خیابان را فرش کرده بود عکس بگیرد. یک بسیجی گیر داد که چرا عکس گرفتید. زل زدم توی چشم‌هایش و داد زدم که الان کل قم می‌دانند کجا را زده. کمی بحث کردیم و رفتیم سمت ماشین. آقایی به مجتبی گفت با جان‌تان بازی کرده‌اید. مدام سعی می‌کرد خرده شیشه‌ای را از توی انگشتش درآورد. گفت "ببین من اینجا این‌ور میدون بودم هنوز بمب نخورده بود پنج متر پرت شدم عقب". وقتی برمی‌گشتیم ماشین چک و خنثی می‌رفت به سمت صحنه. توی ترافیک سنگینِ یک تکه راهی که به حرف مجتبی گوش نداده بودم تا پیاده برویم، دلشوره داشت فلجم می‌کرد. با مجتبی خداحافظی کردم و تا خانه تقریبا دویدم تا مهدیار را بغل کنم. تجمع امشب آن هم در میدان امام حال و هوای دیگری داشت. نقطه اوجش آنجا بود که یک سید روحانی رفت روی سن و میان صحبت‌های محکمش گفت پسرش توی همین انفجار بوده و هنوز زیر آوار است. بین مردم ولوله افتاد و همه با بهت و تعجب پیرمرد را نگاه می‌کردند که چه محکم ایستاده و حرف می‌زد. گفت دیشب با بنده‌زاده‌ها تجمع پردیسان بوده‌اند که چند کفن آوردند برای پوشیدن. گفت من و بنده‌زاده‌ها گرفتیم و پوشیدیم کفن‌ها را. گفت "میخواهم بگویم این بنده‌زاده که کمی آنطرف‌تر هنوز زیر آوار است، دیشب به انتخاب خودش کفنش را پوشید". بغض خفه‌ام می‌کرد. سید که آمد پایین مردم متاثر و متین می‌رفتند در آغوشش می‌کشیدند و تسلیت و تبریک می‌گفتند. جمعه، ١۵ اسفند ١۴٠۴ @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"تا خدا چه خواهد" روز هشتم جنگ رمضان پرخوری عصبی گرفته‌ام. سه هفته است کپسول آهن نخورده‌ام و احتمالا کم‌خونی بیداد می‌کند چون مدام خسته‌ام. تلفیق این چیزها با ماه رمضان غریب است. امروز هیچ صدای بمب و موشکی نشنیدم اما اطراف قم را دوباره زدند. دلم برای تهران خون است و چت بچه‌های تهران در گروه کبابم می‌کند. این روزها کارم شده به دوستانی که مدتهاست از هم بی‌خبریم پیام بدهم. صبح‌ها با ترس شنیدن خبر بد بیدار می‌شوم. نه اینکه امیدم به فتح کم شده باشد، نه اما آدمیم و آدم مگر چیست جز گوشت و پوست و خون. امشب توی تجمع که بودیم خبر دادند نوه‌عموی مامان شهید شده. دیشب هم خبر شهادت نوه‌عمه‌اش بهمان رسید. من ندیده بودم‌شان اما حالم دگرگون شد برای آن زنی که هم‌سن و سال من بوده و رفته بوده خرید برای مهمانی افطارش و دیگر برنگشته. هنوز نمی‌دانم آدم‌ها چطور از بچه‌هاشان جدا می‌شوند این‌روزها. من حتی دلم نمی‌آید شب‌ها برای تجمع مهدیار را بگذارم و بروم. البته این شهید عزیز، زهراخانم، پاسدار بوده و هر روز پسرش را برون‌سپاری می‌کرده. همه‌ی این‌ها حرف است. باید دید خدا چه می‌خواهد. خدایا برای ما خوب بخواه. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
ای جهان کام تو شیرین ز عسل خواهد شد مجتبی بعد علی شیر جمل خواهد شد...
پرچم خونخواهی ما به پاشد ولی دم ولی امر ما شد
"بدترین تعلیق دنیا" روز نهم جنگ رمضان آماده شده بودیم برای افطار برویم خانه‌ی مامان. مجتبی گفت صدای جنگنده است و من باد به غبغب انداختم و گفتم نیست. یکدفعه آن صدای تیز و نحسش به گوشم رسید که با سرعت نزدیک می‌شد. جیغ زدم که مجتبی از کنار شیشه بیاید این طرف. رفته بود دم تراس تا آسمان را ببیند. دردم را داد کشیدم که "بیا پیش ما". او خنده‌اش گرفته بود. من اما قلبم محکم می‌کوبید. جنگنده نه می‌رفت و نه می‌زد. بالای سرمان می‌چرخید. صدای نحسش دور و نزدیک می‌شد. من مهدیار را چسبانده بودم به سینه‌ام. خیره شده بودم به زمین و گوشم به صدا بود. طول کشید تا بفهمم برای آرام شدن کوبش قلبم دست لرزانم را بگذارم روی سینه و ذکر بگویم. با صدایی از اعماق وجودم که جوهره نداشت چندبار گفتم "یازهرا". نه برای نخوردن. برای نترسیدن. اول یک انفجار دور آمد و بعد یکی نزدیک که خانه‌مان را لرزاند. بلند شدیم و سریع از خانه زدیم بیرون قبل از شلوغ شدن و راه بندان. یک ربع به اذان مانده بود. تا خانه‌ی مامان هنوز دست‌هایم می‌لرزید. برای مراسم شب قدر و خسته نشدن مهدیار امشب تجمع را شرکت نکردم. حالا نشسته‌ام در جلسه‌ای که هیچوقت فکر نمی‌کردم دم درش حجله‌ی آقا را ببینم. هادی خادم حسابی از آقا خواند و روضه را برد سمت علقمه. اولین مواجهه‌ی مهدیار است بعد از محرم که کوچکتر بود و ادراکش کمتر. بخاطر او نمی‌توانم روی روضه تمرکز کنم. هرچند اگر تمرکز هم کنم اشک ندارم. اما همین بودن اینجا دلم را آرام می‌کند. دارند فتح می‌خوانند. به امید مقدر شدن فتح نهایی برای مظلومان عالم. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"اشک‌های نریخته" روز دوازدهم جنگ رمضان تا ظهر خواب بودیم بخاطر احیای دیشب. قم فعلا آرام شده. هنوز در برابر هجوم افسردگی مقاومت می‌کنم. هنوز به ضجه‌های همسر شهیدی که اولین شب قدر در هیئت دیدم فکر می‌کنم. صورت بی‌جانش که آرام گذاشته بود روی تابوت از جلوی چشم‌هایم نمی‌رود. همینطور لب‌های مثل چوب خشکیده و رنگ‌پریده‌اش وقتی به زور چند قطره آب ریختم در دهانش. دوست‌دارم دوباره ببینمش و از زندگی‌اش برایم بگوید. از عشقی بگوید که رفتنش باعث شده بود او شبیه ماهی گلی کوچکی بشود که از تنگ آب بیرون بیاندازند. راستی عجب سال تحویلی بشود امسال. چند نفر قرار است سال‌شان را بالای مزار شهیدشان نو کنند؟ بعد از افطار مجتبی رفت سر گوشی‌اش و با لحن شوکه کننده‌ای گفت "محسن چاووشی انگار آهنگ داده بیرون". من "محسن چاووشی انگار" را که شنیدم دلم هُری ریخت و خیال کردم شهید شده. همین یک ماه و نیم پیش بود بالای کوه‌خضر در ماشین نشسته بودیم، رو به شهر و چراغ‌های سوسو زن و پنج شش بار "علاج" را گوش دادم و اشک ریختم. جگرم از اتفاق‌های دی، از دشمنی‌ها، از نفهمی‌ها و حیوان‌گری‌ها، پاره‌پاره بود. آهنگ جدید را فعلا یکبار گوش داده‌ام و فعلا فقط بغض دارم. اشک نمی‌شود این لعنتی. امشب هوا سرد بود اما دلم نیامد شرکت در تجمع قضا شود. برنامه‌ی میدان امام افت داشته چون سپاه و بسیج وارد شده‌اند و کار دیگر مردمی نیست. شعارهای حماسی نمی‌دادند و بیشتر گروه سرودخوان اجرا می‌کردند. همین باعث خستگی ملت شده بود و اکثرا با هم حرف می‌زدند. سیستم صوتی هم ضعیف بود. شب‌های قبل که کار مردمی‌تر پیش‌ می‌رفت بهتر بود. مهدیار خوابش می‌آمد و بدقلقی می‌کرد. می‌خواست بغل خودم باشد. وقتی رسیدم خانه سرما و مهدیار انگار کار خودشان را کرده بودند و دیسک کمر شدید شده بود. مچ دست و پا و لگن همه درگیر است و احتمالا دیسک گردن هم کمک‌شان است که شانه‌هایم قوت ندارند. ریحانه را بعد از مدتها در تجمع امشب دیدم. از برادر دوستش گفت که در انفجار ساختمان خبرگان شهید شده. از همسر شهید گفت که هجده ساله است و گریه نمی‌کرده. عکس و فیلم‌های شهید با نوزاد سه‌ماهه‌اش را نشانم داد. به صورت زن جوان که خشک از اشک بود نگاه می‌کردم و از دلم گذشت چه همه اشک نریخته داریم که فعلا وقتش نیست. چهارشنبه، ٢٠ اسفند ١۴٠۴ @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
از امشب صدای نحس جنگنده‌ها که بیاد، مشت‌هام رو گره می‌کنم...
"قدس خونین" روز چهاردهم جنگ رمضان آخرین شب قدر امسال را مهدیار پرشکوه‌تر از دو شب قبل برگزار کرد و تقریبا چیزی از روضه و دعا و قرآن به‌سر نفهمیدم. در برابر خواب مقاومت می‌کرد و مدام دوست داشت برود در مهدکودک حسینیه. هم تهویه‌ی مهدکودک بد بود و هم زمان خواب مهدیار گذشته بود. گردن‌درد هم ول‌کن نبود و مسکن اثر نداشت. نمی‌دانم دیسک است یا آرتروز یا هم‌افزایی دو بزرگوار. وقتی برگشتیم خانه یک ساعت و نیم به اذان صبح مانده بود. توان بیدار ماندن نداشتم. اما تا چیزی خوردم و رفتم توی رخت خواب صداهای انفجار شروع شد. صدای جنگنده نبود و فقط انفجار و لرزش. یکی‌شان خیلی نزدیک بود. هیئت که بودیم ایست بازرسی اطراف شهر را زده بودند. صداها خواب را تا خود اذان صبح از سرمان پراند. به مجتبی گفتم برای راهپیمایی قدس بیدارم کند. صبح که بیدارم کرد با التماس گفتم ده دقیقه‌ی دیگر دوباره صدایم کند. بعد از ده دقیقه بود یا دیرتر مجتبی بیدارم کرد و خواهش کرد ما بمانیم در خانه. تکلیف دانستن راهپیمایی هم بود اما با صدای نشئه از خواب گفتم "می‌ترسم بری بمب بزنن شهید شی... می‌خوام بیام". طی جمله‌ای رک دهانم را بست و به خواب دعوتم کرد. با این گردن‌درد، بدخواب کردن مهدیار ریسک بود. ممکن بود بیافتد روی دنده‌ی لج و بخواهد فقط بغل خودم باشد. وقتی مجتبی از راهپیمایی برگشت هنوز خواب بودیم. پلک یک چشمم را به زور باز کردم و پرسیدم چه خبر. می‌دانستم این روز بی حادثه نمی‌شود. مجتبی گفت "چه جمعیتی رفتن تهران راهپیمایی... اسرائیل گفته بود می‌زنم ولی بازم مردم اومده بودن... یه جا نزدیک جمعیتم زد ولی ملت تکبیر گفتن و وایستادن". بعد توی خبرگزاری‌ها پرچم خونین شهید قدس را دیدم. زنی که تنها شهید آن اصابت بود. صحنه‌ای که همسر شهید پیکر بی‌جان خانمش را بغل گرفته بود قلبم را سوزاند. عذاب وجدان نرفتن به راهپیمایی هنوز رهایم نکرده. یکی دو ساعت پیش مهدیار را که خواباندم نشستیم با مجتبی حرف زدن. داشتم شیر و خرما می‌خوردم که هر دومان انفجاری خیلی خیلی دور را حس کردیم. خیال کردیم خارج از شهر بوده. باز هم صدای جنگنده در کار نبود. حالا خبردار شدیم یکی از محله‌های بافت قدیمی قم را زده. هر چه بوده گسترده بوده. این شده است عادتمان که هر شب قبل از خواب خبر اصابت‌ها را چک کنیم و دعا کنیم برای کور شدن دشمن. امروز برای اولین‌بار هر سه نسخه‌ای که آقا داده بود را عمل کردم. هم فتح خواندم، هم توسل و هم دعای چهارده صحیفه. قبلا تک به تک و پراکنده خوانده بودم. خدا بخواهد دیگر ترک نمی‌کنم خواندن‌شان را. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱