eitaa logo
{ اَبـْــرار }
50 دنبال‌کننده
30 عکس
6 ویدیو
0 فایل
[ابـــرار یعنی نیــکـان] اما میتواند یک آرزو هم باشد. قرار است اینجا، بنویسم. 'سپیده' >> @Sunrise212
مشاهده در ایتا
دانلود
پی‌نوشت: اینجا بین دو دسته از فوج آدم‌هاست.
"دلم می‌خواست برای این مردم نجیب گریه کنم" روز هجدهم جنگ رمضان به درجه‌ای از عرفان رسیده‌ام که امروز صبح وقتی خواب بودم و صدای جنگنده را شنیدم همزمان خواب‌شان را می‌دیدم. امروز تلافی بدخوابی پریشب را کردم و آنقدر مست خواب بودم که وقتی صدای جنگنده را شنیدم خیال کردم هوهوی باد است و به خوابم ادامه دادم. در خوابم خود جنگنده‌ها را می‌دیدم که توی آسمان بودند. فضای خوابم شبیه فیلم‌های آخرالزمانی و خیلی خفن بود. ظهر که بیدار شدیم بعد از کمی بازی با مهدیار و ناهارش رفتم پای سینک و گاز. از ساعت دو و نیم تا هفت یکسره در آشپزخانه در حال پخت‌و‌پز و بشوربساب بودم. روزه‌ام را با حدود چهل دقیقه تاخیر باز کردم. با اینکه کمی از کارهایم را دیروز انجام داده بودم. برای شام قیمه گذاشتم. چون برنامه‌ی آمدن مهمان‌ها عقب افتاد و برای رفتن عجله داشتند، افطار و شام یکی می‌شد. ما هم از خرید حلیم برای افطار صرف‌نظر کردیم و به پختن سوپ برای پیش‌غذا تغییر برنامه دادیم که در آن حجم از کار، سخت بود. سوپم خیلی خوب شده بود. قیمه از نظر خودم تعریفی نداشت، هرچند مهمان‌ها خوش‌شان آمده بود، چون در حجم کارها و حواس‌پرتی‌ها زیرش را خاموش نکرده بودم و کم‌آب شده بود. خودم هم موقع کشیدن نبودم فکری به حالش بکنم. مهمان‌ها آقا بودند و من کمی قبل از آمدن‌شان رفتم طبقه‌ی پایین. مامان برایم افطاری آماده کرده بود. شیرینی‌ها را خیلی خوششان آمده بود. گفته بودم مهمان عزیز و خاصی برایم بودند و خیلی وقت بود منتظر بودم فرصت میزبانی‌شان دست دهد. مهمان‌ها که رفتند آمدم بالا و بارش سوال‌ها شروع شد "ته‌دیگم خوب شده بود؟ از سوپ خوششون اومد؟ چرا دوغ کم خوردن؟ و...". من کلا میزبان بودن را دوست دارم اما با بچه سخت است. و نمی‌دانم کی به مهارتی در خانه‌داری می‌رسم که با یک مهمانی دادن بدنم رو به از هم گسیختگی نرود. امشب شب مهمی بود و همینطوری‌اش هم ما دیر کرده بودیم برای تجمع. با مجتبی یکی یک قرص مسکن خوردیم و زدیم بیرون. ساعت خواب و بیداری مهدیار افتضاح شده و از همان ظهر که بیدار شده بود دیگر نخوابیده بود. در ماشین خوابش برد و فکر می‌کردم از خستگی بیهوش شود. اما به محض پیاده شدن بیدار شد. درگیر کارهای مهمانی بودن و بعد هم این بی‌خوابی دست به دست داد تا وقتی آمدیم خانه عالیجناب با اخلاق حسنه‌ای به خواب رفتند. امروز هم چند بار دیگر صدای جنگنده آمد و هربار برای تهرانی‌ها ذکر گفتم. بیشعورهایی هم بودند (و تا این ساعت، دو و نیم نصفه شب، هنوز هستند) که ترقه‌ می‌زنند. صدایش از بمب دست‌کم ندارد اما از اینکه جانِ زمین نمی‌لرزد معلوم است ترقه‌های چهارشنبه سوری است. مردم امشب غوغا کردند. جمعیت چند برابر شده‌ی میدان امام را که دیدم توی دلم چیزی ریخت. یک‌جور بغضِ شادی. نگاه به صورت آدم‌ها می‌کردم و دوست داشتم بنشینم همانجا روی زمین و برای نجابت‌شان گریه کنم. مردم امشب بدجور زدند توی دهان تفاله‌های پهلوی و صهیون. آخرین خبر امشب تایید شهادت آقای بود. من صدای‌شان را خیلی دوست داشتم. همچنین صلابت رجزخوانی‌های‌شان برای دشمن. بِأمانِ الله آقای شهید. خون شما برکت می‌کند. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
هدایت شده از گاه گدار
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه کار خوبی زده سد‌خارجی برای آواز جدید محسن چاوشی . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
{ اَبـْــرار }
چه کار خوبی زده سد‌خارجی برای آواز جدید محسن چاوشی . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
من این کلیپ را بیشتر از یکبار نتوانستم ببینم به دو دلیل اول تصویر آن طفل معصوم شهید(که البته فکر می‌کنم شهدای دیگری هم تویش باشد)؛ دو آن عفریته‌های حیوان‌صفت (نه، حیف حیوان است، شیطان‌صفت) که می‌رقصند... شمشیر داغ و خشم ما این‌روزها دو دم است... @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"دلم برای لاریجانی سوخت" روز نوزدهم جنگ رمضان حساب روزها از دستم خارج شده. حتی درست نمی‌دانم سال‌تحویل چه روز و ساعتی است. اهمیتی هم ندارد؛ وقتی قرار نیست اولین کارِ سالم گوش دادن به صدای قشنگ آقا و دیدن روی ماهش باشد. همین روزهای جنگ را هم هرشب از روی یادداشت شب قبل نگاه می‌کنم و روزشمار را می‌زنم. چقدر سال‌های قبل این روزها درحال بدوبدو بودم و برایم مهم بود موقع سال‌تحویل مرتب و آراسته باشم. امسال قصد کرده بودم حتما سفره‌ی هفت‌سین بیاندازم. می‌گویند باید زندگی عادی کرد اما نمی‌شود. آدم برای عادی‌ترین‌ها هم باید دل و دماغ داشته باشد. صبح نمی‌دانم چرا به دلم افتاده بود آتش‌بس شده. همه‌اش می‌ترسیدم چشم باز کنم و این خبر را ببینم یا بشنوم. کمال‌گرایی من به توقعاتم از جنگ هم سرایت کرده. امروز بعد از یکی دو روز درگیر مهمانی بودن نشستم به خواندن کتاب. چهلمی است. انشاالله تمام می‌شود تا پایان سال. مجموعه داستان کوتاهی که از قصد دستش گرفتم تا درگیر داستان بشوم و کمی حال و هوایم عوض شود. اما اشتباه کردم. کتاب بعدی را حتما متناسب با احوال جنگ و حماسی انتخاب می‌کنم. افطار را خانه‌ی مادر و پدر مجتبی دعوت بودیم. از کمی قبل افطار تا کمی بعد سرگیجه‌ی شدیدی گرفتم. امروز هم مهدیار دوبار اعتراض کرد که هرچه مِک می‌زند شیر نمی‌آید. گمانم بدنم زیادی کم‌آب شده. شاید هم برای خستگی و کم خوردن دیروز است. فردا سعی می‌کنم بیشتر استراحت کنم تا اوضاعم روبراه شود. بعد از افطار و نماز و رسیدگی به مهدیار رفتیم میدان امام برای وداع با . حدود یک ساعت منتظر بودیم تا پیکر شهید و پسر شهیدش را آوردند. دلم خون است برای همسر شهید لاریجانی. مجتبی مهدیار را گرفت تا بروم نزدیک‌ به جایگاه تابوت‌ها. رفتم جلو اما خیلی نه؛ جایی میان مردم و با فاصله از جایگاه ایستادم به تماشا. تماشا دارد عاقبت به این زیبایی. مداح به نقل از همسر شهید می‌گفت شهید دو سه روز قبل از شهادت، امیرالمؤمنین را در خواب دیده‌اند که بغل‌شان کرده. شاید اگر آقا بودند می‌گفتند "دلم برای لاریجانی سوخت". من کمی، فقط کمی، از اشک‌های قضا شده بعد از شهادت آقا را هم ریختم. همیشه به دلم می‌ماند که برای آقا نشد آن‌طور که باید وسط مردم زار بزنم و صورت بخراشم. ما کمی بعد از شنیدن خبر باید از برازجان می‌آمدیم قم. و ای کاش می‌توانستم به اندازه‌ی وسعت و بلندای جاده‌ها اشک بریزم. امروز بعد از ظهر حدود ساعت سه و نیم صدای جنگنده آمد و بعد هم انفجاری نسبتا نزدیک. حالا هم که داشتم این متن را می‌نوشتم کمی صدای جنگنده آمد و بنظرم قدری بوی باروت. چون تنها بودم و مهدیار هم خواب بود قلبم به سینه می‌کوبید. بعد دیگر صداها قطع شد و مجتبی هم رسید. ولی بوی باروت بنظرم واقعی بود چون ته گلویم می‌سوزد، مثل آن روز که خیابان کناری را زدند. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"احساس پیروزی به تماشا نمی‌شود، باید یک ایرانی اصیل باشی تا حسش کنی" روز بیستم جنگ رمضان امروز فهمیدم فردا سال تحویل است. نه اینکه زودتر فهمیدنش سخت بوده باشد یا دیر فهمیدنش فضیلت. من خودم را با نسخه‌های سال‌های قبلم مقایسه می‌کنم. این میزان بی‌تفاوتی به نو شدن سال برای من قفل بود. بچه‌ که بودم از اول اسفند روزشمار می‌زدم. حالا زمانه روی دور تند است و قاعدتا بعضی چیزها اعتبارشان را از دست می‌دهند. درست مثل بعضی آدم‌ها. امروز را بیشتر به استراحت گذراندم. یعنی چاره‌ای هم نداشتم، اگر انرژی ذخیره نمی‌کردم نمی‌توانستم روزه‌ام را نگه‌دارم. حیف است این یکی دو روز آخر را از دست بدهم. جلسه‌ی مجتبی طول کشید و من خیلی با نفْسم مبارزه کردم تا پیام همیشگی "کی میای خونه؟" را ندهم. بعد از افطار هم باید می‌رفت. من هم از همان ظهر که انگار یک بچه‌گربه به معده‌ام چنگ انداخته بود و سرم گیج رفته بود، تصمیم گرفتم امشب برای تجمع نروم. داشتم با مهدیار سر اینکه بگذارد درِ اتاق را ببندم و لباس عوض کنم، کلنجار می‌رفتم که مجتبی گفت "ایران یه F35 زده... سنتکامم گذاشته". از دیشب ایران بخاطر زدن پارس جنوبی به معنای واقعی منطقه را به آتش کشیده بود. اولین بار در این بیست روز بود که می‌توانستم برای زدن‌های‌مان خوشحالی کنم و پوست ضخیمِ غم را بشکنم. با شنیدن این خبر و تحلیل‌های مجتبی لب‌هایم بیشتر کش می‌آمد. امشب نوبت مامان بود خانه‌ی مامان‌معصوم بخوابد. مجتبی قبل از رفتن من و مهدیار را گذاشت خانه‌ی مامان‌معصوم. مدت زیادی است مامان‌معصوم حال خوشی ندارد و حرکات بدنش کند و با احتیاط شده. با این حال چندباری خم شد تا توپی که مهدیار برایش انداخته بود را بیاندازد طرف مهدیار. کمی هم نشستم با افتخار برایش از زدن F35 و تبعاتی که برای آمریکا دارد گفتم و او هم کیف کرد. یاد صدای نحس جنگنده‌ها و ترسم می‌افتادم و لبخند محوی روی لب‌هایم می‌نشست. هنوز می‌ترسم آتش‌بس بشود. تازه بیشتر هم می‌ترسم. من تازه یاد گرفته‌ام با خبر سگ‌کشی خوشحال شوم. تازه یادگرفته‌ام از قدرت نظامی‌مان بغض کنم. خلاصه، امیدوارم خدا این را در ما مدام کند. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
"احساس پیروزی به تماشا نمی‌شود، باید یک ایرانی اصیل باشی تا حسش کنی" روز بیستم جنگ رمضان امروز فه
فکر کردید همینطوری الکی تونستیم F35 بزنیم؟ نچ؛ از بس که من امروز برای مهدیار با صدا و اداهای مختلف خوندم "تو رستم تهمتنی بزن که خوب می‌زنی" و مهدیار خندید و لپش چال افتاد :)
مادرش رفته بود بین جمعیت برای وداع با شهدا. پسرک سردش شده بود؛ خسته بود؛ اما دلش نیامد پرچم را زمین بگذارد. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
هدایت شده از حاج مهدی رسولی
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای دنیا با دلم بساز بگن نماز و باز خود میخواد بخونه... 🎙بانوای: حاج ‌‌[ @Mahdirasooli_ir ]
"دورت بگردم بیست و یک روزه نیستی، آواره‌ی خیابونا شدیم" روز بیست و یکم جنگ رمضان امروز درست مثل یک بچه‌ی یتیم شده با دست صورتم را پوشاندم و هق‌هق گریه کردم. نمی‌توانستم حتی رعایت تعجب و خواهش‌های مهدیار را بکنم. مجتبی بردش توی اتاق. بالاخره این بغض مقدس باز شد. با صدا و صورت ماه آقا. توی کلیپ تکه‌هایی از پیام تبریک‌های هرساله‌ی آقا بود. حدود سه چهار ساعت به تحویل سال مانده بود. فکر کردم بیست و یک روز است آقا رفته و ما آواره‌ی خیابان‌ها شده‌ایم، لحظه‌ی شروع سال هم خانه نباشیم. اول خواستیم برویم گلزار شهدا، اما دلم نمی‌آمد خانواده‌های شهدا را ببینم. قرار شد برویم حرم. تا اشک‌ها بند بیاید و مهدیار بخوابد شده بود یک ساعت به سال‌تحویل. مجتبی دو لقمه نان و پنیر آماده کرد و حاضر ‌شدیم. مهدیار تازه از خواب بیدار شده بود و بدقلقی می‌کرد. ولی ارزشش را داشت. تندتند حاضر شدن، استرس لغو کردن اسنپ آن هم هفده دقیقه به سال‌تحویل، پیدا نکردن جای پارک، دویدن تا در ورودی حرم، اضطراب صف بازرسی ورودی، پیدا کردن مجتبی در شلوغی ورودی حرم؛ همه به آن لحظه می‌ارزید. چندمتر آن‌طرف‌تر از ورودی مردم رو به قبله ایستاده بودند. رو به آسمانی که نورِ غروب و ابرها یک صحنه‌ی سینمایی ساخته بودند. مجتبی را که پیدا کردم داشت دعای فرج علی فانی پخش می‌شد. چند قدم جلوتر ما هم ایستادیم و دست به آسمان بردیم. وقتی طنین نازنین آقا آمد که "یامقلب‌القلوب" خواند، هق‌هقم بلند شد. همه گمانم گریه می‌کردند. همه سالی را نو می‌کردند در حالیکه یتیم شده بودند. خیلی توی حرم نماندیم. شلوغ بود و مهدیار کلافه. توی ماشین آخرین افطار ماه رمضان را خوردیم و پیام رهبر را گوش دادیم. توی راه برگشت اولین نهی از منکر عمرم را انجام دادم. آن هم به یک خانم بددهن و بی‌ادب. که البته جواب درخوری گرفت و گمانم وقتی توی صورتش داد زدم که "اینجا جمهوری اسلامیه" خوب فهمید واقعیت را، هرچند برایش تلخ باشد. شب رفتیم برای تجمع و تشییع شهید خطیب و خانواده‌شان. خوش‌بحال‌شان که خانوادگی شهید شدند. فکر نمی‌کردم شب اول عید باز هم اینقدر جمعیت آمده باشد. شب که مهدیار خوابید با مجتبی فیلم را گذاشتیم. توی جنگ دوازده روزه حدود ده دقیقه‌ی اولش را دیده بودیم و دیگر نشده بود بقیه‌اش را تماشا کنیم. اختتامیه‌ی خوبی بود برای امروز. اسم و را که ته فیلم دیدم باز هم بغضم ترکید. شعار است اما می‌ترسم مدیون خون‌شان شوم. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"عکس‌های گلزار شهدا کم نبودند" روز بیست‌ودوم جنگ رمضان باز هم دیشب تا روشنای صبح نخوابیدم. چند چیز دست به دست هم می‌دهد. مهدیار، افکار، وضع جسمی. چند روزی است خبری از صدای جنگنده نیست، لااقل با وضوح بالا که قلب آدم شروع به محکم زدن کند نیست. وگرنه یکی از علت‌های بیخوابی‌ام خودشان بودند. حتی اگر با سرعت از بالای سر ما بگذرند و شهرمان را ترک کنند نمی‌توانم نسبت به مقصدشان و بلایی که سرش می‌آید بی‌تفاوت باشم و دلشوره نگیرم و مدام کانال را چک نکنم. فقط صبح که مجتبی مهدیار را برد پیاده‌روی توانستم بخوابم که آن‌هم به کابوس گذشت. وقتی بیدار شدم انگشت اشاره‌ی دست چپم چند ثانیه یک‌بار می‌پرید. و تا ساعت‌ها این تیک عصبی با من بود. ناهار را خانه‌ی پدرومادر مجتبی دعوت بودیم و شام را خانه‌ی پدرومادر خودم. این شد اولین و شاید هم تنها عیددیدنی‌های امسال ما. عصر بعد از مدتها که دلم هوای گلزارشهدا را کرده بود، رفتیم آنجا. اول از همه رفتم کنار آقامهدی زین‌الدین. کنارش شهید جدیدی به خاک سپرده بودند. همسر و خواهرهای شهید کنار مزار نشسته بودند اما رویم نشد تبریک و تسلیت بگویم. رویم نشد بگویم سالها شب‌های محرم همینجا که مزار عزیزتان است نشستم و برای اباعبدالله گریه کردم. بگویم این یک تکه زمین برای من خیلی عزیز است. بگویم همیشه برایم سوال بود آن آدم خوشبخت کیست که بعدها اینجا می‌خوابد. شهید سرلشکر دره‌باغی را که دیدم لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبم نشست چون همان روزهای اول عکسشان را توی کوچه‌مان دیده بودم. گمانم خانه‌ی پدری‌شان توی کوچه‌مان باشد. کمی گشتیم و شهدای دیگر را هم پیدا کردیم. عکس شهدا را بالای مزارها بصورت دسته‌جمعی روی بنر زده بودند. حس و حالم را نمی‌توانم بنویسم وقتی خانواده‌هایی را دیدم که روز اول عیدشان را آمده بودند کنار عزیزشان. عزیزی که هنوز سیاهش را به تن داشتند و پای چشم‌هاشان گود بود از این نبودن. کم نبودند. یکی‌شان هم زیاد است‌ها؛ ولی کم نبودند. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"صدای ترکیدن بغضش هنوز توی گوشم است" روز بیست‌وسوم جنگ رمضان یک‌دفعه یک کرْم باریکی توی لب‌ بالایی‌ام می‌لولد انگار. از دیروز تا حالا حس می‌کنم کرم قوی‌تر شده و بیشتر می‌لولد. مثلا وقتی می‌گویم "متنفرم از همه‌ی کثافتای بی‌شرفی که به اسم اعتراض باعث شدن..."‌‌؛ کرم تا حدود چشم‌هایم را هم به لرزه در می‌آورد. چیزی مثل برق‌گرفتگی لبم را منقبض می‌کند. امروز هم دوباره مهدیار اعتراض کرد که شیر نمی‌آید. خواهش کردم ادامه بدهد. اگر شیرش خشک شود قطع شدن روزی بچه‌ام را هم گردن‌شان می‌دانم. تفرت روی نفرت. خوراک و خواب مهدیار به‌هم ریخته و در خوش‌بینانه‌ترین حالت خیال می‌کنم بخاطر جهش رشدی است. امروز بعد از مدتها برای کمی بهتر شدن حال‌مان رفتیم خریدی که لیستش را یک‌ماه پیش نوشته بودم. برای آشپزخانه نیاز به وسایلی داشتم. دو جا را سر زدیم و چند قلم از لیست خط خورد. سومین فروشگاه بسته بود. توی راه برگشت دلم خواست برویم امام‌زاده ابراهیم. خیلی وقت بود سر مزار عمه‌فاطی نرفته بودم. او هم مقصود بود اما بهانه‌ی زیارتش شد شهدایی که این‌روزها در گلزار امام‌زاده به خاک سپردند. توی گلزار مسقّف امام‌زاده چشمم پی مزارهای بی‌سنگ بود که دیدم کنار مزاری یک خانم و یک دختر حدود دوازده ساله و یک دختربچه نشسته‌اند. رفتم جلو و تا آمدم بپرسم چه نسبتی با شهید دارید، خانم خم شد روی مزار را بوسید و آمد بالا و به دخترک گفت "بابا رو بوس کن بریم". انگشت‌هایم روی بنر عکس شهید لرزید. دخترک گرسنه‌اش بود و در همان یکی دو دقیقه که آنجا بودم معلوم بود گرسنگی و خستگی بهانه است، معلوم بود چرا لج می‌کرد و بابا را بوس نمی‌کرد تا بروند؛ معلوم بود درد یتیمی نشسته به جانش. چیزی بیشتر از اینکه کجا شهید شده‌اند و تسلیت و التماس دعا نتوانستم بگویم. نشد بگویم چهره‌تان را و اشک‌هایتان را فراموش نمی‌کنم. روی دلم ماند که بگویم بمیرم برای تحمل آن سه روزی که شهیدتان زیر آوار بود. قبل و بعد از گلزار هم خودم را درگیر شهدا و داستان‌شان کردم. فکر می‌کردم توی متن امشب از زندگی در جنگ بگویم، از زنده بودن مثل امید، از دلخوشی‌ام موقع خرید... اما صدای ترکیدن بغض همسر شهید و سجده‌اش بر مزار همسرش نگذاشت امروز راه دیگری برود. @abrar212 °| اَبــــــرار 🌱