هدایت شده از گاه گدار
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه کار خوبی زده سدخارجی برای آواز جدید محسن چاوشی
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
{ اَبـْــرار }
چه کار خوبی زده سدخارجی برای آواز جدید محسن چاوشی . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
من این کلیپ را بیشتر از یکبار نتوانستم ببینم
به دو دلیل
اول تصویر آن طفل معصوم شهید(که البته فکر میکنم شهدای دیگری هم تویش باشد)؛
دو آن عفریتههای حیوانصفت (نه، حیف حیوان است، شیطانصفت) که میرقصند...
شمشیر داغ و خشم ما اینروزها دو دم است...
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"دلم برای لاریجانی سوخت"
روز نوزدهم جنگ رمضان
حساب روزها از دستم خارج شده. حتی درست نمیدانم سالتحویل چه روز و ساعتی است. اهمیتی هم ندارد؛ وقتی قرار نیست اولین کارِ سالم گوش دادن به صدای قشنگ آقا و دیدن روی ماهش باشد. همین روزهای جنگ را هم هرشب از روی یادداشت شب قبل نگاه میکنم و روزشمار را میزنم. چقدر سالهای قبل این روزها درحال بدوبدو بودم و برایم مهم بود موقع سالتحویل مرتب و آراسته باشم. امسال قصد کرده بودم حتما سفرهی هفتسین بیاندازم. میگویند باید زندگی عادی کرد اما نمیشود. آدم برای عادیترینها هم باید دل و دماغ داشته باشد.
صبح نمیدانم چرا به دلم افتاده بود آتشبس شده. همهاش میترسیدم چشم باز کنم و این خبر را ببینم یا بشنوم. کمالگرایی من به توقعاتم از جنگ هم سرایت کرده.
امروز بعد از یکی دو روز درگیر مهمانی بودن نشستم به خواندن کتاب. چهلمی است. انشاالله تمام میشود تا پایان سال. مجموعه داستان کوتاهی که از قصد دستش گرفتم تا درگیر داستان بشوم و کمی حال و هوایم عوض شود. اما اشتباه کردم. کتاب بعدی را حتما متناسب با احوال جنگ و حماسی انتخاب میکنم.
افطار را خانهی مادر و پدر مجتبی دعوت بودیم. از کمی قبل افطار تا کمی بعد سرگیجهی شدیدی گرفتم. امروز هم مهدیار دوبار اعتراض کرد که هرچه مِک میزند شیر نمیآید. گمانم بدنم زیادی کمآب شده. شاید هم برای خستگی و کم خوردن دیروز است. فردا سعی میکنم بیشتر استراحت کنم تا اوضاعم روبراه شود.
بعد از افطار و نماز و رسیدگی به مهدیار رفتیم میدان امام برای وداع با #شهید_علی_لاریجانی. حدود یک ساعت منتظر بودیم تا پیکر شهید و پسر شهیدش را آوردند. دلم خون است برای همسر شهید لاریجانی. مجتبی مهدیار را گرفت تا بروم نزدیک به جایگاه تابوتها. رفتم جلو اما خیلی نه؛ جایی میان مردم و با فاصله از جایگاه ایستادم به تماشا.
تماشا دارد عاقبت به این زیبایی. مداح به نقل از همسر شهید میگفت شهید دو سه روز قبل از شهادت، امیرالمؤمنین را در خواب دیدهاند که بغلشان کرده. شاید اگر آقا بودند میگفتند "دلم برای لاریجانی سوخت". من کمی، فقط کمی، از اشکهای قضا شده بعد از شهادت آقا را هم ریختم. همیشه به دلم میماند که برای آقا نشد آنطور که باید وسط مردم زار بزنم و صورت بخراشم. ما کمی بعد از شنیدن خبر باید از برازجان میآمدیم قم. و ای کاش میتوانستم به اندازهی وسعت و بلندای جادهها اشک بریزم.
امروز بعد از ظهر حدود ساعت سه و نیم صدای جنگنده آمد و بعد هم انفجاری نسبتا نزدیک. حالا هم که داشتم این متن را مینوشتم کمی صدای جنگنده آمد و بنظرم قدری بوی باروت. چون تنها بودم و مهدیار هم خواب بود قلبم به سینه میکوبید. بعد دیگر صداها قطع شد و مجتبی هم رسید. ولی بوی باروت بنظرم واقعی بود چون ته گلویم میسوزد، مثل آن روز که خیابان کناری را زدند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"احساس پیروزی به تماشا نمیشود، باید یک ایرانی اصیل باشی تا حسش کنی"
روز بیستم جنگ رمضان
امروز فهمیدم فردا سال تحویل است. نه اینکه زودتر فهمیدنش سخت بوده باشد یا دیر فهمیدنش فضیلت. من خودم را با نسخههای سالهای قبلم مقایسه میکنم. این میزان بیتفاوتی به نو شدن سال برای من قفل بود. بچه که بودم از اول اسفند روزشمار میزدم. حالا زمانه روی دور تند است و قاعدتا بعضی چیزها اعتبارشان را از دست میدهند. درست مثل بعضی آدمها.
امروز را بیشتر به استراحت گذراندم. یعنی چارهای هم نداشتم، اگر انرژی ذخیره نمیکردم نمیتوانستم روزهام را نگهدارم. حیف است این یکی دو روز آخر را از دست بدهم. جلسهی مجتبی طول کشید و من خیلی با نفْسم مبارزه کردم تا پیام همیشگی "کی میای خونه؟" را ندهم. بعد از افطار هم باید میرفت.
من هم از همان ظهر که انگار یک بچهگربه به معدهام چنگ انداخته بود و سرم گیج رفته بود، تصمیم گرفتم امشب برای تجمع نروم.
داشتم با مهدیار سر اینکه بگذارد درِ اتاق را ببندم و لباس عوض کنم، کلنجار میرفتم که مجتبی گفت "ایران یه F35 زده... سنتکامم گذاشته". از دیشب ایران بخاطر زدن پارس جنوبی به معنای واقعی منطقه را به آتش کشیده بود. اولین بار در این بیست روز بود که میتوانستم برای زدنهایمان خوشحالی کنم و پوست ضخیمِ غم را بشکنم. با شنیدن این خبر و تحلیلهای مجتبی لبهایم بیشتر کش میآمد.
امشب نوبت مامان بود خانهی مامانمعصوم بخوابد. مجتبی قبل از رفتن من و مهدیار را گذاشت خانهی مامانمعصوم. مدت زیادی است مامانمعصوم حال خوشی ندارد و حرکات بدنش کند و با احتیاط شده. با این حال چندباری خم شد تا توپی که مهدیار برایش انداخته بود را بیاندازد طرف مهدیار. کمی هم نشستم با افتخار برایش از زدن F35 و تبعاتی که برای آمریکا دارد گفتم و او هم کیف کرد.
یاد صدای نحس جنگندهها و ترسم میافتادم و لبخند محوی روی لبهایم مینشست. هنوز میترسم آتشبس بشود. تازه بیشتر هم میترسم. من تازه یاد گرفتهام با خبر سگکشی خوشحال شوم. تازه یادگرفتهام از قدرت نظامیمان بغض کنم. خلاصه، امیدوارم خدا این #احساس_پیروزی را در ما مدام کند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
{ اَبـْــرار }
"احساس پیروزی به تماشا نمیشود، باید یک ایرانی اصیل باشی تا حسش کنی" روز بیستم جنگ رمضان امروز فه
فکر کردید همینطوری الکی تونستیم F35 بزنیم؟
نچ؛
از بس که من امروز برای مهدیار با صدا و اداهای مختلف خوندم
"تو رستم تهمتنی
بزن که خوب میزنی"
و مهدیار خندید و لپش چال افتاد :)
مادرش رفته بود بین جمعیت برای وداع با شهدا.
پسرک سردش شده بود؛
خسته بود؛
اما دلش نیامد پرچم را زمین بگذارد.
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
هدایت شده از حاج مهدی رسولی
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای دنیا با دلم بساز
بگن نماز #عید و باز
خود #آقا میخواد بخونه...
🎙بانوای: حاج #مهدی_رسولی
#رهبر_شهید
#حاج_مهدی_رسولی
[ @Mahdirasooli_ir ]
"دورت بگردم بیست و یک روزه نیستی، آوارهی خیابونا شدیم"
روز بیست و یکم جنگ رمضان
امروز درست مثل یک بچهی یتیم شده با دست صورتم را پوشاندم و هقهق گریه کردم. نمیتوانستم حتی رعایت تعجب و خواهشهای مهدیار را بکنم. مجتبی بردش توی اتاق. بالاخره این بغض مقدس باز شد. با صدا و صورت ماه آقا. توی کلیپ تکههایی از پیام تبریکهای هرسالهی آقا بود. حدود سه چهار ساعت به تحویل سال مانده بود. فکر کردم بیست و یک روز است آقا رفته و ما آوارهی خیابانها شدهایم، لحظهی شروع سال هم خانه نباشیم. اول خواستیم برویم گلزار شهدا، اما دلم نمیآمد خانوادههای شهدا را ببینم. قرار شد برویم حرم.
تا اشکها بند بیاید و مهدیار بخوابد شده بود یک ساعت به سالتحویل. مجتبی دو لقمه نان و پنیر آماده کرد و حاضر شدیم. مهدیار تازه از خواب بیدار شده بود و بدقلقی میکرد. ولی ارزشش را داشت. تندتند حاضر شدن، استرس لغو کردن اسنپ آن هم هفده دقیقه به سالتحویل، پیدا نکردن جای پارک، دویدن تا در ورودی حرم، اضطراب صف بازرسی ورودی، پیدا کردن مجتبی در شلوغی ورودی حرم؛ همه به آن لحظه میارزید. چندمتر آنطرفتر از ورودی مردم رو به قبله ایستاده بودند. رو به آسمانی که نورِ غروب و ابرها یک صحنهی سینمایی ساخته بودند. مجتبی را که پیدا کردم داشت دعای فرج علی فانی پخش میشد. چند قدم جلوتر ما هم ایستادیم و دست به آسمان بردیم. وقتی طنین نازنین آقا آمد که "یامقلبالقلوب" خواند، هقهقم بلند شد. همه گمانم گریه میکردند. همه سالی را نو میکردند در حالیکه یتیم شده بودند.
خیلی توی حرم نماندیم. شلوغ بود و مهدیار کلافه. توی ماشین آخرین افطار ماه رمضان را خوردیم و پیام رهبر را گوش دادیم. توی راه برگشت اولین نهی از منکر عمرم را انجام دادم. آن هم به یک خانم بددهن و بیادب. که البته جواب درخوری گرفت و گمانم وقتی توی صورتش داد زدم که "اینجا جمهوری اسلامیه" خوب فهمید واقعیت را، هرچند برایش تلخ باشد.
شب رفتیم برای تجمع و تشییع شهید خطیب و خانوادهشان. خوشبحالشان که خانوادگی شهید شدند. فکر نمیکردم شب اول عید باز هم اینقدر جمعیت آمده باشد.
شب که مهدیار خوابید با مجتبی فیلم #خدای_جنگ را گذاشتیم. توی جنگ دوازده روزه حدود ده دقیقهی اولش را دیده بودیم و دیگر نشده بود بقیهاش را تماشا کنیم. اختتامیهی خوبی بود برای امروز. اسم #شهید_طهرانی_مقدم و #شهید_حاجی_زاده را که ته فیلم دیدم باز هم بغضم ترکید. شعار است اما میترسم مدیون خونشان شوم.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"عکسهای گلزار شهدا کم نبودند"
روز بیستودوم جنگ رمضان
باز هم دیشب تا روشنای صبح نخوابیدم. چند چیز دست به دست هم میدهد. مهدیار، افکار، وضع جسمی. چند روزی است خبری از صدای جنگنده نیست، لااقل با وضوح بالا که قلب آدم شروع به محکم زدن کند نیست. وگرنه یکی از علتهای بیخوابیام خودشان بودند. حتی اگر با سرعت از بالای سر ما بگذرند و شهرمان را ترک کنند نمیتوانم نسبت به مقصدشان و بلایی که سرش میآید بیتفاوت باشم و دلشوره نگیرم و مدام کانال را چک نکنم.
فقط صبح که مجتبی مهدیار را برد پیادهروی توانستم بخوابم که آنهم به کابوس گذشت. وقتی بیدار شدم انگشت اشارهی دست چپم چند ثانیه یکبار میپرید. و تا ساعتها این تیک عصبی با من بود. ناهار را خانهی پدرومادر مجتبی دعوت بودیم و شام را خانهی پدرومادر خودم. این شد اولین و شاید هم تنها عیددیدنیهای امسال ما.
عصر بعد از مدتها که دلم هوای گلزارشهدا را کرده بود، رفتیم آنجا. اول از همه رفتم کنار آقامهدی زینالدین. کنارش شهید جدیدی به خاک سپرده بودند. همسر و خواهرهای شهید کنار مزار نشسته بودند اما رویم نشد تبریک و تسلیت بگویم. رویم نشد بگویم سالها شبهای محرم همینجا که مزار عزیزتان است نشستم و برای اباعبدالله گریه کردم. بگویم این یک تکه زمین برای من خیلی عزیز است. بگویم همیشه برایم سوال بود آن آدم خوشبخت کیست که بعدها اینجا میخوابد. شهید سرلشکر درهباغی را که دیدم لبخند کمرنگی گوشهی لبم نشست چون همان روزهای اول عکسشان را توی کوچهمان دیده بودم. گمانم خانهی پدریشان توی کوچهمان باشد.
کمی گشتیم و شهدای دیگر را هم پیدا کردیم. عکس شهدا را بالای مزارها بصورت دستهجمعی روی بنر زده بودند. حس و حالم را نمیتوانم بنویسم وقتی خانوادههایی را دیدم که روز اول عیدشان را آمده بودند کنار عزیزشان. عزیزی که هنوز سیاهش را به تن داشتند و پای چشمهاشان گود بود از این نبودن. کم نبودند. یکیشان هم زیاد استها؛ ولی کم نبودند.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"صدای ترکیدن بغضش هنوز توی گوشم است"
روز بیستوسوم جنگ رمضان
یکدفعه یک کرْم باریکی توی لب بالاییام میلولد انگار. از دیروز تا حالا حس میکنم کرم قویتر شده و بیشتر میلولد. مثلا وقتی میگویم "متنفرم از همهی کثافتای بیشرفی که به اسم اعتراض باعث شدن..."؛ کرم تا حدود چشمهایم را هم به لرزه در میآورد. چیزی مثل برقگرفتگی لبم را منقبض میکند. امروز هم دوباره مهدیار اعتراض کرد که شیر نمیآید. خواهش کردم ادامه بدهد. اگر شیرش خشک شود قطع شدن روزی بچهام را هم گردنشان میدانم. تفرت روی نفرت. خوراک و خواب مهدیار بههم ریخته و در خوشبینانهترین حالت خیال میکنم بخاطر جهش رشدی است.
امروز بعد از مدتها برای کمی بهتر شدن حالمان رفتیم خریدی که لیستش را یکماه پیش نوشته بودم. برای آشپزخانه نیاز به وسایلی داشتم. دو جا را سر زدیم و چند قلم از لیست خط خورد. سومین فروشگاه بسته بود. توی راه برگشت دلم خواست برویم امامزاده ابراهیم. خیلی وقت بود سر مزار عمهفاطی نرفته بودم. او هم مقصود بود اما بهانهی زیارتش شد شهدایی که اینروزها در گلزار امامزاده به خاک سپردند.
توی گلزار مسقّف امامزاده چشمم پی مزارهای بیسنگ بود که دیدم کنار مزاری یک خانم و یک دختر حدود دوازده ساله و یک دختربچه نشستهاند. رفتم جلو و تا آمدم بپرسم چه نسبتی با شهید دارید، خانم خم شد روی مزار را بوسید و آمد بالا و به دخترک گفت "بابا رو بوس کن بریم". انگشتهایم روی بنر عکس شهید لرزید. دخترک گرسنهاش بود و در همان یکی دو دقیقه که آنجا بودم معلوم بود گرسنگی و خستگی بهانه است، معلوم بود چرا لج میکرد و بابا را بوس نمیکرد تا بروند؛ معلوم بود درد یتیمی نشسته به جانش. چیزی بیشتر از اینکه کجا شهید شدهاند و تسلیت و التماس دعا نتوانستم بگویم. نشد بگویم چهرهتان را و اشکهایتان را فراموش نمیکنم. روی دلم ماند که بگویم بمیرم برای تحمل آن سه روزی که شهیدتان زیر آوار #ساختمان_خبرگان بود.
قبل و بعد از گلزار هم خودم را درگیر شهدا و داستانشان کردم. فکر میکردم توی متن امشب از زندگی در جنگ بگویم، از زنده بودن مثل امید، از دلخوشیام موقع خرید...
اما صدای ترکیدن بغض همسر شهید و سجدهاش بر مزار همسرش نگذاشت #روزنگار امروز راه دیگری برود.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱
"جنگ آدمها را بزرگ میکند، شبیه شعار اما حقیقت"
روز بیستوچهارم جنگ رمضان
صبح مهدیار بهزور بیدارم کرد. حدود نیم ساعت چرت زدن و غلت زدنم را تحمل کرد و آخر غرش در آمد و آشپزخانه را نشان داد. نمیدانم تاثیر بهار است یا بیخوابیهای چند شب پیش.
اولین غذای سال چهارصدوپنج را امروز برای ناهار پختم. ماکارانی که تعریف از خود نباشد، عالی شد و مهدیار جبران چند روز بدغذایی را کرد. بعد از غذا مهدیار خوابید و من در برابر خواب مقاومت کردم و رفتم حمام. از حمام که آمدم چند خط بیشتر کتاب نخوانده بودم که مهدیار بیدار شد. هنوز مشخص نکردهام امسال چندتا کتاب بخوانم. با درنظر گرفتن تمام شدن مرخصی و شروع تدریسم از اول مهر، گمان نمیکنم بتوانم چهلتا بخوانم.
کمی کارهایم را کردم و از آنجا که کرم هنوز در لبم میلولد و به لب پایین هم سرایت کرده و رسما تبدیل شده به یک تیک عصبی، باز هم خرید را انتخاب کردم. قبل از را افتادن به تجویز دکتر عمل کردم و دو کپسول آزیترومایسین500 را با هم انداختم بالا. تکرر ادرار و کلیه درد نگذاشت از خرید لذت ببرم اما سه چهار قلم دیگر از لیست خط خورد. چون خانهی ماماناینها نزدیکتر بود به فروشگاه رفتیم آنجا تا از کلیه درد نمیرم. به محض رسیدن و رها شدن از فشار مثانه چیزی از درون شروع کرد چنگ زدن به شکم و بازوهام. ضعف مثل مایعی زرد و اسیدی از قفسهی سینه میریخت توی معده. آزیترومایسینها کار خودشان را کرده بودند. یادم رفته بود به دکتر بگویم در حالت کلی بنیهی ضعیفی دارم و قبلا با روزی یکی آزیترو هم ضعف کردهام.
تا حوالی ساعت نُه آنجا ماندیم و کمی سرحالتر شدم. همینکه مهدیار سرش با مامان و بابا گرم بود و توانستم دراز بکشم کلی کمک کرد.
دیشب وقتی شرح حال را برای دکترنا مینوشتم آخرش نوشتم "چقد درد و مرض دارم من😂". احساس میکنم مقاومتم در برابر از پا درنیامدن مربوط به مسائل جنگ است. جنگ آدم را قوی میکند. مثلا امروز عصر موقع عوض کردن پوشک مهدیار صدای جنگنده آمد. دور نبود و نزدیکتر میشد. بدون کوبیدن قلب به دیوارهی سینه، همانطور که پوشک را از زیر پای مهدیار در میآوردم به مجتبی گفتم زنگ بزند اطلاعات و گزارش بدهد صدا شنیدهایم. چسب پوشک جدید را که میبستم طرف پشت خط آدرس پرسیده بود و تند قطع کرده بود.
چهلوهشت ساعت هم تمام نشده ترامپ زرت و پرت کرد که پنج روز دیگر فرصت میدهد و وسط مذاکره است. جنگ رسانهای راه انداخت. ما هنوز قدرت رسانهمان از موشکهامان عقبتر است و این بد است. گاهی مذهبی جماعت اندرخم یک کوچه میمانند که جای تاسف است. من هم مستثنی نیستم البته. ولی برای نماندن در آن خم کوچه یککارهایی میکنم. مثل انتشار همین روزنگارها که برایم سخت بود اولش.
#جنگ_نوشت
@abrar212 °| اَبــــــرار 🌱