eitaa logo
ابرار
231 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.3هزار ویدیو
12 فایل
╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا #ابرار @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯ ارتباط با مدیر کانال: https://eitaa.com/AhmadRezaMoshiry
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام حلول ماه مبارک شعبان مبارک❤️💝
کرب وبلا به چه صفایی دارد اللهم الرزقناجمیعاکربلا،کربلا،کربلا🤲 السلام علیک یا ابا عبدالله ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
ابرار
سلام حلول ماه مبارک شعبان مبارک❤️💝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام علیکم *ان شاءالله هیچوقت برای شما اتفاق نیفتد🤲🏻* مدتی پیش یک دختر از خانواده ضعیف، بی توجه با چنگال به چشم خواهر ۴ساله‌اش زد و زخم شدیدی که ممکن است باعث كوري چشم اين كودک شود ایجاد شد... با کمک خیرین، عمل مرحله اول انجام شد و الان نوبت عمل دوم رسیده است. *برای انسانیت، و در راه خدا به این بندگان خدا، کمکتان را در حد توان دریغ نکنید.* *《بنی آدم اعضای یک پیکرند》* قضای حوائجتان را از خداوند دعاگو هستیم🤲🏻🌹💐🌹🌺 6063-7310-3057-2243 بنام سيداسكندر مفتي عريض 6037-6975-6344-9195 جعفرعبیات ❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊خـوش خـبر می آیم 🌾ای غـم 🕊از دلـم پـرواز کـن 🌾خرمنی گل را به دامن می کشم 🕊ره بـاز کـن 🌾ســلام صبح بخیر ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
ابرار
#بخش3 #قسمت_هفتم #رویای_نیمه_شب #مظفر_سالاری دو زن از کنارم گذشتند. برخود لرزیدم که شاید ریحانه
ابو راجح با دیدن من برخاست و به سویم آمد. پس از اسلام و احوال پرسی، دستم را گرفت و مرا نزد آنهایی برد که بالای سکو بودند. آنها هم به احترام من برخاستند. وقتی نشستیم، ابوراجح از من و پدربزرگم تعریف و تمجید کرد. در جواب گفتم: «همه بزرگواری ها درشما جمع است.» حکایت شیرینی را که با آمدن من، نیمه تمام گذاشته بود به پایان برد. مشتری ها برخاستند. هر کدام سکه ای روی پیش خوان اتاقک چویی گذاشتند و رفتند. با اشاره ابوراجح، خدمتکار جوانش «مسرور»، ظرفی انگور آورد. مسروراز کودکی آن جا کار میکرد. ظرف انگور را که جلویم گذاشت، از حالت چهره اش فهمیدم که مثل همیشه از دیدم بیزار است. از همان کودکی، وقتی دیده بود که ریحانه به من علاقه دارد، کینه ام را به دل گرفته بود. مجبور بود در حمام بماند. نمی توانست در گشت و گذارها و بازیهای من وریحانه، همراهی مان کند. ابوراجح دستم را گرفت و گفت: «گرفته ای! طوری شده؟» دستپاچه شدم. گفتم: «در مقابل شما مثل یک تُنگ بلورم ، بایک نگاه، هرچه را در ذهن و دلم می گذرد می بینید.» . دستم را فشرد و خندید. - ابونعیم هم هروقت ناراحت و غمگین بود می آمد پیش من. به چهره مهربانش نگاه کردم. چطور میتوانستم بگویم که ناراحتی ام به خود او مربوط میشود. چهره اش مثل همیشه زرد بود و موی تُنُک و پراکنده ای داشت. لبخند که میزد، دندانهای زرد و بلندش بیرون می افتاد. عجیب بود که با آن چهره زرد و لاغر نجابت و مهربانی در چشم هایش موج میزد! چشمهایش همان حالت چشم های ریحانه را داشت. سالها پیش پدربزرگ گفته بود: «هیچ کس باور نمی کند که ریحانه به آن زیبایی، فرزند چنین پدری باشد؛ مگر اینکه به چشم های ابورجح دقت کند.» از صحن حمام صدای ریزش آب و گفت وگوی نامفهوم مشتریها می آمد. مسرور با حوله ای، به استقبال مردی رفت که داشت از صحن بیرون می آمد. آن مرد، حوله را به دور خود پیچید و پاهایش را در حوض زد. قوها به آن طرف حوض رفتند. روی سکوی مقابل، سه نفر خود را خشک می کردند ولباس میپوشیدند. دونفرآماده می شدند وارد صحن حمام شوند. مسرور حوله هرکس را که می گرفت، جایی می گذاشت تا وقت خودش روی دوش صاحبش بیندازد. اولین و آخرین نگاه مشتری ها به قوها بود. می خواستم آن قدر شجاع باشم که آنچه را در دلم بود به ابورجح بگویم. می دانستم که با آرامش به حرفهایم گوش می دهد، اما نمیدانستم چرا باید چیزی به نام مذهب، بین مافاصله بیندازد. اگر چنین فاصله ای نبود، چقدر احساس خوشبختی می کردم و حرف زدن درباره ریحانه و آینده، راحت بود. برای این که زیاد ساکت نمانده باشم، گفتم: «در راه نزدیک بود تخم مرغ های دستفروشی را لگد کنم.» . ابوراجح گفت: «ذهن و دلت این جا نیست. کجاست؟ نمی دانم. باید کاری کنی که نزد صاحبش برگردد.» - فروشنده ای که شاهد این صحنه بود، خنده اش گرفت. کنیزکی هم به من خندید. تا حالا این جوری گیج نبوده ام. ابورجح دستش را جلوی دهانش گرفت و از ته دل خندید. - خدا به دادت برسد، فرزند! این چیزهایی که تومی گویی، نشانه آدم های شوریده و عاشق است. لابد ماهرویی با تیرنگاهی تورا به دام عشق خود مبتلا کرده و خبرنداری. ... . ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
ابرار
#بخش4 #قسمت_هشتم #رویای_نیمه_شب #مظفر_سالاری ابو راجح با دیدن من برخاست و به سویم آمد. پس از اسلام و
مسرور دست زیر چانه گذاشته و داخل اتاقک چوی نشسته بود تا از آنها که می خواستند بروند، پول بگیرد. میدانستم کنجکاواست بداند چه می گوییم. - درست فهمیدی ابورجح نمی دانم آنچه بر سرم آمده، عشق است یا یک بلای دیگر تا مدتی پیش با خیال راحت توی کارگاه مشغول کار بودم. آنقدر پدربزرگ اصرار کرد تا بالاخره آمدم پایین و کناردستش، مشغول فروشندگی شدم. می گفت: «زرگر باید خوش قیافه باشد تا مشتری به خرید رغبت کند. بفرما! این هم نتیجه اش!» - فروشنده نباید بدترکیب و ژولیده و بداخلاق باشد، اما زیبایی فراوان هم آسیبهایی دارد. این درست نیست که مشتری، به جای اینکه با خیال راحت به فکر خرید جنس مورد نیازش باشد، تحت تأثیر زیبای فروشنده قرار گیرد و کلاه سرش برود؛ مخصوصاً در شغل زرگری که بیشتر مشتری ها زن هستند. من و مسرور از این جهت خیالان راحت است؛ نه زیباییم و نه با زنها سروکارداریم. بازخندید. گفتم: «اگر کسی به عشق من گرفتار میشد، طبیعی بود، اما حالا این من هستم که گرفتار شده ام. همیشه سعی میکردم مراقب نگاهم باشم. پدربزرگم می گوید: «تو مثل دختران عفیف، باحیا هستی و مقابل زن ها، چشم بلند نمی کنی.» باور کنید که عشق، گاهی ناخواسته به خانه دل پا میگذارد. دو نگاه به هم گره میخورد و آنچه نباید بشود می شود.» فاصله ما با مسرور زیاد نبود. می توانست صدای ما را بشنود. ابوراجح سری تکان داد و بازویم را فشرد. سعی میکرد دیگران را درک کند. زود قضاوت نمی کرد. گفت: «عشق برای یک زندگی مشترک، خوب است، ولی اگر ازدواج و زندگی مشترکی در کار نباشد، باعث اضطراب و ناراحتی می شود. اگر پرهیزکار باشیم می توانیم مشکل عشق را درمان کنیم. تو باید یکی از دو کار را انجام دهی. ببین اگرآن دختر برای زندگی باتومناسب است، با او ازدواج کن. اگر مناسب نیست، ازش دوری کن تا فراموشش کنی.» - مگر می شود؟ - اگر مدتی او را نبینی و از خدایاری بخواهی، فراموشش می کنی. هرچیزی دوا و درمانی دارد. دوای عشق های بی فایده و آزاردهنده، همین است که گفتم. - اما ابوراجح! او کاملاً برای من مناسب است. اگر شما هم میدانستید او کیست می گفتید که همسری بهتر از او گیرم نمی آید. - عشق این طوری است. چشم آدم را از دیدن عیب های معشوق، کور می کند و خوبی هایش را هزار برابر جلوه میدهد. - پدربزرگم هم مطمئن است که او می تواند مناسب ترین همسر برایم باشد. - ابونعیم انسان با تجربه ای است. نمی فهمم پس چرا اینطور درمانده ای؟ تو که او را دوست داری، پدربزرگت هم که موافق است. می ماند این که از او خواستگاری کنی. به قوها خیره شدم. آن ها مشکلات آدم ها را نداشتند. باید حقیقت را می گفتم. دارد... . ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
.🎥 حسن راهدار پاسدار مدافع حرم اهل روستای رودزیر باغملک که چندسال پیش در سوریه تیر خورده و نخاعش آسیب دید امروز باکمک کمربند تونست چند دقیقه ای سرپا وایسه و بچهاش از دیدن این لحظه اشک شوق میریزن😥😥 درود خدا بر شیر مردان بزرگ ..... ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌱خدا از ما بچه مذهبی‌ها انتظار بیشتری دارد... 👌🏻هر کسی مذهبی شد آماده باشد برای ... ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯
✍️پیامبر اسلام(ص) فرمودند: هر کس برای نیاز بیماری بکوشد چه آن را برآورده سازد، چه نسازد، مانند روزی که از مادرش‌ زاده شده، از گناهانش پاک می‌شود. 📚من لایحضره‌الفقیه جلد ۴ ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ *ان الابرار لفی نعیم* کانال عمومی پیام رسان ایتا @abrar40 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯