ﻋﻤﺮ ﻛﻪ ﺑﻰ ﻋﺸﻖ رﻓﺖ ﻫﻴﭻ ﺣﺴﺎﺑﺶ ﻣﮕﻴﺮ
آب ﺣﻴﺎﺗﺴﺖ ﻋﺸﻖ در دل و ﺟﺎﻧﺶ ﭘﺬﻳﺮ
ﻫﺮﻛﻪ ﺟﺰ اﻳﻦ ﻋﺎﺷﻘﺎن ﻣﺎﻫﻰ ﺑﻰ آب دان
ﻣﺮده و ﭘﮋﻣﺮده اﺳﺖ ﮔﺮﭼﻪ ﺑﻮد او وزﻳﺮ
ﻋﺸﻖ ﭼﻮ ﺑﮕﺸﺎد رﺧﺖ ﺳﺒﺰ ﺷﻮد ﻫﺮ درﺧﺖ
ﺑﺮگ ﺟﻮان ﺑﺮدﻣﺪ ﻫﺮ ﻧﻔﺲ از ﺷﺎخ ﭘﻴﺮ
ﻫﺮ ﻛﻪ ﺷﻮد ﺻﻴﺪ ﻋﺸﻖ ﻛﻰ ﺷﻮد او ﺻﻴﺪ ﻣﺮگ
ﭼﻮن ﺳﭙﺮش ﻣﻪ ﺑﻮد ﻛﻰ رﺳﺪش زﺧﻢ ﺗﻴﺮ
ﺳﺮ ز ﺧﺪا ﺗﺎﻓﺘﻰ ﻫﻴﭻ رﻫﻰ ﻳﺎﻓﺘﻰ
ﺟﺎﻧﺐ ره ﺑﺎزﮔﺮد ﻳﺎوه ﻣﺮو ﺧﻴﺮ ﺧﻴﺮ
ﺗﻨﮓ ﺷﻜﺮ ﺧﺮ ﺑﻠﺎش ور ﻧﺨﺮی ﺳﺮﻛﻪ ﺑﺎش
ﻋﺎﺷﻖ اﻳﻦ ﻣﻴﺮ ﺷﻮ ور ﻧﺸﻮی رو ﺑﻤﻴﺮ
ﺟﻤﻠﻪ ﺟﺎن ﻫﺎی ﭘﺎک ﮔﺸﺘﻪ اﺳﻴﺮان ﺧﺎک
ﻋﺸﻖ ﻓﺮورﻳﺨﺖ زر ﺗﺎ ﺑﺮﻫﺎﻧﺪ اﺳﻴﺮ
ای ﻛﻪ ﺑﻪ زﻧﺒﻴﻞ ﺗﻮ ﻫﻴﭻ ﻛﺴﻰ ﻧﺎن ﻧﺮﻳﺨﺖ
در ﺑﻦ زﻧﺒﻴﻞ ﺧﻮد ﻫﻢ ﺑﻄﻠﺐ ای ﻓﻘﻴﺮ
ﭼﺴﺖ ﺷﻮ و ﻣﺮد ﺑﺎش ﺣﻖ دﻫﺪت ﺻﺪ ﻗﻤﺎش
ﺧﺎک ﺳﻴﻪ ﮔﺸﺖ زر ﺧﻮن ﺳﻴﻪ ﮔﺸﺖ ﺷﻴﺮ
ﻣﻔﺨﺮ ﺗﺒﺮﻳﺰﻳﺎن ﺷﻤﺲ ﺣﻖ و دﻳﻦ ﺑﻴﺎ
ﺗﺎ ﺑﺮﻫﺪ ﭘﺎی دل ز آب و ﮔﻞ ﻫﻤﭽﻮ ﻗﻴﺮ
هدایت شده از - فهیمـه فهیم ؛
37.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم
بر شانه ی تنهایی خود سر بگذارم
از حاصل عمر به هدر رفته ام ای دوست
ناراضی ام، امّا گله ای از تو ندارم
در سینه ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس های خودم را بشمارم
از غربت ام آنقدر بگویم که پس از تو
حتّی ننشسته ست غباری به مزارم
ای کشتی جان، حوصله کن می رسد آن روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم
نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم...
•فاضل نظری