فکر کنم بعد از اینکه دیدم یه اتفاق بد برای پسر دایی افتاده
با دختر خالم اینا در مورد چیزای ترسناکی که براشون اتفاق افتاده بود صحبت کردیم
خالم که داشت همه چیزو به خودش می گرفت
گرفتن دست مامانم بعد از اینکه یه روز ندیده بودمش
طبیعی باشه این حس
عهدمان بود جان به کف باشیم
یار هم در ره هدف باشیم
قسمت این بود همسفر با هم
تا به کوی شه نجف باشیم
بچه ها واقعا بیاین هیچوقت به رحمت خدا شک نکنیم
تا چند روزه پیش همه جا حرف از بی ابی بود اما الان بیشتر شهرا یا بارون اومده یا برف
کسی فکرشو میکرد؟
خدا همینجوری یهویی غافل گیرت میکنه