پریشب ما یکم زودتر رفتیم تجمع با یکی از دوستای مدرسمم قرار گذاشته بودم همو ببینیم خلاصه ما رسیدیم رفتیم صندلی پیدا کردیم نشستیم کم کم دوستای دیگم هم بهمون پیوستن
و خلاصه با هم کلی حرف زدیم تا اینکه یک دفعه گوشی خواهرم زنگ خورد و بهش خبر دادن که داشتم با یه پرایدی تصادف کرده و الان بیمارستانه
از دست ما کاری برنمیومد بابامم پیشش بود همینجوری که پشمامون ریخته بود به حرف زدنمون ادامه دادیم😂
تا اینکه مامانم به خواهرم پیام داد من سوار اسنپ شدم اما الان فهمیدم پلاک توی برنامه ی اسنپ با این ماشینه نمی خونه😐
اره دیگه خلاصه من اینجوری بودم که وااا
انگار اخبار خاورمیانس همینجوری نشستیم هی خبرای جورواجور بهمون میرسه
یکم گذشتو ماجرای مامانم اوکی شد
من پاشده بودم داشتم دنبال یکی از دوستام میگشتم تا اینکه یکی از خانوما که انگار اونم داشت دنبال من میگشت بهم گفت کوثر هل نکنیاا خواهرت رفته بالای سِن داشته برمیگشته از پله ها افتاده پایین ☺️☺️
رفتم پیشش همه دورش جمع شده بودن ریحانه روی زمین دراز کشیده بود و گریه میکرد من هل شده بودم گفته الان باید چیکار کنم خببب بهم گفتن زنگ زدیم امبولانس گفته نباید تکون بخوره حالا تو همون وضعیت فاطمه از همه چی بی خبر رفته بود دستشویی😂
بهش زنگ زدم
ابرهای پف پفی☁️𓅯
پریشب ما یکم زودتر رفتیم تجمع با یکی از دوستای مدرسمم قرار گذاشته بودم همو ببینیم خلاصه ما رسیدیم رف
خودشو سریع رسوند باهم گریه میکردیم نمیدونستیم چیکار کنیم امبولانس رسید چی بگم بهتون یه امبولانسسس نوووب
از ماشین پیاده شدن انقد پر تجهیزات بودن که با گوشی نور مینداختن 😂😂
همون اول میخواستن بچه رو بلند کنن بعد من اینجوری بودم که واا منی که یه دوره ی هلال احمر دیدمم میدونم کسی که مصدومه رو نباید انقد سریع بلند کرد شاید ستون فقراتش اسیب دیده خلاصه ما گفتیم اینو اونا هم یه معاینه زدن ریحانه هم پاشد خودش با پای خودش رفت سوار امبولانس شد😂😂
من اینجوری بودم که پس برانکاردارو برای کی نگه داشتین
فاطمه هم باهاشون رفت
ازون طرف مامان بابام تو بیمارستان برای داداشم
ازین طرفم فاطمه برای ریحانه
من شوووکه شده بودم حاالم بد شده بود
با بچه ها یه گوشه وایساده بودیم
هی به من شکلاتو اب و اینا میدادن به مامانم زنگ زدم که بهش بگم هنوز نگفته بودم یه جوووری رفتار کرد و ترسیده بود که پشیمون شدم سریع قطع کردم به بابام زنگ زدم بابامم هییی مشغووول
بعد مامانم هی زنگ میزد میگفت کوثررر بگووو چیشدههه اون وسط یه ملخ که اندازه ی انگشت اشاره بود افتاد رو چادرم
مامانم ازون طرف هی دااااد میزد بگو چی شدههه ازین طرفم همه داشتیم جیییغ میزدیم
گوشیو یکی از بچه ها گرفت گفت خاااله ببین چاالش بود ما شوخی کردیم🤣
مامانم سر اونم یه داد زد که گوشیو بده به من
خلاصه من گفتم بهشو
اونا همو توی یه بیمارستان پیدا کردن😂😂😂
رفتیم سمت تجمع دیدیم کلی ماشین دور مردم وایساده ماشین پلیس و اینا یه دفعه دیدیم شهید اوردن همه چی تو هم تو هم داشت اتفاق می افتاااد
روضه خوندن ما هم گریه کردیم بعدشم فرش انداختن اونجا هم یه دور دیگه
بعدشم بااابام اومد برگشتم خونه
ابرهای پف پفی☁️𓅯
اونا همو توی یه بیمارستان پیدا کردن😂😂😂 رفتیم سمت تجمع دیدیم کلی ماشین دور مردم وایساده ماشین پلیس و
عجایب شبِ ۲۴فروردین چهارصد و پنج
ابرهای پف پفی☁️𓅯
پریشب ما یکم زودتر رفتیم تجمع با یکی از دوستای مدرسمم قرار گذاشته بودم همو ببینیم خلاصه ما رسیدیم رف
بنظر شما هم خانوادمون چشم خورده؟😐