اوکی
ولی چرا سعی نکنیم یه جوری باشیم که چند سال دیگه که به الانمون فکر کردیم نگیم چه حماقتی کردیم
چقد بچه بودیم...
و به خودمون بخندیم
و هنگامی که به مشک عباسِ بن علی(علیه السلام) تیر زدند،
«فَوَقَفَ العباس متحیرا…»
عباس با تحیر متوقف شد...
يَا مَنْ رَأَى الْعَبَّاسَ كَرَّ عَلَى جَمَاهِيرِ النَّقَدْ
وَوَرَاءَهُ مِنْ أَبْنَاءِ حَيْدَرَ كُلُّ لَيْثٍ ذِي لِبَدْ
أُنْبِئْتُ أَنَّ ابْنِي أُصِيبَ بِرَأْسِهِ مَقْطُوعَ يَدْ
وَيْلِي عَلَى شِبْلِي أَمَالَ بِرَأْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدْ
لَوْ كَانَ سَيْفُكَ فِي يَدِكَ لَمَا دَنَا مِنْكَ أَحَدْ
اشعار حضرت ام البنین سلام الله علیها و در مرثیه پسرش حضرت عباس ابن علی علیه السلام
ای کسی که عباس را دیدی که بر تودههای فرومایه حمله میبرد
و پشت سر او فرزندان حیدر، که هر یک شیری دلاور بودند
به من خبر دادند که بر سر فرزندم ضربت زدند، در حالی که دست در بدن نداشته است
وای بر من که بر سرم، پسرم را با ضربت عمود، کج کردند
اگر شمشیرت در دستت بود، هرگز کسی یارای نزدیک شدن به تو را نداشت