eitaa logo
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
1هزار دنبال‌کننده
70 عکس
130 ویدیو
0 فایل
در هیاهوی این جهان گم شده‌ام، میان هزاران صدا و آدم. اینجا تکه‌ای از سکوت من است؛ جایی برای کلمات، فکرها و من.🫂❤️‍🔥 "اینجا گوشه‌ای از سکوت، فکرها و کلمات من است. ♡ اگه اینجا به دلت نشست، خوشحال میشم بمونی:)"
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از R,h
باشه بابا بیایین اینم منبع بک گرانداي مذهبیم😒🗿:/ - از بس اصرار کردین دادماا🙂‍↕️💀 : )
هدایت شده از R,h
ولي ک اینجا میزاره تا ابددد😭🫀🏷 : https://eitaa.com/joinchat/46335095Cdb8329fba1
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
بریم پارت
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و پنج جلوی خونه‌ی سامان که رسیدن، آراد چند بار زنگ زد. هیچ جوابی نیومد. آرتا گفت: ـ شاید رفته بیرون. امیر به ساعتش نگاه کرد. ـ با این وضع؟ از دیشب جواب تلفنش رو نداده. هلیا جلو رفت و به در نگاه کرد. ـ یکی اینجاست؟ صدایی از واحد کناری اومد. پیرمردی در رو باز کرد. ـ دنبال سامان می‌گردین؟ آراد سریع برگشت سمتش. ـ بله. شما می‌شناسیدش؟ پیرمرد سر تکون داد. ـ همسایه‌شم. مکث کرد. ـ دیشب چند نفر اومده بودن دنبالش. هلیا رنگش پرید. ـ چند نفر؟ ـ دقیق ندیدم. شب بود. آراد پرسید: ـ با سامان حرف زدن؟ ـ آره. حدود نیم ساعت داخل بودن. آرتا جلو اومد. ـ بعدش چی شد؟ پیرمرد آهسته گفت: ـ صبح زود، خود سامان از خونه بیرون اومد. امیر پرسید: ـ تنها؟ ـ آره. ـ با ماشین؟ ـ نه. یه ساک کوچیک دستش بود و پیاده رفت. هلیا با نگرانی به آراد نگاه کرد. ـ خودش رفته... آراد چیزی نگفت. پیرمرد ادامه داد: ـ ولی یه چیز عجیب بود. همه منتظر موندن. ـ سامان قبل از رفتن، چند بار به پشت سرش نگاه می‌کرد. آرتا زیر لب گفت: ـ یعنی می‌دونسته یکی دنبالش می‌کنه. آراد پرسید: ـ چیزی هم گفت؟ پیرمرد کمی فکر کرد. ـ نه. بعد با تردید گفت: ـ فقط وقتی از جلوی من رد شد، تلفنش زنگ خورد. ـ جواب داد؟ ـ نه. هلیا آرام گفت: ـ پس چرا رفت؟ آراد نگاهش رو از در خونه‌ی سامان گرفت. ـ چون احتمالاً فهمیده بود موندن براش امن نیست. آرتا با حرص گفت: ـ این دیگه خیلی اتفاقیه. امیر جواب داد: ـ نه. همه نگاهش کردن. ـ از وقتی پرونده‌ی بیست‌وهفت رو دوباره باز کردیم، هرکی یه چیزی می‌دونه یا غیب می‌شه، یا می‌ترسه. سکوت افتاد. هلیا آرام گفت: ـ پس باید قبل از اینکه سامان هم برای همیشه ناپدید بشه، پیداش کنیم. آراد سر تکون داد. ـ پیداش می‌کنیم. همون لحظه گوشی آرتا لرزید. شماره ناشناس. پیام فقط یک جمله داشت: «سامان هنوز چیزی نگفته. اگر می‌خواهید پیدایش کنید، سراغ کسی بروید که سال‌ها کنارش کار کرده.» آرتا به صفحه خیره موند. آراد آرام گفت: ـ کامران... و این بار، هیچ‌کس شوخی نکرد. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
چایخانه بهمن،چخبره اینقدر فور؟