eitaa logo
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
129 ویدیو
0 فایل
در هیاهوی این جهان گم شده‌ام، میان هزاران صدا و آدم. اینجا تکه‌ای از سکوت من است؛ جایی برای کلمات، فکرها و من.🫂❤️‍🔥 "اینجا گوشه‌ای از سکوت، فکرها و کلمات من است. ♡ اگه اینجا به دلت نشست، خوشحال میشم بمونی:)"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و هشت داخل ماشین، همه ساکت بودن. آراد گوشی‌ش رو دست گرفته بود و اسم «آرین
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و نه آراد کلید ماشین رو برداشت. ـ بریم همون آدرس. آرتا سریع گفت: ـ صبر کن. همه برگشتن سمتش. آراد پرسید: ـ چی شده؟ آرتا لحظه‌ای مکث کرد. بعد با خنده گفت: ـ خب... یه سؤال. ـ چی؟ ـ اگه اون دفتر سال‌هاست تعطیله، چرا باید بریم اونجا؟ امیر گفت: ـ چون تنها آدرسیه که داریم. آرتا دست‌هاش رو بالا برد. ـ خب من فقط پرسیدم! هلیا به برگه نگاه کرد. ـ شاید حق با آرتا باشه. آراد چند لحظه فکر کرد. ـ باشه. برگه رو دوباره برداشت. ـ اول از اطلاعات شرکت یه آدرس جدید پیدا می‌کنیم. آرتا لبخند کوچیکی زد. ـ عاقلانه‌تره. --- نیم ساعت بعد، دوباره توی بخش بایگانی دیجیتال شرکت بودن. آراد پشت سیستم نشسته بود. هلیا کنارش ایستاده بود و آرتا و امیر هم پشت سرشون. آراد گفت: ـ اینجا یه پرونده از سال‌های بعد هم هست. امیر خم شد. ـ چی نوشته؟ ـ قراردادهای حقوقی شرکت. چند صفحه رو باز کرد. بعد ناگهان مکث کرد. ـ صبر کن... هلیا پرسید: ـ چی شد؟ آراد صفحه رو جلو کشید. اسم آرین نارمک دوباره دیده می‌شد. اما این بار، کنار اسمش یک شماره‌ی جدید ثبت شده بود. هلیا با تعجب گفت: ـ پس هنوز با شرکت در ارتباط بوده؟ آراد جواب داد: ـ ظاهراً. آرتا آرام گفت: ـ شماره رو بگیر. آراد شماره رو یادداشت کرد. ـ الان زنگ می‌زنم. شماره گرفته شد. یک بوق... دو بوق... سه بوق... بعد تماس قطع شد. امیر گفت: ـ جواب نداد. دوباره تماس گرفتن. این بار گوشی خاموش بود. هلیا آرام گفت: ـ حداقل می‌دونیم هنوز این شماره ثبت شده. آراد سر تکون داد. ـ آره. همون لحظه صدای اعلان سیستم اومد. یک فایل جدید باز شد. آراد با تعجب گفت: ـ این دیگه چیه؟ فایل مربوط به آخرین همکاری آرین با شرکت بود. تاریخ فایل... دو ماه بعد از مرگ مسعود. هلیا خشک‌ش زد. ـ یعنی... آرین بعد از مرگ بابا هنوز پرونده رو دنبال می‌کرده؟ آراد به صفحه خیره شد. ـ ظاهراً. آرتا چیزی نگفت. فقط برای چند ثانیه به اسم آرین خیره موند. بعد خیلی عادی گفت: ـ خب... ـ شاید بالاخره یه نفر پیدا شده که جواب خیلی از سؤالامونو داشته باشه. هیچ‌کس نمی‌دونست... آرین نارمک مدت‌ها بود از اتفاقات اون‌ها خبر داشت. و حتی همین لحظه... یک نفر داشت تمام قدم‌هایشان را به او گزارش می‌کرد. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و نه آراد کلید ماشین رو برداشت. ـ بریم همون آدرس. آرتا سریع گفت: ـ صبر
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد هلیا هنوز به صفحه‌ی مانیتور خیره بود. ـ دو ماه بعد از مرگ بابا... آراد سر تکون داد. ـ آره. ـ پس چرا باید آرین هنوز با شرکت در ارتباط می‌بود؟ امیر گفت: ـ شاید به خاطر پرونده‌های دیگه. آراد گفت: ـ ممکنه. چند لحظه روی فایل‌ها گشت. ـ ولی این یکی فرق داره. هلیا نزدیک‌تر شد. ـ چرا؟ آراد فایل رو باز کرد. داخلش فقط چند خط نوشته شده بود. «بررسی حقوقی پرونده‌ی ۲۷ ـ ادامه‌ی پیگیری توسط آ.ن.» هلیا آرام گفت: ـ آ.ن... آرتا فوری گفت: ـ آرین نارمک. آراد سر تکون داد. ـ دقیقاً. امیر به صفحه اشاره کرد. ـ پایینش یه تاریخ دیگه هم هست. آراد فایل رو پایین کشید. آخرین ثبت مربوط به سه سال پیش بود. اما کنار اون یک یادداشت کوتاه قرار داشت: «مراجعه‌ی حضوری انجام نشد. ادامه‌ی ارتباط از طریق واسطه.» هلیا اخم کرد. ـ واسطه؟ آراد گفت: ـ معلوم نیست کی. آرتا با خنده‌ی نصفه گفت: ـ خب حداقل یه نفر دیگه هم داریم که باید پیداش کنیم. امیر نگاهش کرد. ـ چرا خوشحالی؟ ـ چون پرونده‌مون داره آدم جمع می‌کنه. هلیا با خنده‌ی کوتاهی گفت: ـ آرتا! ـ خب چیه؟ من دارم روحیه می‌دم. همه خندیدن. آراد دوباره جدی شد. ـ باید بفهمیم اون واسطه کی بوده. هلیا گفت: ـ شاید خودش ما رو به آرین برسونه. آراد سر تکون داد. ـ احتمالاً. آرتا گوشی‌ش رو روی میز گذاشت. چند ثانیه بعد، صفحه روشن شد. یک پیام آمده بود. آرتا بدون اینکه کسی متوجه بشه، نگاهی بهش انداخت. این بار فقط یک جمله بود: «دنبال واسطه نگردید. هنوز وقتش نرسیده.» آرتا چند لحظه به صفحه خیره موند. بعد گوشی رو برگردوند و خیلی عادی گفت: ـ خب بچه‌ها... ـ بریم یه چیزی بخوریم؟ من از پرونده گرسنه‌ترم. امیر زد پشت سرش. ـ تو از اولم گرسنه بودی! صدای خنده‌شون توی اتاق پیچید. اما هلیا هنوز به یک سؤال فکر می‌کرد: آرین نارمک چرا بعد از مرگ پدرش، پرونده‌ی بیست‌وهفت رو رها نکرده بود؟ ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kvdjlgv&btn=🖤🥀.𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅.𝒂.𝑵𝒂𝒎𝒆 پارت هایی از رمان پشت یک اسم تقدیم حضور گرم شما شد. منتظر نظرات جان بخشتون هستم:)✨
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد هلیا هنوز به صفحه‌ی مانیتور خیره بود. ـ دو ماه بعد از مرگ بابا... آراد سر
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و یک از شرکت که بیرون اومدن، هوا رو به تاریکی می‌رفت. هلیا کنار ماشین ایستاد و گفت: ـ من هنوز یه چیزو نمی‌فهمم. آراد در ماشین رو باز کرد. ـ چی؟ ـ چرا آرین باید بعد از مرگ بابا دنبال پرونده می‌رفته؟ آراد کمی فکر کرد. ـ شاید مسعود قبل از مرگش چیزی بهش گفته بوده. هلیا آهسته گفت: ـ مثل چی؟ ـ نمی‌دونم. آرتا از پشت سر گفت: ـ خب، تا وقتی پیداش نکنیم، هرچی بگیم حدسه. امیر با خنده گفت: ـ بالاخره یه حرف عاقلانه زدی. آرتا برگشت. ـ من همیشه عاقلانه حرف می‌زنم. ـ آره، مخصوصاً وقتی درباره‌ی غذا حرف می‌زنی. ـ اونجا تخصصمه. هلیا خندید. اما آراد هنوز ساکت بود. گوشی‌ش رو درآورد و دوباره به فایل قدیمی نگاه کرد. ـ یه نکته هست. همه ساکت شدن. ـ توی پرونده نوشته شده «ادامه‌ی ارتباط از طریق واسطه». هلیا گفت: ـ یعنی آرین مستقیماً با شرکت حرف نمی‌زده. ـ آره. امیر پرسید: ـ پس اون واسطه کی بوده؟ آراد جواب داد: ـ باید از کسی بپرسیم که اون سال‌ها اینجا بوده. آرتا سریع گفت: ـ کامران؟ آراد نگاهش کرد. ـ شاید. هلیا گفت: ـ ولی کامران همین الانشم کلی چیز ازمون مخفی کرده. آرتا لبخند زد. ـ خب، پس باید یه جوری وادارش کنیم حرف بزنه. امیر گفت: ـ تو برو. قیافت بیشتر از ما اعتماد جلب می‌کنه. آرتا با غرور گفت: ـ معلومه. یلدا که تازه بهشون رسیده بود، از دور گفت: ـ اعتماد؟ تو؟ امیر زد زیر خنده. آرتا دستش رو روی سینه گذاشت. ـ ممنون از حمایتت یلدا خانوم. --- شب، هلیا توی اتاقش نشسته بود. عکس قدیمی پدرش رو روی میز گذاشته بود. آرام گفت: ـ بابا... تو چی می‌دونستی؟ گوشی‌ش لرزید. شماره ناشناس. هلیا سریع گوشی رو برداشت. فقط یک پیام بود: «آرین نارمک را پیدا نکنید؛ او خودش باید تصمیم بگیرد که شما را ببیند.» هلیا چند بار پیام رو خوند. بعد با نگرانی برای آراد فرستاد. چند ثانیه بعد جواب اومد: ـ فردا دوباره می‌ریم سراغ کامران. هلیا گوشی رو کنار گذاشت. اما خبر نداشت... در همان لحظه، آرتا هم همان پیام را دریافت کرده بود. او فقط به صفحه نگاه کرد. لبخندش محو شد. و برای اولین بار، زیر لب گفت: ـ پس هنوز نمی‌خواد خودش رو نشون بده... بعد گوشی رو خاموش کرد. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆🖤به قلم بانو کاف عاشق رمانی و اینجا نیستی؟ اینجا یکی از بهترین رمانای ایتارو میزاره. اینجا هر خطش پر از معما و عشقه.❤️‍🔥 بخشی از رمان: ـ منم دلم می‌خواست یکی حواسش بهم باشه. حامد نگاهش کرد. ـ خب، از این به بعد هست. آلا لبخند زد. ـ قول؟ حامد انگشت‌هاش رو محکم‌تر گرفت. ـ قول. هلیا غمگین از اون خونه رو چرخوند و لب زد _آراد بسه،نمیکشم:)چقدرر مثل آدم های سرگردون بگردم ،کی حقیقت روشن میشه +هلیا،عزیزمن،تو هدف خیلی بزرگی داری،پس ناامید نشو،لطفا ـ ما فقط می‌خوایم بدونیم چه اتفاقی برای بابام افتاد. کامران نگاهش کرد. و برای چند ثانیه، انگار چیزی توی نگاهش شکست. ـ مسعود... آهسته نشست. ـ مسعود آدم خوبی بود. هلیا نشست روبه‌روش. ـ پس کمکمون کنید. کامران به دست‌هاش خیره شد. ـ نمی‌دونم اگه حرف بزنم، آخرش چی می‌شه. آراد گفت: ـ شاید این بار، سکوت کردن خطرناک‌تر باشه. ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
لطفا بهم پیام ندین🙏🏻 اعصابم خورده!
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و یک از شرکت که بیرون اومدن، هوا رو به تاریکی می‌رفت. هلیا کنار ماشین ایست
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و دو صبح روز بعد، دوباره جلوی خونه‌ی کامران بودن. این بار کامران وقتی در رو باز کرد، انگار منتظرشون بود. ـ می‌دونستم دوباره میاید. آرتا گفت: ـ خب ما آدمای سمجی هستیم. امیر آروم زد به بازوش. ـ تو یکی بیشتر از حد معمول. آرتا خندید. کامران کنار رفت. ـ بیاید داخل. همه وارد شدن. آراد مستقیم گفت: ـ دیروز گفتید آرین نارمک رو می‌شناسید. ـ آره. ـ ما پیداش کردیم. کامران با تعجب نگاهش کرد. ـ کجا؟ آراد گفت: ـ توی پرونده‌های قدیمی شرکت. چهره‌ی کامران جدی شد. ـ پس هنوز اسمش اونجاست... هلیا پرسید: ـ چرا باید اسمش بعد از مرگ بابام هم توی پرونده باشه؟ کامران چند لحظه ساکت موند. ـ چون آرین از اون پرونده کنار نکشید. ـ چرا؟ کامران نگاهش رو به هلیا دوخت. ـ چون مسعود ازش خواسته بود. هلیا خشکش زد. ـ بابا؟ کامران سر تکون داد. ـ مسعود قبل از مرگش فهمیده بود قضیه بزرگ‌تر از چیزیه که فکر می‌کرد. آراد جلوتر رفت. ـ دقیقاً چی فهمیده بود؟ کامران آه کشید. ـ اینو نمی‌دونم. آرتا گفت: ـ پس چی می‌دونید؟ کامران با مکث گفت: ـ فقط می‌دونم مسعود چند بار با آرین تماس گرفت. هلیا پرسید: ـ برای پرونده‌ی بیست‌وهفت؟ ـ آره. ـ و آخرین بار کی؟ کامران جواب داد: ـ چند روز قبل از مرگش. سکوت افتاد. هلیا به آراد نگاه کرد. ـ چند روز قبل... آراد آهسته گفت: ـ پس شاید بابا قبل از مرگش چیزی به آرین سپرده بوده. کامران چیزی نگفت. فقط به هلیا نگاه کرد. بعد آرام گفت: ـ احتمالاً. آرتا برای چند ثانیه ساکت موند. بعد طبق معمول لبخند زد. ـ خب، پس باید این آقای آرین نارمک رو هرجوری شده پیدا کنیم. کامران نگاهش کرد. ـ پیداش می‌کنید. مکث کرد. ـ ولی وقتی پیداش کردید... ـ آماده باشید که چیزهایی بشنوید که شاید دوست نداشته باشید. هلیا آرام پرسید: ـ درباره‌ی بابامه؟ کامران جواب نداد. همین سکوتش کافی بود. --- وقتی از خونه بیرون اومدن، آراد کنار هلیا راه می‌رفت. ـ حالت خوبه؟ هلیا سر تکون داد. ـ آره... چند قدم سکوت کرد. ـ فقط حس می‌کنم هرچی جلوتر می‌ریم، بابام بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم توی این ماجرا بوده. آراد آرام گفت: ـ این بار دیگه تنها نیستی. هلیا نگاهش کرد. لبخند کوچیکی زد. ـ می‌دونم. چند قدم عقب‌تر، آرتا گوشی‌ش رو از جیبش درآورد. صفحه رو روشن کرد. یک پیام جدید آمده بود. «او هنوز آماده‌ی دیدنتان نیست.» آرتا چند ثانیه به پیام نگاه کرد. بعد گوشی رو خاموش کرد. امیر از کنارش رد شد. ـ چته؟ چرا این‌قدر ساکتی؟ آرتا فوراً لبخند زد. ـ دارم به ناهار فکر می‌کنم. امیر خندید. ـ تو غیر از غذا به چیز دیگه‌ای هم فکر می‌کنی؟ آرتا دستش رو روی شونه‌ی امیر انداخت. ـ متأسفانه آره. و دوباره همون آرتای همیشگی شد. بدون اینکه هیچ‌کس بفهمه، پشت اون لبخند ساده... راز بزرگی پنهان شده. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆