eitaa logo
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
130 ویدیو
0 فایل
در هیاهوی این جهان گم شده‌ام، میان هزاران صدا و آدم. اینجا تکه‌ای از سکوت من است؛ جایی برای کلمات، فکرها و من.🫂❤️‍🔥 "اینجا گوشه‌ای از سکوت، فکرها و کلمات من است. ♡ اگه اینجا به دلت نشست، خوشحال میشم بمونی:)"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد هلیا هنوز به صفحه‌ی مانیتور خیره بود. ـ دو ماه بعد از مرگ بابا... آراد سر
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و یک از شرکت که بیرون اومدن، هوا رو به تاریکی می‌رفت. هلیا کنار ماشین ایستاد و گفت: ـ من هنوز یه چیزو نمی‌فهمم. آراد در ماشین رو باز کرد. ـ چی؟ ـ چرا آرین باید بعد از مرگ بابا دنبال پرونده می‌رفته؟ آراد کمی فکر کرد. ـ شاید مسعود قبل از مرگش چیزی بهش گفته بوده. هلیا آهسته گفت: ـ مثل چی؟ ـ نمی‌دونم. آرتا از پشت سر گفت: ـ خب، تا وقتی پیداش نکنیم، هرچی بگیم حدسه. امیر با خنده گفت: ـ بالاخره یه حرف عاقلانه زدی. آرتا برگشت. ـ من همیشه عاقلانه حرف می‌زنم. ـ آره، مخصوصاً وقتی درباره‌ی غذا حرف می‌زنی. ـ اونجا تخصصمه. هلیا خندید. اما آراد هنوز ساکت بود. گوشی‌ش رو درآورد و دوباره به فایل قدیمی نگاه کرد. ـ یه نکته هست. همه ساکت شدن. ـ توی پرونده نوشته شده «ادامه‌ی ارتباط از طریق واسطه». هلیا گفت: ـ یعنی آرین مستقیماً با شرکت حرف نمی‌زده. ـ آره. امیر پرسید: ـ پس اون واسطه کی بوده؟ آراد جواب داد: ـ باید از کسی بپرسیم که اون سال‌ها اینجا بوده. آرتا سریع گفت: ـ کامران؟ آراد نگاهش کرد. ـ شاید. هلیا گفت: ـ ولی کامران همین الانشم کلی چیز ازمون مخفی کرده. آرتا لبخند زد. ـ خب، پس باید یه جوری وادارش کنیم حرف بزنه. امیر گفت: ـ تو برو. قیافت بیشتر از ما اعتماد جلب می‌کنه. آرتا با غرور گفت: ـ معلومه. یلدا که تازه بهشون رسیده بود، از دور گفت: ـ اعتماد؟ تو؟ امیر زد زیر خنده. آرتا دستش رو روی سینه گذاشت. ـ ممنون از حمایتت یلدا خانوم. --- شب، هلیا توی اتاقش نشسته بود. عکس قدیمی پدرش رو روی میز گذاشته بود. آرام گفت: ـ بابا... تو چی می‌دونستی؟ گوشی‌ش لرزید. شماره ناشناس. هلیا سریع گوشی رو برداشت. فقط یک پیام بود: «آرین نارمک را پیدا نکنید؛ او خودش باید تصمیم بگیرد که شما را ببیند.» هلیا چند بار پیام رو خوند. بعد با نگرانی برای آراد فرستاد. چند ثانیه بعد جواب اومد: ـ فردا دوباره می‌ریم سراغ کامران. هلیا گوشی رو کنار گذاشت. اما خبر نداشت... در همان لحظه، آرتا هم همان پیام را دریافت کرده بود. او فقط به صفحه نگاه کرد. لبخندش محو شد. و برای اولین بار، زیر لب گفت: ـ پس هنوز نمی‌خواد خودش رو نشون بده... بعد گوشی رو خاموش کرد. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆🖤به قلم بانو کاف عاشق رمانی و اینجا نیستی؟ اینجا یکی از بهترین رمانای ایتارو میزاره. اینجا هر خطش پر از معما و عشقه.❤️‍🔥 بخشی از رمان: ـ منم دلم می‌خواست یکی حواسش بهم باشه. حامد نگاهش کرد. ـ خب، از این به بعد هست. آلا لبخند زد. ـ قول؟ حامد انگشت‌هاش رو محکم‌تر گرفت. ـ قول. هلیا غمگین از اون خونه رو چرخوند و لب زد _آراد بسه،نمیکشم:)چقدرر مثل آدم های سرگردون بگردم ،کی حقیقت روشن میشه +هلیا،عزیزمن،تو هدف خیلی بزرگی داری،پس ناامید نشو،لطفا ـ ما فقط می‌خوایم بدونیم چه اتفاقی برای بابام افتاد. کامران نگاهش کرد. و برای چند ثانیه، انگار چیزی توی نگاهش شکست. ـ مسعود... آهسته نشست. ـ مسعود آدم خوبی بود. هلیا نشست روبه‌روش. ـ پس کمکمون کنید. کامران به دست‌هاش خیره شد. ـ نمی‌دونم اگه حرف بزنم، آخرش چی می‌شه. آراد گفت: ـ شاید این بار، سکوت کردن خطرناک‌تر باشه. ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
لطفا بهم پیام ندین🙏🏻 اعصابم خورده!
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و یک از شرکت که بیرون اومدن، هوا رو به تاریکی می‌رفت. هلیا کنار ماشین ایست
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و دو صبح روز بعد، دوباره جلوی خونه‌ی کامران بودن. این بار کامران وقتی در رو باز کرد، انگار منتظرشون بود. ـ می‌دونستم دوباره میاید. آرتا گفت: ـ خب ما آدمای سمجی هستیم. امیر آروم زد به بازوش. ـ تو یکی بیشتر از حد معمول. آرتا خندید. کامران کنار رفت. ـ بیاید داخل. همه وارد شدن. آراد مستقیم گفت: ـ دیروز گفتید آرین نارمک رو می‌شناسید. ـ آره. ـ ما پیداش کردیم. کامران با تعجب نگاهش کرد. ـ کجا؟ آراد گفت: ـ توی پرونده‌های قدیمی شرکت. چهره‌ی کامران جدی شد. ـ پس هنوز اسمش اونجاست... هلیا پرسید: ـ چرا باید اسمش بعد از مرگ بابام هم توی پرونده باشه؟ کامران چند لحظه ساکت موند. ـ چون آرین از اون پرونده کنار نکشید. ـ چرا؟ کامران نگاهش رو به هلیا دوخت. ـ چون مسعود ازش خواسته بود. هلیا خشکش زد. ـ بابا؟ کامران سر تکون داد. ـ مسعود قبل از مرگش فهمیده بود قضیه بزرگ‌تر از چیزیه که فکر می‌کرد. آراد جلوتر رفت. ـ دقیقاً چی فهمیده بود؟ کامران آه کشید. ـ اینو نمی‌دونم. آرتا گفت: ـ پس چی می‌دونید؟ کامران با مکث گفت: ـ فقط می‌دونم مسعود چند بار با آرین تماس گرفت. هلیا پرسید: ـ برای پرونده‌ی بیست‌وهفت؟ ـ آره. ـ و آخرین بار کی؟ کامران جواب داد: ـ چند روز قبل از مرگش. سکوت افتاد. هلیا به آراد نگاه کرد. ـ چند روز قبل... آراد آهسته گفت: ـ پس شاید بابا قبل از مرگش چیزی به آرین سپرده بوده. کامران چیزی نگفت. فقط به هلیا نگاه کرد. بعد آرام گفت: ـ احتمالاً. آرتا برای چند ثانیه ساکت موند. بعد طبق معمول لبخند زد. ـ خب، پس باید این آقای آرین نارمک رو هرجوری شده پیدا کنیم. کامران نگاهش کرد. ـ پیداش می‌کنید. مکث کرد. ـ ولی وقتی پیداش کردید... ـ آماده باشید که چیزهایی بشنوید که شاید دوست نداشته باشید. هلیا آرام پرسید: ـ درباره‌ی بابامه؟ کامران جواب نداد. همین سکوتش کافی بود. --- وقتی از خونه بیرون اومدن، آراد کنار هلیا راه می‌رفت. ـ حالت خوبه؟ هلیا سر تکون داد. ـ آره... چند قدم سکوت کرد. ـ فقط حس می‌کنم هرچی جلوتر می‌ریم، بابام بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم توی این ماجرا بوده. آراد آرام گفت: ـ این بار دیگه تنها نیستی. هلیا نگاهش کرد. لبخند کوچیکی زد. ـ می‌دونم. چند قدم عقب‌تر، آرتا گوشی‌ش رو از جیبش درآورد. صفحه رو روشن کرد. یک پیام جدید آمده بود. «او هنوز آماده‌ی دیدنتان نیست.» آرتا چند ثانیه به پیام نگاه کرد. بعد گوشی رو خاموش کرد. امیر از کنارش رد شد. ـ چته؟ چرا این‌قدر ساکتی؟ آرتا فوراً لبخند زد. ـ دارم به ناهار فکر می‌کنم. امیر خندید. ـ تو غیر از غذا به چیز دیگه‌ای هم فکر می‌کنی؟ آرتا دستش رو روی شونه‌ی امیر انداخت. ـ متأسفانه آره. و دوباره همون آرتای همیشگی شد. بدون اینکه هیچ‌کس بفهمه، پشت اون لبخند ساده... راز بزرگی پنهان شده. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و دو صبح روز بعد، دوباره جلوی خونه‌ی کامران بودن. این بار کامران وقتی در ر
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و سه صبح روز بعد، آراد زودتر از همه به شرکت رسیده بود. هلیا وقتی وارد اتاق شد، دید آراد جلوی لپ‌تاپ نشسته. ـ از صبح اینجایی؟ آراد سرش رو بالا آورد. ـ آره. ـ چیزی پیدا کردی؟ ـ یه چیزایی. هلیا سریع کنارش نشست. ـ چی؟ آراد صفحه رو چرخوند سمتش. ـ آخرین پرونده‌ای که آرین نارمک روی اون کار کرده، همین پرونده‌ی بیست‌وهفت بوده. هلیا با تعجب گفت: ـ پس چرا بعدش دیگه هیچ اثری ازش نیست؟ ـ همین عجیبشه. آراد چند صفحه رو جلو برد. ـ بعد از آخرین جلسه، پرونده از سیستم خارج شده. هلیا پرسید: ـ توسط کی؟ آراد چند ثانیه ساکت موند. ـ اسم ثبت نشده. ـ یعنی چی اسم ثبت نشده؟ ـ یعنی کسی با دسترسی بالا فایل رو منتقل کرده، ولی سیستم ثبت نکرده چه کسی. هلیا آهسته گفت: ـ باز هم همون داستان... آراد نگاهش کرد. ـ آره. همون لحظه آرتا و امیر وارد اتاق شدن. آرتا گفت: ـ صبح بخیر، تیم بدبخت‌های پرونده‌ی بیست‌وهفت! امیر پشت سرش گفت: ـ تو خودت رئیس تیم بدبختایی. آرتا خندید. ـ من روحیه‌ی تیمم. هلیا گفت: ـ آرتا، یه چیزی پیدا کردیم. آرتا نزدیک شد. آراد توضیح داد. آرتا با دقت به صفحه نگاه کرد. ـ پس یه نفر با دسترسی بالا پرونده رو برداشته. آراد گفت: ـ دقیقاً. آرتا چند ثانیه فکر کرد. بعد گفت: ـ خب، لیست دسترسی‌های اون سال هنوز هست؟ آراد نگاهش کرد. ـ باید باشه. آرتا شونه بالا انداخت. ـ پس همونو بررسی کنیم. امیر با خنده گفت: ـ ببین کی شد کارآگاه! آرتا دستش رو بالا آورد. ـ احترام بذار. همه خندیدن. اما چند دقیقه بعد، وقتی آراد مشغول بررسی سیستم بود، آرتا آرام از اتاق بیرون رفت. راهرو خلوت بود. گوشی‌ش رو درآورد. این بار خودش چیزی نفرستاد. فقط یک پیام دریافت کرده بود: «پرونده هنوز دست چه کسی است؟» آرتا چند لحظه به صفحه نگاه کرد. بعد جواب داد: «هنوز دارن دنبالش می‌گردن.» گوشی رو قفل کرد. همون لحظه صدای آراد از داخل اتاق اومد: ـ آرتا! بیا اینجا. آرتا فوراً لبخند زد. ـ اومدم! و برگشت داخل. آراد به صفحه اشاره کرد. ـ یه اسم پیدا کردم. همه نزدیک شدن. پایین لیست دسترسی‌ها، کنار آخرین تغییر پرونده، یک نام ثبت شده بود. «آرین نارمک» هلیا با تعجب گفت: ـ خودش فایل رو تغییر داده؟ آراد اخم کرد. ـ نه... چشم‌هاش روی صفحه ثابت موند. ـ تاریخ تغییر فایل، سه روز بعد از مرگ باباته. هلیا ساکت شد. آرتا هم برای اولین بار چیزی نگفت. چون حالا یک سؤال تازه جلوی همه‌شون بود: آرین نارمک، سه روز بعد از مرگ مسعود، دقیقاً چه چیزی را در پرونده‌ی بیست‌وهفت تغییر داده بود؟ ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
عالییی بووددد کووثرر
فروردین آروم باش،به فکر آینده باش،حالتو با خودت بهتر کن،نه با آدمای حسود و خودخواه دورت.
اردیبهشت اوضاع بهتر میشه ،منتظر ی نفر تو مدرسه باش،قراره بهترین دوستت باشه