eitaa logo
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
129 ویدیو
0 فایل
در هیاهوی این جهان گم شده‌ام، میان هزاران صدا و آدم. اینجا تکه‌ای از سکوت من است؛ جایی برای کلمات، فکرها و من.🫂❤️‍🔥 "اینجا گوشه‌ای از سکوت، فکرها و کلمات من است. ♡ اگه اینجا به دلت نشست، خوشحال میشم بمونی:)"
مشاهده در ایتا
دانلود
مرداد فردایی هم هست تو بهترینی،فقط مواظب باش جوگیر نشی،و امروز حتما باهمه رو راست باش
مهر چرا سعی میکنی فاصله بگیری؟
آبان عجیبه هنوز نفهمیدی آبان!،باهات بد تا کرد؟از زندگیت بیرونش کن.
آذر ی موزیک پلی کن، پاشو به خودت برس‌.
بهمن زیاد بهش فکر نکن،اگه رفته دیگه رفته،فرصت های زیادی هست.
اسفند چرا فکر می‌کنی کسی دوست نداره؟چرا خودتو کوچیک می‌بینی؟فقط بخاطر اون؟پاشو زندگیتو جمع کن،اگه خدا بخاد میشه.
دی درگیر به نظر میرسی،آفرین که وقتتو بیهوده تلف نمی‌کنی.
- بسم‌ رب رقیه ؛🪴 شروع تک گیری گسترده‌ خفن‌ن ریحـٰان 🔥💀:/ آمار پذیرش چنل های 1 کـٰا به بـالـٰا 🫴🏼› جذب حداکثری ۱۰۰+ جـذب به صورت رایگٰان ‼️ لینک گسترده ریحـٰان 🔥🛐 https://eitaa.com/joinchat/3373532907C0afd75fa96 در حال تک گیری ظرفیت رو به اتمٰـام : ‼️💀 [ @rhi_110 ]
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و سه صبح روز بعد، آراد زودتر از همه به شرکت رسیده بود. هلیا وقتی وارد اتاق
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و چهار آراد هنوز به صفحه خیره بود. ـ سه روز بعد از مرگ مسعود... هلیا آرام گفت: ـ یعنی آرین هنوز داشته روی پرونده کار می‌کرده. امیر جلوتر رفت. ـ ببین چی رو تغییر داده. آراد روی آخرین نسخه کلیک کرد. صفحه چند ثانیه لود شد. بعد یک فایل باز شد. فقط یک صفحه بود. بالای صفحه نوشته شده بود: «یادداشت حقوقی ـ پرونده ۲۷» هلیا شروع به خوندن کرد. ـ «بررسی اسناد نشان می‌دهد برخی از مدارک موجود با نسخه‌ی ثبت‌شده در سیستم مطابقت ندارند...» مکث کرد. ـ یعنی چی؟ آراد ادامه داد: ـ یعنی یه سری مدارک دستکاری شده بودن. سکوت افتاد. آرتا آرام گفت: ـ پس نسخه‌ای که توی شرکت بوده، احتمالاً کامل نبوده. آراد سر تکون داد. ـ احتمالاً. هلیا با نگرانی پرسید: ـ ادامه‌ش چی می‌گه؟ آراد صفحه رو پایین برد. اما ادامه‌ی متن باز نمی‌شد. ـ قفل شده. امیر گفت: ـ رمز؟ ـ آره. آرتا نزدیک شد. ـ هیچ راهی نداره؟ آراد سر تکون داد. ـ باید رمز داشته باشیم. هلیا آهسته گفت: ـ شاید آرین خودش رمز رو گذاشته. آراد گفت: ـ ممکنه. چند لحظه همه ساکت بودن. بعد آرتا گفت: ـ خب، پس باید خود آرین رو پیدا کنیم. امیر لبخند زد. ـ بالاخره یه حرف درست زدی. آرتا با خنده گفت: ـ من همیشه حرف درست می‌زنم. هلیا خندید. اما آراد همچنان جدی بود. ـ یه چیز دیگه هم هست. هلیا نگاهش کرد. ـ چی؟ آراد به پایین صفحه اشاره کرد. اونجا یک جمله‌ی کوتاه نوشته شده بود: «در صورت دسترسی افراد غیرمجاز، این نسخه نباید منتشر شود.» هلیا آهسته گفت: ـ افراد غیرمجاز... آراد نگاهش کرد. ـ یعنی آرین از همون موقع می‌دونسته یه نفر دنبال این پرونده‌ست. امیر گفت: ـ یا می‌ترسیده یکی پیداش کنه. آرتا چیزی نگفت. فقط دستش رو روی میز گذاشت و به صفحه نگاه کرد. بعد خیلی عادی گفت: ـ خب، هرکی هست، بالاخره پیداش می‌کنیم. همون لحظه صدای اعلان سیستم بلند شد. فایل بسته شد. آراد سریع برگشت سمت مانیتور. ـ چی شد؟ دوباره تلاش کرد فایل رو باز کنه. باز نشد. امیر گفت: ـ پاکش کردن؟ آراد چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. ـ نه. مکث کرد. ـ یکی از راه دور دسترسی فایل رو بست. هلیا رنگش پرید. ـ یعنی الان یکی فهمیده ما پیداش کردیم؟ هیچ‌کس جواب نداد. و آن طرف ساختمان... یک نفر پشت سیستم، پنجره‌ی پرونده‌ی ۲۷ را بست. و فقط یک جمله گفت: ـ خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم رسیدن. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
عالییییی بوددد