اسفند
چرا فکر میکنی کسی دوست نداره؟چرا خودتو کوچیک میبینی؟فقط بخاطر اون؟پاشو زندگیتو جمع کن،اگه خدا بخاد میشه.
- بسم رب رقیه ؛🪴
شروع تک گیری گسترده خفنن ریحـٰان 🔥💀:/
آمار پذیرش چنل های 1 کـٰا به بـالـٰا 🫴🏼›
جذب حداکثری ۱۰۰+ جـذب به صورت رایگٰان ‼️
لینک گسترده ریحـٰان 🔥🛐
https://eitaa.com/joinchat/3373532907C0afd75fa96
در حال تک گیری ظرفیت رو به اتمٰـام :
‼️💀
[ @rhi_110 ]
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و سه صبح روز بعد، آراد زودتر از همه به شرکت رسیده بود. هلیا وقتی وارد اتاق
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و چهار
آراد هنوز به صفحه خیره بود.
ـ سه روز بعد از مرگ مسعود...
هلیا آرام گفت:
ـ یعنی آرین هنوز داشته روی پرونده کار میکرده.
امیر جلوتر رفت.
ـ ببین چی رو تغییر داده.
آراد روی آخرین نسخه کلیک کرد.
صفحه چند ثانیه لود شد.
بعد یک فایل باز شد.
فقط یک صفحه بود.
بالای صفحه نوشته شده بود:
«یادداشت حقوقی ـ پرونده ۲۷»
هلیا شروع به خوندن کرد.
ـ «بررسی اسناد نشان میدهد برخی از مدارک موجود با نسخهی ثبتشده در سیستم مطابقت ندارند...»
مکث کرد.
ـ یعنی چی؟
آراد ادامه داد:
ـ یعنی یه سری مدارک دستکاری شده بودن.
سکوت افتاد.
آرتا آرام گفت:
ـ پس نسخهای که توی شرکت بوده، احتمالاً کامل نبوده.
آراد سر تکون داد.
ـ احتمالاً.
هلیا با نگرانی پرسید:
ـ ادامهش چی میگه؟
آراد صفحه رو پایین برد.
اما ادامهی متن باز نمیشد.
ـ قفل شده.
امیر گفت:
ـ رمز؟
ـ آره.
آرتا نزدیک شد.
ـ هیچ راهی نداره؟
آراد سر تکون داد.
ـ باید رمز داشته باشیم.
هلیا آهسته گفت:
ـ شاید آرین خودش رمز رو گذاشته.
آراد گفت:
ـ ممکنه.
چند لحظه همه ساکت بودن.
بعد آرتا گفت:
ـ خب، پس باید خود آرین رو پیدا کنیم.
امیر لبخند زد.
ـ بالاخره یه حرف درست زدی.
آرتا با خنده گفت:
ـ من همیشه حرف درست میزنم.
هلیا خندید.
اما آراد همچنان جدی بود.
ـ یه چیز دیگه هم هست.
هلیا نگاهش کرد.
ـ چی؟
آراد به پایین صفحه اشاره کرد.
اونجا یک جملهی کوتاه نوشته شده بود:
«در صورت دسترسی افراد غیرمجاز، این نسخه نباید منتشر شود.»
هلیا آهسته گفت:
ـ افراد غیرمجاز...
آراد نگاهش کرد.
ـ یعنی آرین از همون موقع میدونسته یه نفر دنبال این پروندهست.
امیر گفت:
ـ یا میترسیده یکی پیداش کنه.
آرتا چیزی نگفت.
فقط دستش رو روی میز گذاشت و به صفحه نگاه کرد.
بعد خیلی عادی گفت:
ـ خب، هرکی هست، بالاخره پیداش میکنیم.
همون لحظه صدای اعلان سیستم بلند شد.
فایل بسته شد.
آراد سریع برگشت سمت مانیتور.
ـ چی شد؟
دوباره تلاش کرد فایل رو باز کنه.
باز نشد.
امیر گفت:
ـ پاکش کردن؟
آراد چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ یکی از راه دور دسترسی فایل رو بست.
هلیا رنگش پرید.
ـ یعنی الان یکی فهمیده ما پیداش کردیم؟
هیچکس جواب نداد.
و آن طرف ساختمان...
یک نفر پشت سیستم، پنجرهی پروندهی ۲۷ را بست.
و فقط یک جمله گفت:
ـ خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدن.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆