𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و هفت هلیا روی مبل نشسته بود و هنوز به برگهی دستش نگاه میکرد. حامد از آش
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و هشت
هلیا از پلهها پایین اومد.
آراد جلوی در منتظرش بود.
ـ آمادهای؟
ـ برای چی؟
ـ بریم یه چیزی بخوریم.
هلیا لبخند زد.
ـ الان؟
ـ آره. تو از دیشب درست غذا نخوردی.
ـ از کجا میدونی؟
آراد ابرو بالا انداخت.
ـ چون من حواسم بهت هست.
هلیا آروم خندید.
ـ زیادی حواست هست.
ـ مشکلیه؟
ـ نه...
مکث کرد.
ـ اتفاقاً خوبه.
آراد لبخند زد.
همون لحظه آرتا از ماشین داد زد:
ـ اگه قراره همینجا عاشقانه بازی دربیارین، ما گشنهایم!
امیر از صندلی کناری گفت:
ـ تو چرا همیشه گرسنهای؟
ـ چون زندگی سخته.
یلدا از پشت سر رسید.
ـ زندگی برای تو سخته یا معدهت؟
آرتا دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ هیچکس منو درک نمیکنه.
امیر خندید.
ـ بشین بابا.
هلیا خندید و سوار شد.
آراد هم پشت فرمون نشست.
چند دقیقه بعد، هلیا آروم گفت:
ـ آراد؟
ـ جانم؟
ـ بابت دیشب...
ـ چی؟
ـ ممنون که بودی.
آراد نگاه کوتاهی بهش کرد.
ـ لازم نیست ازم تشکر کنی.
ـ چرا؟
ـ چون وقتی حالت خوب نیست، بودن کنار تو لطف نیست.
هلیا چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
از صندلی عقب صدای آرتا اومد:
ـ ما هم میتونیم پیاده شیم و یه ماشین دیگه بگیریم؟
امیر زد به بازوش.
ـ خفه شو بذار اینا دو دقیقه حرف بزنن!
آرتا آهسته گفت:
ـ من فقط به آرامش روانی خودم فکر میکنم.
یلدا خندید.
ـ تو اصلاً آرامش روانی داری؟
ـ داشتم، شماها گرفتینش!
صدای خندهی همه توی ماشین پیچید.
و برای اولین بار بعد از چند روز...
هلیا احساس کرد شاید، وسط تمام این اتفاقها، هنوز چیزهایی هست که میتونه بهشون تکیه کنه.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و هشت هلیا از پلهها پایین اومد. آراد جلوی در منتظرش بود. ـ آمادهای؟ ـ
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و نه
آراد آخرین برگهی پرونده رو روی میز گذاشت.
ـ یه چیز این وسط هنوز جور درنمیاد.
هلیا نزدیکتر شد.
ـ چی؟
ـ آرین بعد از مرگ بابات هنوز پرونده رو پیگیری کرده... ولی هیچجا اسم خودش رو کامل ثبت نکرده.
حامد گفت:
ـ یعنی عمداً ردشو پاک کرده؟
ـ احتمالاً.
امیر برگهها رو ورق زد.
ـ صبر کن... اینو ببین.
همه برگشتن سمتش.
پایین یکی از یادداشتهای قدیمی، با دستخط آرین نوشته شده بود:
«اگر ارتباط مستقیم ممکن نبود، محل قبلی را دنبال کنید.»
یلدا اخم کرد.
ـ محل قبلی یعنی چی؟
آراد چند ثانیه فکر کرد.
بعد یکی از پوشههای قدیمی رو بیرون کشید.
ـ اینجا.
کنار اسم آرین، یک آدرس قدیمی ثبت شده بود.
هلیا آهسته گفت:
ـ خونهش؟
ـ آدرس دفتر قبلیش.
حامد بلند شد.
ـ پس بریم.
آرتا کیفش رو برداشت.
ـ بالاخره یه سرنخ درست و حسابی.
امیر خندید.
ـ تو فقط چون حوصلهت سر رفته خوشحالی.
ـ پرونده بدون من جلو نمیره.
یلدا:
ـ خیلی اعتمادبهنفس داری.
آرتا:
ـ ممنون.
ـ تعریف نکردم.
---
جلوی دفتر قدیمی، چیزی جز یک مغازهی بسته و تابلوی عوضشده نبود.
آراد چند لحظه به تابلو نگاه کرد.
ـ اینجا دیگه دفتر نیست.
هلیا گفت:
ـ یعنی دوباره هیچی؟
حامد جواب داد:
ـ نه. این بار حداقل میدونیم آرین عمداً آدرسهاشو عوض کرده.
آراد چشمش به کاغذ کوچکی افتاد که لای پوشه مانده بود.
برداشتش.
پشتش فقط یک جمله بود:
«اگر پرونده را پیدا کردند، دیگر دنبالش نگردید. بگذارید خودش راه را باز کند.»
هلیا خشکش زد.
ـ یعنی چی؟
آراد نگاهش کرد.
ـ یعنی آرین میدونه داریم دنبالش میگردیم.
همون لحظه گوشی هلیا لرزید.
یک پیام.
فقط یک جمله:
«فردا، ساعت هشت. جایی که آخرین بار مسعود حقیقت را دنبال کرد.»
هلیا گوشی رو پایین آورد.
ـ بچهها...
آراد پیام رو خوند.
چند ثانیه سکوت شد.
امیر گفت:
ـ پس خودش راه رو باز کرد.
آراد سر تکون داد.
ـ آره.
هلیا نفس عمیقی کشید.
ـ یعنی فردا آرین نارمک رو میبینیم؟
آراد نگاهش کرد.
ـ اگه تصمیمش عوض نشه...
آرتا این بار شوخی نکرد.
ـ پس فردا دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه.
هلیا به صفحهی گوشی خیره موند.
چون برای اولین بار...
حس میکرد جواب مرگ پدرش، فقط یک قدم باهاش فاصله داره.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و نه آراد آخرین برگهی پرونده رو روی میز گذاشت. ـ یه چیز این وسط هنوز جور
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎e| پارت صد و ده
هلیا گوشی رو توی دستش فشرد.
ـ پس... ساعت هشت.
آراد کلید ماشین رو برداشت.
ـ آره.
امیر از جاش بلند شد.
ـ خب بریم دیگه. فقط امیدوارم این آرین نارمک حداقل جواب درست حسابی داشته باشه.
یلدا خندید.
ـ تو هنوزم به همه شک داری؟
ـ من به خودمم شک دارم.
آرتا از پشت سر گفت:
ـ بالاخره یه حرف عاقلانه زدی.
امیر برگشت.
ـ تو از کی عاقل شدی؟
ـ از وقتی فهمیدم تو قراره با ما بیای.
هلیا برای اولین بار بعد از چند ساعت خندید.
آراد نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ خوبی؟
هلیا لبخندش رو جمع کرد.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ ولی میخوام برم.
آراد آرام گفت:
ـ پس میریم.
---
نیم ساعت بعد، ماشین جلوی آدرسی که پیدا کرده بودن ایستاد.
آراد پیاده شد.
ـ اینجاست.
هلیا از ماشین بیرون اومد.
نگاهش روی ساختمون موند.
ـ حس عجیبی دارم.
آرین هنوز اونجا نبود.
آرتا دستهاش رو توی جیبش کرد.
ـ منم.
امیر نگاهش کرد.
ـ تو که همیشه مسخرهبازی درمیاری.
آرتا لبخند زد.
ـ بعضی وقتا آدم وقتی زیادی میفهمه، ترجیح میده مسخرهبازی دربیاره.
امیر خندید.
ـ باز فلسفهبافی شروع شد.
آرتا چیزی نگفت.
فقط برای چند ثانیه به هلیا نگاه کرد.
بعد گوشیاش لرزید.
پیام را خواند.
صورتش تغییر کرد.
آراد پرسید:
ـ چی شد؟
آرتا گوشی رو خاموش کرد.
ـ هیچی.
اما این بار...
لبخندش واقعی نبود.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎e| پارت صد و ده هلیا گوشی رو توی دستش فشرد. ـ پس... ساعت هشت. آراد کلید ماشین رو بر
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و ده
در باز شد.
مردی روبهروشون ایستاد.
ـ آرین نارمک منتظرتونه.
هلیا نفسش رو حبس کرد.
داخل رفت.
آرین با دیدنش چند لحظه حرف نزد.
فقط نگاهش کرد.
ـ هلیا...
هلیا چشمهاش پر شد.
ـ شما بابامو میشناختید؟
آرین آهسته گفت:
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
ـ پس چرا هیچوقت نیومدید؟
آرین نگاهش رو پایین انداخت.
ـ چون پدرت ازم خواست.
هلیا با بغض گفت:
ـ چرا؟
ـ گفت اگه یه روز خودت اومدی دنبال حقیقت، اون موقع همهچیز رو بهت بگم.
هلیا عکس کوچیکی رو که آرین روی میز گذاشته بود برداشت.
عکس خودش بود.
ـ اینو... بابام به شما داده بود؟
ـ همیشه همراهش بود.
اشک از چشم هلیا افتاد.
ـ حتی بعد از اینکه...
نتونست جملهاش رو تموم کنه.
آرین آرام گفت:
ـ آره.
هلیا نشست.
ـ پروندهی ۲۷ چی بود؟
آرین روبهروش نشست.
ـ مسعود فهمیده بود بعضی قراردادها دستکاری شدن.
ـ توسط کی؟
ـ هنوز مدرک کافی برای اسم بردن نداشت.
آراد گفت:
ـ ولی میدونست یکی از داخل شرکت دخالته.
آرین سر تکون داد.
ـ برای همین از پارسا کمک گرفت.
هلیا اشکهاش رو پاک کرد.
ـ پس بابام فقط دنبال پول و قرارداد نبود...
ـ نه.
آرین نگاهش کرد.
ـ دنبال این بود بفهمه چه کسی داره حقیقت رو پنهان میکنه.
آرتا آرام گفت:
ـ و خودش تبدیل شد به بخشی از اون حقیقت.
آرین نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد آرین گفت:
ـ تو بیشتر از چیزی که نشون میدی میدونی، آرتا.وقتشه حقیقتو بدونن ارتا،بگو.
آرتا لبخند تلخی زد.
ـ بالاخره یکی فهمید.
امیر با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی؟
آرتا نفس عمیقی کشید.
ـ اون پیامها...
نگاهش رو پایین انداخت.
ـ از طرف آرین بودن.همونایی که براتون میومد،راهنماییتون میکرد،اونارو من از طرف ارین با شماره ناشناس میفرستادم:))حتی اون روز که به مشکل برخوردیم کارمن بود،فقط خواستم برسیم به آرین،نمیخاستم کسی اسیب ببینه.
هلیا مات موند.
ـ تو میدونستی؟
ـ از اول نه.
ـ پس کی؟
آرتا با صدای گرفته گفت:
ـ وقتی فهمیدم پرونده واقعاً به کجا میرسه.
مکث کرد.
ـ من واسطهی آرین بودم.
امیر زیر لب گفت:
ـ آرتا...
آرتا خندید، ولی چشمهاش خیس شده بود.
ـ همه فکر میکنن من سادم.
سرش رو بالا آورد.
ـ فکر میکنن فقط بلدم شوخی کنم و مزه بریزم.
لبخندش محو شد.
ـ ولی من همهی این مدت میفهمیدم داریم به چی نزدیک میشیم.
هلیا آرام گفت:
ـ پس چرا چیزی نگفتی؟
آرتا نگاهش کرد.
ـ چون اگه میگفتم، شاید دیگه هیچکدومتون به آرین نمیرسیدین.
چشمهاش رو بست.
ـ فکر نکن آسون بود.
آرام ادامه داد:
ـ هر بار که میدیدم دنبال حقیقت میگردین، میدونستم آخرش یکی قراره بشکنه.
سکوت سنگینی افتاد.
آرتا لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ من فقط... نمیخواستم اون آدم، هلیا باشه.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و ده در باز شد. مردی روبهروشون ایستاد. ـ آرین نارمک منتظرتونه. هلیا نفس
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و یازده
صدای باز شدن در، وسط حرف آرین پیچید.
چند مرد وارد شدن.
آرین همون لحظه ساکت شد.
ـ فرهاد...
فرهاد با قدمهای محکم وارد اتاق شد.
ـ فکر کردی نمیفهمم داری چی کار میکنی؟
آرین آرام گفت:
ـ من دیگه ازت نمیترسم.
فرهاد جلوتر رفت.
ـ بهتره بترسی.
هلیا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
آراد که تا اون لحظه کنار پنجره ایستاده بود، برگشت.
چشمهاش روی پدرش ثابت موند.
ـ بابا؟
فرهاد خشک شد.
ـ آراد؟!
آراد چند قدم جلو اومد.
ـ تو اینجا چیکار میکنی؟
فرهاد چند ثانیه نتونست جواب بده.
ـ تو... اینجا چی کار میکنی؟
آراد با ناباوری خندید.
ـ من اول پرسیدم.
فرهاد نگاهش رو از پسرش گرفت.
ـ این موضوع به تو ربطی نداره.
آراد اخم کرد.
ـ وقتی تو نصف شب با چند نفر میای سراغ یه وکیل، اتفاقاً خیلی هم به من ربط داره.
آرتا زیر لب گفت:
ـ فکر کنم دیگه وقتشه همهچی رو بگن.
امیر آروم گفت:
ـ این بار شوخی نکن.
آرتا چیزی نگفت.
فرهاد به آرین نگاه کرد.
ـ تو بهشون گفتی؟
آرین جواب داد:
ـ هنوز نه.
فرهاد نفس راحتی کشید.
اما آراد همون لحظه گفت:
ـ چی رو نگفتی؟
سکوت.
آراد به پدرش خیره شد.
ـ بابا... چرا اینجایی؟
فرهاد گفت:
ـ اومدم با آرین حرف بزنم.
ـ با چند نفر مسلح؟
فرهاد جوابی نداد.
آراد با صدای پایینتری گفت:
ـ از چی میترسی؟
فرهاد نگاهش کرد.
ـ آراد، برو.
ـ نه.
ـ گفتم برو.
ـ و منم گفتم نه.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
هلیا آرام گفت:
ـ آقای کیانی...
فرهاد برگشت سمتش.
ـ تو هم نباید اینجا میبودی.
هلیا با بغض گفت:
ـ من فقط اومدم دربارهی پدرم حقیقت رو بفهمم.
فرهاد مکث کرد.
آراد نگاهش کرد.
ـ پدر هلیا؟
فرهاد چیزی نگفت.
آراد آرامتر پرسید:
ـ بابا... تو مسعود نوروزی رو میشناختی؟
سکوت.
آرین چشمهاش رو بست.
فرهاد بالاخره گفت:
ـ بله.
آراد نفسش رو حبس کرد.
ـ چقدر؟
فرهاد جواب نداد.
آراد با صدای شکسته گفت:
ـ اینقدر که هنوز بعد از این همه سال، از شنیدن اسمش میترسی؟
فرهاد نگاهش رو پایین انداخت.
و همین سکوت...
بیشتر از هر جوابی، آراد رو ترسوند.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
میخام امروز همه رمانو بزارم،و برم برای یک استراحت ✨امیدوارم خوشتون اومده باشه