eitaa logo
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
129 ویدیو
0 فایل
در هیاهوی این جهان گم شده‌ام، میان هزاران صدا و آدم. اینجا تکه‌ای از سکوت من است؛ جایی برای کلمات، فکرها و من.🫂❤️‍🔥 "اینجا گوشه‌ای از سکوت، فکرها و کلمات من است. ♡ اگه اینجا به دلت نشست، خوشحال میشم بمونی:)"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و هفت هلیا روی مبل نشسته بود و هنوز به برگه‌ی دستش نگاه می‌کرد. حامد از آش
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و هشت هلیا از پله‌ها پایین اومد. آراد جلوی در منتظرش بود. ـ آماده‌ای؟ ـ برای چی؟ ـ بریم یه چیزی بخوریم. هلیا لبخند زد. ـ الان؟ ـ آره. تو از دیشب درست غذا نخوردی. ـ از کجا می‌دونی؟ آراد ابرو بالا انداخت. ـ چون من حواسم بهت هست. هلیا آروم خندید. ـ زیادی حواست هست. ـ مشکلیه؟ ـ نه... مکث کرد. ـ اتفاقاً خوبه. آراد لبخند زد. همون لحظه آرتا از ماشین داد زد: ـ اگه قراره همین‌جا عاشقانه بازی دربیارین، ما گشنه‌ایم! امیر از صندلی کناری گفت: ـ تو چرا همیشه گرسنه‌ای؟ ـ چون زندگی سخته. یلدا از پشت سر رسید. ـ زندگی برای تو سخته یا معده‌ت؟ آرتا دستش رو روی قلبش گذاشت. ـ هیچ‌کس منو درک نمی‌کنه. امیر خندید. ـ بشین بابا. هلیا خندید و سوار شد. آراد هم پشت فرمون نشست. چند دقیقه بعد، هلیا آروم گفت: ـ آراد؟ ـ جانم؟ ـ بابت دیشب... ـ چی؟ ـ ممنون که بودی. آراد نگاه کوتاهی بهش کرد. ـ لازم نیست ازم تشکر کنی. ـ چرا؟ ـ چون وقتی حالت خوب نیست، بودن کنار تو لطف نیست. هلیا چیزی نگفت. فقط لبخند زد. از صندلی عقب صدای آرتا اومد: ـ ما هم می‌تونیم پیاده شیم و یه ماشین دیگه بگیریم؟ امیر زد به بازوش. ـ خفه شو بذار اینا دو دقیقه حرف بزنن! آرتا آهسته گفت: ـ من فقط به آرامش روانی خودم فکر می‌کنم. یلدا خندید. ـ تو اصلاً آرامش روانی داری؟ ـ داشتم، شماها گرفتینش! صدای خنده‌ی همه توی ماشین پیچید. و برای اولین بار بعد از چند روز... هلیا احساس کرد شاید، وسط تمام این اتفاق‌ها، هنوز چیزهایی هست که می‌تونه بهشون تکیه کنه. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ… ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
پارت بعد آمار ۳۰
شاهکار بودددننننن
خدای بابت همچی ازت ممنونم ،بابت حضور رفقایی مثل ...🛐😭(تک تکشون)
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و هشت هلیا از پله‌ها پایین اومد. آراد جلوی در منتظرش بود. ـ آماده‌ای؟ ـ
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و نه آراد آخرین برگه‌ی پرونده رو روی میز گذاشت. ـ یه چیز این وسط هنوز جور درنمیاد. هلیا نزدیک‌تر شد. ـ چی؟ ـ آرین بعد از مرگ بابات هنوز پرونده رو پیگیری کرده... ولی هیچ‌جا اسم خودش رو کامل ثبت نکرده. حامد گفت: ـ یعنی عمداً ردشو پاک کرده؟ ـ احتمالاً. امیر برگه‌ها رو ورق زد. ـ صبر کن... اینو ببین. همه برگشتن سمتش. پایین یکی از یادداشت‌های قدیمی، با دست‌خط آرین نوشته شده بود: «اگر ارتباط مستقیم ممکن نبود، محل قبلی را دنبال کنید.» یلدا اخم کرد. ـ محل قبلی یعنی چی؟ آراد چند ثانیه فکر کرد. بعد یکی از پوشه‌های قدیمی رو بیرون کشید. ـ اینجا. کنار اسم آرین، یک آدرس قدیمی ثبت شده بود. هلیا آهسته گفت: ـ خونه‌ش؟ ـ آدرس دفتر قبلیش. حامد بلند شد. ـ پس بریم. آرتا کیفش رو برداشت. ـ بالاخره یه سرنخ درست و حسابی. امیر خندید. ـ تو فقط چون حوصله‌ت سر رفته خوشحالی. ـ پرونده بدون من جلو نمی‌ره. یلدا: ـ خیلی اعتمادبه‌نفس داری. آرتا: ـ ممنون. ـ تعریف نکردم. --- جلوی دفتر قدیمی، چیزی جز یک مغازه‌ی بسته و تابلوی عوض‌شده نبود. آراد چند لحظه به تابلو نگاه کرد. ـ اینجا دیگه دفتر نیست. هلیا گفت: ـ یعنی دوباره هیچی؟ حامد جواب داد: ـ نه. این بار حداقل می‌دونیم آرین عمداً آدرس‌هاشو عوض کرده. آراد چشمش به کاغذ کوچکی افتاد که لای پوشه مانده بود. برداشتش. پشتش فقط یک جمله بود: «اگر پرونده را پیدا کردند، دیگر دنبالش نگردید. بگذارید خودش راه را باز کند.» هلیا خشکش زد. ـ یعنی چی؟ آراد نگاهش کرد. ـ یعنی آرین می‌دونه داریم دنبالش می‌گردیم. همون لحظه گوشی هلیا لرزید. یک پیام. فقط یک جمله: «فردا، ساعت هشت. جایی که آخرین بار مسعود حقیقت را دنبال کرد.» هلیا گوشی رو پایین آورد. ـ بچه‌ها... آراد پیام رو خوند. چند ثانیه سکوت شد. امیر گفت: ـ پس خودش راه رو باز کرد. آراد سر تکون داد. ـ آره. هلیا نفس عمیقی کشید. ـ یعنی فردا آرین نارمک رو می‌بینیم؟ آراد نگاهش کرد. ـ اگه تصمیمش عوض نشه... آرتا این بار شوخی نکرد. ـ پس فردا دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌مونه. هلیا به صفحه‌ی گوشی خیره موند. چون برای اولین بار... حس می‌کرد جواب مرگ پدرش، فقط یک قدم باهاش فاصله داره. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
عاالیییی بووود
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و نه آراد آخرین برگه‌ی پرونده رو روی میز گذاشت. ـ یه چیز این وسط هنوز جور
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎e| پارت صد و ده هلیا گوشی رو توی دستش فشرد. ـ پس... ساعت هشت. آراد کلید ماشین رو برداشت. ـ آره. امیر از جاش بلند شد. ـ خب بریم دیگه. فقط امیدوارم این آرین نارمک حداقل جواب درست حسابی داشته باشه. یلدا خندید. ـ تو هنوزم به همه شک داری؟ ـ من به خودمم شک دارم. آرتا از پشت سر گفت: ـ بالاخره یه حرف عاقلانه زدی. امیر برگشت. ـ تو از کی عاقل شدی؟ ـ از وقتی فهمیدم تو قراره با ما بیای. هلیا برای اولین بار بعد از چند ساعت خندید. آراد نگاه کوتاهی بهش انداخت. ـ خوبی؟ هلیا لبخندش رو جمع کرد. ـ نه. مکث کرد. ـ ولی می‌خوام برم. آراد آرام گفت: ـ پس می‌ریم. --- نیم ساعت بعد، ماشین جلوی آدرسی که پیدا کرده بودن ایستاد. آراد پیاده شد. ـ اینجاست. هلیا از ماشین بیرون اومد. نگاهش روی ساختمون موند. ـ حس عجیبی دارم. آرین هنوز اونجا نبود. آرتا دست‌هاش رو توی جیبش کرد. ـ منم. امیر نگاهش کرد. ـ تو که همیشه مسخره‌بازی درمیاری. آرتا لبخند زد. ـ بعضی وقتا آدم وقتی زیادی می‌فهمه، ترجیح می‌ده مسخره‌بازی دربیاره. امیر خندید. ـ باز فلسفه‌بافی شروع شد. آرتا چیزی نگفت. فقط برای چند ثانیه به هلیا نگاه کرد. بعد گوشی‌اش لرزید. پیام را خواند. صورتش تغییر کرد. آراد پرسید: ـ چی شد؟ آرتا گوشی رو خاموش کرد. ـ هیچی. اما این بار... لبخندش واقعی نبود. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎e| پارت صد و ده هلیا گوشی رو توی دستش فشرد. ـ پس... ساعت هشت. آراد کلید ماشین رو بر
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و ده در باز شد. مردی روبه‌روشون ایستاد. ـ آرین نارمک منتظرتونه. هلیا نفسش رو حبس کرد. داخل رفت. آرین با دیدنش چند لحظه حرف نزد. فقط نگاهش کرد. ـ هلیا... هلیا چشم‌هاش پر شد. ـ شما بابامو می‌شناختید؟ آرین آهسته گفت: ـ بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. ـ پس چرا هیچ‌وقت نیومدید؟ آرین نگاهش رو پایین انداخت. ـ چون پدرت ازم خواست. هلیا با بغض گفت: ـ چرا؟ ـ گفت اگه یه روز خودت اومدی دنبال حقیقت، اون موقع همه‌چیز رو بهت بگم. هلیا عکس کوچیکی رو که آرین روی میز گذاشته بود برداشت. عکس خودش بود. ـ اینو... بابام به شما داده بود؟ ـ همیشه همراهش بود. اشک از چشم هلیا افتاد. ـ حتی بعد از اینکه... نتونست جمله‌اش رو تموم کنه. آرین آرام گفت: ـ آره. هلیا نشست. ـ پرونده‌ی ۲۷ چی بود؟ آرین روبه‌روش نشست. ـ مسعود فهمیده بود بعضی قراردادها دستکاری شدن. ـ توسط کی؟ ـ هنوز مدرک کافی برای اسم بردن نداشت. آراد گفت: ـ ولی می‌دونست یکی از داخل شرکت دخالته. آرین سر تکون داد. ـ برای همین از پارسا کمک گرفت. هلیا اشک‌هاش رو پاک کرد. ـ پس بابام فقط دنبال پول و قرارداد نبود... ـ نه. آرین نگاهش کرد. ـ دنبال این بود بفهمه چه کسی داره حقیقت رو پنهان می‌کنه. آرتا آرام گفت: ـ و خودش تبدیل شد به بخشی از اون حقیقت. آرین نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت شد. بعد آرین گفت: ـ تو بیشتر از چیزی که نشون می‌دی می‌دونی، آرتا.وقتشه حقیقتو بدونن ارتا،بگو. آرتا لبخند تلخی زد. ـ بالاخره یکی فهمید. امیر با تعجب نگاهش کرد. ـ چی؟ آرتا نفس عمیقی کشید. ـ اون پیام‌ها... نگاهش رو پایین انداخت. ـ از طرف آرین بودن.همونایی که براتون میومد،راهنماییتون میکرد،اونارو من از طرف ارین با شماره ناشناس میفرستادم:))حتی اون روز که به مشکل برخوردیم کارمن بود،فقط خواستم برسیم به آرین،نمیخاستم کسی اسیب ببینه. هلیا مات موند. ـ تو می‌دونستی؟ ـ از اول نه. ـ پس کی؟ آرتا با صدای گرفته گفت: ـ وقتی فهمیدم پرونده واقعاً به کجا می‌رسه. مکث کرد. ـ من واسطه‌ی آرین بودم. امیر زیر لب گفت: ـ آرتا... آرتا خندید، ولی چشم‌هاش خیس شده بود. ـ همه فکر می‌کنن من سادم. سرش رو بالا آورد. ـ فکر می‌کنن فقط بلدم شوخی کنم و مزه بریزم. لبخندش محو شد. ـ ولی من همه‌ی این مدت می‌فهمیدم داریم به چی نزدیک می‌شیم. هلیا آرام گفت: ـ پس چرا چیزی نگفتی؟ آرتا نگاهش کرد. ـ چون اگه می‌گفتم، شاید دیگه هیچ‌کدومتون به آرین نمی‌رسیدین. چشم‌هاش رو بست. ـ فکر نکن آسون بود. آرام ادامه داد: ـ هر بار که می‌دیدم دنبال حقیقت می‌گردین، می‌دونستم آخرش یکی قراره بشکنه. سکوت سنگینی افتاد. آرتا لبخند خیلی کوچیکی زد. ـ من فقط... نمی‌خواستم اون آدم، هلیا باشه. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و ده در باز شد. مردی روبه‌روشون ایستاد. ـ آرین نارمک منتظرتونه. هلیا نفس
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و یازده صدای باز شدن در، وسط حرف آرین پیچید. چند مرد وارد شدن. آرین همون لحظه ساکت شد. ـ فرهاد... فرهاد با قدم‌های محکم وارد اتاق شد. ـ فکر کردی نمی‌فهمم داری چی کار می‌کنی؟ آرین آرام گفت: ـ من دیگه ازت نمی‌ترسم. فرهاد جلوتر رفت. ـ بهتره بترسی. هلیا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. آراد که تا اون لحظه کنار پنجره ایستاده بود، برگشت. چشم‌هاش روی پدرش ثابت موند. ـ بابا؟ فرهاد خشک شد. ـ آراد؟! آراد چند قدم جلو اومد. ـ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ فرهاد چند ثانیه نتونست جواب بده. ـ تو... اینجا چی کار می‌کنی؟ آراد با ناباوری خندید. ـ من اول پرسیدم. فرهاد نگاهش رو از پسرش گرفت. ـ این موضوع به تو ربطی نداره. آراد اخم کرد. ـ وقتی تو نصف شب با چند نفر میای سراغ یه وکیل، اتفاقاً خیلی هم به من ربط داره. آرتا زیر لب گفت: ـ فکر کنم دیگه وقتشه همه‌چی رو بگن. امیر آروم گفت: ـ این بار شوخی نکن. آرتا چیزی نگفت. فرهاد به آرین نگاه کرد. ـ تو بهشون گفتی؟ آرین جواب داد: ـ هنوز نه. فرهاد نفس راحتی کشید. اما آراد همون لحظه گفت: ـ چی رو نگفتی؟ سکوت. آراد به پدرش خیره شد. ـ بابا... چرا اینجایی؟ فرهاد گفت: ـ اومدم با آرین حرف بزنم. ـ با چند نفر مسلح؟ فرهاد جوابی نداد. آراد با صدای پایین‌تری گفت: ـ از چی می‌ترسی؟ فرهاد نگاهش کرد. ـ آراد، برو. ـ نه. ـ گفتم برو. ـ و منم گفتم نه. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن. هلیا آرام گفت: ـ آقای کیانی... فرهاد برگشت سمتش. ـ تو هم نباید اینجا می‌بودی. هلیا با بغض گفت: ـ من فقط اومدم درباره‌ی پدرم حقیقت رو بفهمم. فرهاد مکث کرد. آراد نگاهش کرد. ـ پدر هلیا؟ فرهاد چیزی نگفت. آراد آرام‌تر پرسید: ـ بابا... تو مسعود نوروزی رو می‌شناختی؟ سکوت. آرین چشم‌هاش رو بست. فرهاد بالاخره گفت: ـ بله. آراد نفسش رو حبس کرد. ـ چقدر؟ فرهاد جواب نداد. آراد با صدای شکسته گفت: ـ این‌قدر که هنوز بعد از این همه سال، از شنیدن اسمش می‌ترسی؟ فرهاد نگاهش رو پایین انداخت. و همین سکوت... بیشتر از هر جوابی، آراد رو ترسوند. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
میخام امروز همه رمانو بزارم،و برم برای یک استراحت ✨امیدوارم خوشتون اومده باشه