هدایت شده از ارغوان ؛
آدما جا میمونن. باور کن.
پشت در ها. اونور پنجره ها. ته راهرو ها. اون طرف خیابون ها. تو جوهر خودکار آبی. تو تاریخ برگه های دفترچه. تو شیرازهی کتاب ها. آدما جا میمونن؛ من و تو هم جا موندیم. حالا هم اونقدر دیر شده که شک دارم بخوای بابتش اشک بریزی. درسته که ما اونموقع ها قد تموم دلتنگیهای عالم برای هم گریه کردیم اما تو هم اگر همین الان بری و هر چیزی که برات نوشتم رو دوباره بخونی، متوجه میشی ما هیچوقت برای هم غصه نخوردیم. نه اونقدری که باید. نه اندازهی دردمون.
بیا برگردیم.
بیا برگردیم پشت همون دری که دستگیرهش، خسته بود از صدای خنده هامون. بیا برگردیم پشت اون پنجرهای که پرده های آبی رنگاش هیچوقت به هم نمیرسیدن و صبح ها، از پشتاش، طلوع پاره های نور از پشت کوه های اونور خیابون رو تماشا میکرديم.
بیا برگردیم ته اون رواهرویی که دیوار های سنگیاش، _تو همون روز هایی که هیچکسی رو نداشتیم_ محکمترین تکیهگاهمون بودن. اصلا بیا دوباره برای هم بنویسیم. تو با خودکار آبی بنویس، من با مداد. شاید تو بخوای آخرین حرفت رو بزنی ولی من، دلم میخواد هر وقت رسیدم به خط آخر نامه برگردم و همه چیز رو پاک کنم. برگردم و هيچوقت اجازه ندم که بشه آخرین اردیبهشتی که زندهایم.