هدایت شده از گفت و گو های مخفیانه ارباب سایه ها
عههه یادم رفته بود با این حال ، یه قلمرو دارم بس نیست ؟
هدایت شده از گفت و گو های مخفیانه ارباب سایه ها
کل قلمرو بست نیستتتتتت؟؟؟؟
آره میتونم خوش بختش کنم اجازه دوتاتون دست منه.
هدایت شده از گفت و گو های مخفیانه ارباب سایه ها
https://eitaa.com/hxhchvh/901 گیف گوربای متعجب- چیچی شد؟-
~~~~~~~~~~
آره اجازه خودتم دست منه.
پذیرش
بسمه تعالی سلام. امروز سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ یک دفعه به خودتان میایید و میبینید غم دارد شما را
بسمه تعالی
سلام
امروز سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
جانکم خوشی به من نیامدهست، روح غمگین را هر چی خوشی بریزید رویش بیهودهست. سنگین شدهام، جانکم سنگین شدهام، روحم گیر کرده به زمین، هر چه پر میزند بالا نمیرود. خوشی به ما نیامده؛ همین غم بهتر است، چی است اصلا این خوشی؟ میآید، امیدوارمان میکند، میکوبد توی سرمان انگار خورشید ناگهان درآمده بعد جوری طوفان میشود که انگار نه انگار دو دقیقه قبل آفتاب گرم روی ساحل تن من میتابید. نه، همان غم بهتر است.
حداقل میدانم غم میماند، میفشارد، خرد میکند و نمیرود، ولی خوشی، وای امان از خوشی.
جانکم شما چطورید؟ حداقل بگویید شما غمگین نیستید که من خیالم راحت باشد، ولی وای اگر غمگین باشید، شما غمگین باشد نفسم میگیرد، پژمرده میشوم و میمیرم و هیچ میزان آفتاب و آب و خاکی مرا برنمیگرداند. کاش همیشه خوب باشید جانکم، به شما که مینویسم انگار که مسخ شدهام کلمات خودشان سر میخورند روی کاغذ جمله میسازند. ای داد از این دل خراب من.
خراب شما که باشم آبادی عذاب است.
جانکم میگویند در نامهها باید از روزمره نوشت، از حال و احوال، از شرح قصهی درد و خون و هراس. اما بگذارید من از چیزی دیگر برایتان بنویسم، مثلا از فرشهایی که مادر در ایوان پهن میکند تا خشک شوند، باید ببینید. با چنان شور و شوقی میرود و میاید انگار خدا به زمین آمده و قرار است مهمان خانهی ما شود. البته کاش وقتی میآید شما را هم بیاورد، آنوقت دیگر نه خوشی معنی دارد و نه غم فقط شما معنی دارید و خدایی که شما را به من میرساند.
آه اگر میدانستید، اگر میدانستید چه باری بر شانههایم است. اگر میدانستید قرنها درد و رنج را من هر روز با خودم میکشم، اگر میدانستید من رنجهایی را با خودم میکشم که برای من نبودهاند، اگر میدانستید من درد هزارههای رفته را بر دوشم میگیرم و راه میروم... چه میگفتید؟
جانکم من میدانم جز خود شما کسی حرفهای مرا نمیفهمد، این را هم میدانم که انسان موردعلاقهی کسی نبودهام و شاید هرگز نباشم، من موجودی دوستنداشتنی هستم که شما دوستم داشتهاید و من به وسیلهی همین ذرههای دوست داشتن شما متبرک میشوم، من میدانم کسی کلمات نامههای مرا دوست نخواهد داشت، میدانم جملههای من برای بقیه بیمعناست، میدانم نوشتههای من فقط و فقط مورد پسند شماست و باید بنشینند تا خود همان روزی که شما بیایید و دوستشان بدارید.
جانکم نامههای من به شما فقط به شماست، کسی آنها را نمیخواند، کسی آنها را نمیفهمد، هرگز کسی جز شما آنها را دوست نمیدارد پس از شما میخواهم این کلمات بیپناه رو دوست بدارید.
جانکم، عشق درد بسیار بزرگی است ولی دوست داشتن به زیباترین ذرات انسانی جهان جان میدهد و حقا که هیچ چیز برای من زیباتر از انسان حقیقی نیست و من دوست میدارم لحظاتی که انسانهای حقیقی را میبینم.
همان لحظاتی که آنها ساز میزنند، لحظاتی که بدون فکر میگویند و میخندند، لحظاتی که بدون هیچ گونه فکری فقط دوست میدارند.
جانکم من برای دنیاداری ساخته نشدم، برای منطق و عقل و حساب و کتاب هم ساخته نشدهام، گاهی گمان میبرم فقط برای دوست داشتن آمدهام و در همین حال هم از این جهان خواهم رفت، پس بدانید اگر زمانی شما را ندیدم، اگر شما مرا ندیدید، اگر دیگر هرگز مرا ندیدید؛ من شما را دوست داشتهام.
دوست داشتن بس نعمت بزرگی است که خدا بندهی حقیر را قابل دانسته تا آن را به پیش من امانت بگذارد.
انشاله که شما نیز به همین نعمت دچار باشید؛ بسیار سخت و غمگین ولی حقیقی.
جانکم باز هم برای شما خواهم نوشت، سالی دیگر، ماهی دیگر، روزی دیگر، تا بدانید از شما نه غافلم و نه آزاد.
در پناه حق
از طرف انسانی این سوی زمان؛ هانا.